eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<🔸> یڪم‌احڪام‌دین‌خدا قضـــــاے نــــــــــماز🌱 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
🪴 هوش هیجانی تو کدومہ ؟ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▪️چون زائر تو، زائر کربُبلا بُوَد درتحت قبّه‌ی تو، دعای فرج خوش است... ▪️ وفات علیه السلام بر همه شیعیان تسلیت باد. •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها تو یک سال تا یکسال و نیمی همین جور بی دلیل😳😂 البته فسقل ما از9ماهگی مشغول شده🥴🥴🥴🥴🥴🥴🥴 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
425.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ســــــــــلام رفیـــــق قشنگم😍 صبــــــــــح قشنگت بخیر مهربون 🍃 حال و احواڵ چطوره بگو ببینم لبخند و خوشحالے امروز در خونه تو زده یانہ😌 پاشو یاعلے بگو سرحال تراز همیشہ توڪل کن به خدا و دست بذار روی زانوت و بگو امروز هم روزیه ڪه من مےسازمش 💪 بدو که بریم💪 موفق باشی🍃 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
محمد حسین پویانفرنماهنگ عظم البلاء.mp3
زمان: حجم: 2.4M
عظم البلاء برح الخفاء دنیا خیلی بی رحمه صاحب الزمان کی به غیر تو حال ما رو میفهمه بسه این فراق العجل حبیب بدم الحسین بدم الغریب #️⃣ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
عظم البلاء برح الخفاء دنیا خیلی بی رحمه صاحب الزمان کی به غیر تو حال ما رو میفهمه بسه این فراق العجل
📣📣📣 امروز اجتماع بزرگ مردمی در مسجد برای 🔹تجدید بیعت و استغاثه به محضر حضرت صاحب (عج) به نیت رهایی و نجات مردم مظلوم غزه و نابودی رژیم کودک کش هست ما هم همراه با همه مردم ایران دستهامون را برای نجات کودکان و نوجوانان مظلوم غزه بالا میبریم و براشون بعد از نمازمون دعا میکنیم 🤲🤲
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت43 ‌از‌کجا‌میخواهید‌قاطر‌بی
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت44 ‌چند‌بار‌بگم،‌میخواهیم‌برویم‌قاطر‌بخریم،‌واسه‌تفریح‌و‌خوشگذرونی‌که‌نمی‌رویم.‌ انگار‌حرف‌به‌گوش‌سیاوش‌و‌دانیال‌نمی‌رفت .‌یوسف‌کم‌آورده‌بود. ‌کلی‌با‌آن‌دو‌سروکله‌زده‌بود‌تا‌در‌مَقر‌بمانند؛‌ اما‌سیاوش‌و‌دانیال‌پایشان‌را‌در‌یک‌کفش‌ کرده‌بودند‌که‌الا‌و‌بلا‌باید‌بیاییم. دانیال‌با‌ ‌قیافه ي‌حق‌به‌جانب‌گفت: ‌«چرا‌علی‌و‌حسین‌و‌اکبر‌ بیان،‌من‌نیام؟»