eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
علی ظهریبانکمک‌به‌مردم‌ابراهیم.mp3
زمان: حجم: 10.9M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔹ماجرای کباب🍗 خوردن های ابراهیم و رفقاش😋 🔸ابراهیم بهش گفت: چرا آخه دزدی میکنی؟! دزد که سوال ابراهیم رو شنید شروع به گریه😭 کرد و گفت... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت48 یوسف‌به‌مرد‌جوان‌گفت:‌ «
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت49 ‌سیاوش‌کمی‌ترسیده‌بود. ‌به‌سگ‌های‌تازی‌که‌وحشیانه‌پارس‌میکردند‌ نگاهی‌کرد‌و‌از‌دانیال‌پرسید: ‌«آخه‌کی‌همچین‌سگ‌های‌ناجوری‌رو‌می‌خره؟»‌ دانیال‌خوشحال از‌این‌که‌اطلاعاتش‌ بیشتر ‌از‌سیاوش‌است،‌سینه‌جلو‌داد‌و‌گفت: ‌«اینا‌سگ‌معمولی‌نیستن.‌تازی‌هستن. ‌مخصوص‌شکارند.‌گوش‌هاشون‌رو‌نگاه‌کن» ‌عه،‌چرا‌گوشاشون‌رو‌بریدن؟ ‌شِکارچی‌ها‌این‌کارو‌کردن. ‌به‌اینا‌خون‌و‌فلفل‌‌میدن‌وحشی‌بشن. ‌گوش‌هاشونم‌می‌برن‌که‌خوب‌بشنون.‌ به‌دست‌و‌پاشون‌نگاه‌کن.‌مثل‌قرقی‌ دنبال‌شکار‌‌میدوند.کارشون‌حرف‌نداره.‌ سیاوش‌نمی‌دانست‌که‌دانیال‌پرتوپلا‌ می‌گوید‌ و‌نصف‌بیش‌تر‌حرف‌هایش‌ را‌از‌خودش‌در‌می‌آورد! ‌آقا‌اینا‌چند؟‌ ‌هر‌کدام‌ده‌هزار‌تومن! ‌اووه!‌ دانیال‌با‌نگرانی‌به‌سیاوش‌گفت: «سیاوش،‌نقشه‌ات‌چی‌شد؟‌دیر‌می‌ ‌شه ها!»‌ سیاوش‌که‌نفسش‌از‌بوی‌ناجور‌سگ‌ها‌ و‌مدفوع‌ آن‌ها‌بند‌آمده‌بود،‌گفت: ‌«غصه‌نخور.‌میدونم‌باید‌چي‌کار‌کنم.‌بیا».‌ دو‌نفری‌از‌کنار‌سه‌قفس‌بزرگ‌که‌دو‌تا‌کفتار‌ و‌یک‌روباه‌نارنجی‌داخلش‌اسیر‌بودند،‌ گذشتند. ‌در‌گوشه‌‌اي‌دیگر‌خروس‌بازها‌ در‌حال‌نشان‌دادن‌خروس‌های‌ جنگجوی‌لاری‌شان‌بودند. ‌دو‌نفر،‌خروس‌های‌وحشی‌را‌ به‌جان‌هم‌انداخته‌بودند‌ و‌مردم‌جمع‌شده‌بودند‌براي‌تماشا. ‌سیاوش‌با‌دقت‌به‌همه‌چیز‌نگاه‌میکرد. ‌دانیال‌دل‌نگران‌مدام‌به‌جان‌سیاوش‌نق‌ می‌زد‌که‌دیر‌نشود.‌ سرانجام‌سیاوش‌گفت:‌ «خُب‌حالا‌وقتِ‌شروع‌نقشه‌است!»‌ دانیال‌از‌جا‌پرید‌و‌با‌خوشحالی‌گفت: ‌«آخ‌جون.‌خُب‌باید‌چي‌کار‌کنیم؟»‌ ‌خوب‌گوش‌کن.‌نباید‌بترسی‌ها.‌هرچی‌ می‌گم‌باید‌گوش‌کنی‌ و‌سؤالي‌نپرسی.‌قبوله؟‌ ‌قبوله.‌حالا‌بگو‌نقشه‌ات‌چیه. 🔳🔳🔳 کربلایی‌و‌مش‌برزو‌ سومین‌چایی‌شان‌را‌خورده‌بودند‌ که‌یوسف‌و‌کرامت‌آمدند‌و‌روبه‌روی‌آنها‌ روی‌صندلی‌نشستند.‌ کربلایی‌پرسید:‌ «چی‌شد‌یوسف‌جان؟»‌ یوسف‌با‌خوش‌حالی‌گفت:‌ «خدا‌این‌آقا‌کرامت‌رو‌رسوند.‌ باورتون‌نمی‌شه.‌دوازده‌تا‌قاطر‌خریدم!»‌ ‌دوازده‌تا!‌ یوسف‌خندید‌و‌چایی‌داغش‌را‌هورت‌کشید.‌ مش‌برزو‌ بی‌آن‌که‌کرامت‌متوجه‌شود‌ با‌صدای‌آهسته‌پرسید:‌ «به‌این‌چقدر‌دادی؟»