‌ حسین‌به‌دانیال‌چشم‌غره‌رفت‌و‌غرید:‌ «کشمش‌دُم‌داره،‌حسین‌هم‌آقا!» ‌دانیال‌پوزخند‌زد‌و‌گفت:‌ «وقت‌کردی‌خودت‌رو‌تحویل‌بگیر».‌ حسین‌به‌یوسف‌پرخاش‌کرد:‌ «آقایوسف‌اگر‌نمی‌تونی‌به‌برادر‌زنت‌ادب‌ یاد‌بدی‌من‌می‌تونم.‌ خیلی‌زبون‌درازه». یوسف‌که‌حوصله‌اش‌سر‌رفته‌بود،‌گفت:‌ «بسه،‌دیگه‌دعوا‌نکنید.‌ باشه‌دانیال‌تو‌بیا».‌ سیاوش‌با‌دلخوری‌گفت:‌ «دِکی،‌این‌پارتی‌بازیه.‌ واسه‌چی‌این‌بچه‌رو‌می‌بری‌منو‌نه؟‌حالا‌که‌این‌طوره‌منم‌می‌آم». یوسف‌سرش‌را‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌ «‌ای‌خدا،‌منو‌از‌دست‌این‌دو‌تا‌جونور‌بکش‌ و‌خلاص‌کن!‌آخه‌به‌چه‌زبونی‌بگم؟‌ما‌میخواهیم‌بریم‌ واسه‌خریدن‌قاطر.‌می‌فهمید؟»‌ اما‌سیاوش‌و‌دانیال‌آ ‌نقدر‌داد‌ و‌هوار‌و‌لجبازی‌کردند‌ که‌یوسف‌تسلیم‌شد.‌ ‌باشه.‌بیایید،‌اما‌از‌الان‌گفته‌باشم.‌ به‌خداوندی‌خدا،‌ اگر‌مسخره‌بازی‌در‌بیارید‌ یا‌شر‌به‌پا‌کنید،‌ دیگه‌ملاحظه‌نمی‌کنم. ‌همچین‌می‌زنم‌تو‌سرتون‌ که‌پخش‌زمین‌بشید.‌ مثل‌بچه ي‌آدم‌می‌آیید‌ و‌از‌پیش‌ما‌تکون‌ نمی‌خورید‌تا‌کارمون‌تموم‌بشه. ‌نه‌حق‌حرف‌زدن‌و‌اظهار‌نظر‌دارید،‌ نه‌جیم‌شدن‌ و‌گم‌و‌گور‌کردن‌ خودتون.‌قبوله؟‌ ‌قبوله. ‌قبوله. کربلایی‌گفت: «یوسف‌جان‌پس‌کی‌بمونه‌پیش‌این‌زبون‌ بسته ها؟ نمی‌شه‌ولشون‌کنیم‌ به‌امان‌خدا.‌ یکی‌باید‌بمونه‌بالا‌سرشون».‌ حسین‌آه‌سردی‌کشید‌و‌گفت:‌ «من‌دیگه‌حس‌اومدن‌ندارم.‌ می‌مونم‌پیش‌این‌درب‌و‌داغونا!از‌اومدن‌با‌این‌دوتا‌بمب‌اتمی‌که‌بهتره!»‌ گروه‌شش‌نفره‌برای‌خریدن‌قاطر‌و‌پالان‌و‌ وسایل‌مورد‌نیاز‌قاطرها‌به‌طرف‌شهر‌راهی‌ شدند. ‌اکبر‌خراسانی‌بدون‌ اینکه‌به‌کسی‌بگوید‌ با‌خودش‌قرار‌گذاشته‌بود‌ همین‌که‌پایش‌به‌شهر‌رسید،‌ جیم‌بزند‌ و‌برود‌سینما‌و‌یک‌دل‌سیر‌فیلم‌نگاه‌کند. ‌فیلمش‌مهم‌نبود،‌ حالا‌هر‌فیلمی‌که‌شد. ‌دلش‌برای‌شور‌و‌هیجان‌تصاویر‌متحرک‌ و‌تخمه‌شکستن‌ و‌هیاهو‌همراه‌دیگران،‌ لک‌زده‌بود. ‌علی‌هم‌تصمیم‌داشت‌ از‌یوسف‌اجازه‌بگیرد‌ و‌به‌‌کتابفروشی ها‌سر‌بزند؛‌ اما‌دانیال‌و‌سیاوش‌هنوز‌‌تصمیمی نگرفته‌بودند.‌ میدان‌مال‌فروش‌ها‌حاشیه‌ي‌ شهر‌و‌کنار‌یک‌رشته‌تپه‌ي‌سنگی‌بود. ‌تپه‌هایی‌که‌جا‌به‌جایش‌درختچه‌های‌ وحشی‌ روئیده‌بود. ‌میدان‌مال‌فروش‌ها‌غلغله‌بود.‌ صدا‌به‌صدا‌نمی‌رسید،‌ از‌هر‌طرف‌صدایی‌بلند‌می‌شد. ‌جر‌وبحث‌دلال‌ها‌و‌فروشنده‌ها‌ و‌خریداران‌از‌یک‌طرف‌ و‌عرعر‌و‌بع‌بع‌ و‌پارس‌سگ‌ها‌و‌ قدقد‌مرغ‌و‌خروس‌ها‌ و‌شیهه‌اسب‌ها‌و‌قاطرها‌ از‌طرف‌دیگر،‌ یک‌سمفونی‌عجیب‌و‌غریب‌درست‌کرده‌بود. ‌سیاوش‌و‌دانیال‌انگار‌که‌به‌باغ‌وحش‌ آمده‌باشند،‌ هر‌چند‌قدم‌می‌ایستادند‌ و‌با‌چشمان‌از‌حدقه‌بیرون‌آمده،‌ به‌حیوانات‌معصوم‌و‌دربند‌خیره‌می‌شدند.‌ یوسف‌دلش‌به‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌خوش‌بود. ‌خودش‌زیاد‌از‌قاطرها‌سر‌رشته‌نداشت‌ و‌امیدش‌به‌آن‌دو‌بود‌که‌سن‌و‌سالی‌داشتند‌ و‌از‌این‌امور‌سردرمی‌آوردند. ‌دانیال‌و‌سیاوش‌آن‌قدر‌معطل‌کردند‌ که‌یوسف‌صبرش‌تمام‌شد.‌ ‌ما‌همین‌دور‌و‌اطرافیم.‌ اگه‌پیدامون‌نکردید،‌سر‌ظهر‌بیایید‌ همین‌قهوه‌خونه.‌فهمیدید‌ به‌اکبر‌و‌علی‌هم‌سپردم‌براي‌ناهار‌این‌جا‌باشن. سیاوش‌و‌دانیال‌که‌به‌چند‌خرگوش‌ و‌سنجاب‌خیره‌شده‌بودند،‌سر‌تکان‌دادند.‌ یوسف‌نگاهی‌به‌دوروبرش‌کرد‌و‌پرسید:‌ «پس‌اکبر‌کجاست؟»‌ مش‌برزو‌گفت:‌«حواست‌کجاست؟‌همین‌که‌خواستیم‌وارد‌میدون‌بشیم‌ عقب‌موند‌و‌گم‌شد».‌ یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌سراغ‌قاطرها‌و‌الاغ‌ها‌رفتند. ‌فروشنده‌ها‌به‌کمک‌دلال‌هاي‌کار‌کشته،‌ در‌حال‌پختن‌ و‌ وسوسه‌کردن‌ خریداران‌ساده‌دل‌و‌بی اطلاع‌بودند. ‌مرد‌درشت‌هیکلی‌ که‌تمام‌دندان‌هایش‌طلا‌بود،‌ همین‌که‌متوجه‌یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌شد‌ با‌زبان‌چرم‌و‌نرم‌گفت:‌ «سلام‌بر‌برادران‌رزمنده‌و‌دلاور.‌ قدم‌رو‌چشم‌ما‌گذاشتید.‌ قصد‌خرید‌چه‌حیوونی‌دارید؟‌ اسب‌یا‌الاغ.‌ بنیه‌تون‌چه‌قدره.‌ اوس‌جلال‌در‌خدمتتونه» یوسف‌نگاهی‌به‌قاطر‌ زهوار‌در‌رفته‌اي‌که‌روی‌زمین‌ ولو‌شده‌بود‌کرد‌و‌گفت:‌ «چند‌تا‌قاطر‌میخواهیم».‌ چشم‌هاي‌اوس‌جلال‌مثل‌دندا‌نهای‌‌طلایش‌برق‌زد‌و‌گفت: ‌«پیش‌خوب‌کسی‌اومدید. ‌تو‌تمام‌این‌میدون‌همه‌ اوس‌جلال‌ رو‌خوب‌می‌شناسن. ‌حیوون‌بهت‌بدم‌که‌تا‌آخر‌عمر‌برات‌کار‌کنه‌ و‌آخ‌هم‌نگه. ادامه دارد.... به نظرتون اوس جلال کلاه سر یوسف میزاره یا نه 🤔😄 با ما همراه باشید ✌️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