‌ ‌هنوز‌ندادم.‌الان‌حساب‌می‌کنم.‌ ‌کرامت‌چایی‌اش‌را‌نوشید‌و‌گفت:‌ «خُب‌اگه‌با‌بنده‌امری‌نداری،‌مرخص‌بشم».‌ یوسف‌گفت:‌«به‌جان‌آقا‌کرامت‌ ‌نمیشه.‌ ناهار‌مهمون‌مایی.‌ بفرما‌این‌هم‌دستمزد‌شما».‌ یوسف‌یک‌دسته‌پول‌جلوی‌کرامت‌گذاشت. ‌نگاه‌مش‌برزو‌ و‌کربلایی‌به‌دسته‌پول‌دوخته‌شد. ‌کرامت‌نصف‌اسکناس‌ها‌را‌برداشت‌ و‌نصف‌دیگر‌را‌به‌یوسف‌برگرداند‌و‌گفت:‌ «زیاد‌دادی».‌‌ ‌نه‌بابا‌چرا‌تعارف‌می‌کنی؟‌ ‌من‌به‌حق‌خودم‌قانع‌هستم.‌ ‌پس‌واجب‌شد‌که‌ناهار‌مهمون‌ما‌باشی.‌ دیگه‌نه‌نیار.‌ یوسف‌به‌صاحب‌قهوه‌خانه‌ سفارش‌دیزی‌سنگی‌داد.‌ مش‌برزو‌گفت:‌ «دانیال‌و‌سیاوش‌کجا‌موندن؟»‌ ادامه دارد... یک نقشه طوفانی در راه است 😄 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نماهنگ پناه امام زمانه.mp3
زمان: حجم: 4.1M
في الصعاب و الشدد توجهوا للحجة بگيريد از آقا مدد توجهوا للحجة تو مشكلات زندگى توجهوا للحجة تو لحظه شرمندگى توجهوا للحجة 🎙 #️⃣ #️⃣ #️⃣ #️⃣ #️⃣ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
‌‏رفتم برا روز دختر برای خواهرم كادو بخرم، قيمتارو كه دیدم به این نتيجه رسیدم که براش برادر خوبی باشم خودش بهترین كادوئه 😁🤣🤣 ‌ . . •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
خودت را بشناس و عاشق خودت باش🌱 Know Yourself, and Love Yourself •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
❤️❤️❤️ بازم میگم بابا جان قرآن خوندن باید اولین پیشنهاد باشه حتی شده یه آیه معجزه میکنه🤩 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✌️ -ایده‌‌کاردستی✂️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت49 ‌سیاوش‌کمی‌ترسیده‌بود. ‌
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت50 یوسف‌گفت:‌«همین‌دوروبر‌هستن.‌گشنه‌‌بشن،‌سروکله‌شون‌پیدا‌می‌شه».‌ یک‌مرد‌تنومند‌که‌لباس‌کُردی‌تنش‌بود‌ با‌دیدن‌کرامت‌جلو‌آمد‌و‌ خیلی‌گرم‌با‌او‌حال‌و‌احوال‌کرد. ‌به‌کُردی‌با‌هم‌صحبت‌کردند. ‌مرد‌پشت‌میز‌کناری‌نشست‌و‌سفارش‌قلیان‌داد. ‌کرامت‌گفت: ‌«من‌برم‌نمازم‌رو‌بخونم‌و‌برگردم».‌ یوسف‌گفت: ‌«زود‌برگرد.‌الان‌غذا‌رو‌می‌آره».‌ کرامت‌رفت. ‌مرد‌کُرد‌که‌داشت‌به‌قلیان‌پُک‌م ‌یزد،‌نگاهی‌به‌لباس‌نظامی‌یوسف‌کرد‌و‌ بعد‌با‌تردید‌و‌لهجه‌غلیظ‌پرسید: ‌«شما‌دوست‌و‌رفیق‌کرامت‌هستید؟»‌ ‌تازه‌آشنا‌شدیم.‌ مرد‌سر‌جلو‌آورد‌و‌باصدای‌آهسته‌گفت:‌«جوون‌خیلی‌خوبیه،‌می‌تونید‌براي‌گیر‌و‌گرفتاریش‌کاری‌کنید؟» مش‌برزو‌پرسید:‌«چه‌گرفتاری؟»‌ ‌خبر‌ندارید؟‌ یوسف‌نگران‌پرسید: ‌«مگه‌چيکارکرده؟»‌ مرد‌لحظه‌ای‌مکث‌کرد. ‌صدا ‌ی همهمه‌و‌قل‌قل‌غلیان‌و‌برخورد‌استکان‌با‌نعلبکی‌و‌گف‌توگوی‌جماعت‌اجازه‌نمیداد‌صدای‌هم‌دیگر‌را‌خوب‌بشنوند. ‌یوسف‌بیش‌تر‌به‌جلو‌خم‌شد.‌مرد‌گفت: ‌«تو‌این‌ولایت‌جوون‌به‌مهربونی‌و‌آقایی‌کرامت‌کم‌پیدا‌می‌شه.‌ اما‌بدجوری‌به‌هچل‌افتاده».‌ ‌چه‌هچلی؟‌ ‌ما‌اون‌طرف‌مرز‌قوم‌و‌خویش‌داریم. ‌خدا‌از‌صدام‌حسین‌و‌اون‌بعثیهای‌نامرد‌نگذره. ‌روزگار‌مردم‌کُرد‌او‌نطرف‌مرزرو‌سیاه‌کردن.‌ نه‌نفت‌و‌سوخت‌می‌ذارن‌بهشون‌برسه،‌نه‌گندم‌و‌غذا.‌ تو‌این‌سرمای‌بی پیر،‌‌بچه ها‌از‌سرما‌و‌گشنگی‌رو‌دست‌پدر‌و‌مادرا‌ پرپرمی‌شن. ‌کرامت‌و‌چند‌جوان‌دیگه از این طرف گالن‌گالن‌نفت‌می‌بردن‌او ‌نطرف‌با‌قاطر‌و‌الاغ. ‌خود‌همین‌هم‌غنیمت‌بود.‌ اما‌یک‌ماه‌پیش‌گرفتار‌شد. ‌قاطرهاش‌مصادره‌شد؛‌خودش‌هم‌منتظر‌دادگاهه. ‌هر‌روز‌باید‌بره‌خودش‌رو‌معرفی‌کنه‌و‌امضا‌بده. ‌اگر‌بتونید‌براش‌کاری‌کنید‌ثواب‌داره».‌ یوسف‌پرسید:‌«مطمئنید‌که‌چیز‌دیگه‌قاچاق‌نمی‌کرده!» مرد‌کُرد‌اخم‌کرد.‌چهره‌درهم‌کشید‌و‌رو‌برگرداند.‌یوسف‌که‌خجالت‌کشیده‌بود،‌گفت:‌«ناراحت‌نشو‌اخوی.‌نمی‌خواستم‌ناراحتتون‌کنم».‌ مرد‌کُرد‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ « وقتی‌زن‌و‌بچه‌تو‌سرما‌یخ‌می‌زنن‌و‌می‌میرن‌کدوم‌جوون‌مرد،‌اونم‌کرامت‌دلش‌می‌آد‌عرق‌و‌مشروب‌بیاره‌این طرف؟»‌ ناگهان‌از‌بیرون‌قهوه‌خانه‌صدای‌داد‌و‌هوار‌و‌شیون‌بلند‌شد.‌ یوسف‌همراه‌دیگران‌هجوم‌بردند‌کنار‌شیشه‌بزرگ‌پنجره‌ي‌قهوه‌خانه.‌ مردم‌وحشت‌زده‌و‌هراسان‌میدویدند‌و‌به‌هم‌تنه‌می‌زدند. ‌اسب‌ها‌و‌قاطرها‌و‌الاغ‌ها‌افسار‌گسیخته‌و‌ رمیده‌لابه‌لای‌جمعیت‌میتاختند‌و‌بیهدف‌جفتک‌ میپراندند. ‌گاوها‌و‌گوسفندها‌رم‌کرده‌و‌میدویدند‌و‌سروصدا‌میکردند.‌ یوسف‌با‌تعجب‌ دو‌تا‌کفتار‌را‌دید‌که‌با‌سرعت‌از‌لابه‌لای‌حیوانات‌و‌آدم‌ها‌میدوند‌و‌غرش‌می‌کنند!‌طاقت‌نیاورد‌و‌از‌میان‌جمعیتی‌که‌به‌داخل‌قهوه‌خانه‌هجوم‌مي‌آوردند،‌خودش‌را‌بیرون‌انداخت. ‌در‌قهوه‌خانه‌آن‌قدر‌آدم‌جمع‌شده‌بود‌که‌اگر‌سوزن‌می‌انداختی‌به‌زمین‌نمی‌رسید. در‌آن‌هیاهو‌سر‌و‌صدا،‌مش‌برزو‌فریاد‌زد: ‌«کجا‌می‌ری‌یوسف؟»‌ اما‌یوسف‌از‌قهوه‌خانه‌خارج‌شد‌و‌دوید‌و‌فقط‌و‌فقط‌در‌پی‌یافتن‌سیاوش‌و‌دانیال‌بود.‌ ادامه دارد.... برای سیاوش و دانیال چه اتفاقی افتاده ؟🥺😱 همراه ما باشید و برای دوستانتون فوروارد کنید تا بقیه اش براتون بفرستم 🤪 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
نوبتی هم باشه نوبت اعلام نتایج قرعه کشی 😍 🎁 برگزیدگان به قید قرعه 👇 دختر گلمون فاطمه امینی🌱 مادر مهربونمون خانم سلیمی🌱