eitaa logo
سیدخانوم🇵🇸'!
32 دنبال‌کننده
595 عکس
370 ویدیو
4 فایل
فی الحال سخن کم ، کوتاه و گزیده است . [ هاها دولوغ دُفتم اتفاقا خیلیم سخن زیاده 🤡.] . طلبهء امام زمان ان شاء الله :) . اشتباهات بنده رو به پای اسلام و شیعه نذارید ، نقص از این انسان ناقصه نه اسلامِ کامل :) . چنل روزمرگی ❌ دفتر خاطرات ✅
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بیسیم‌چی
نخستین پیام صوتی فرمانده هوافضای سپاه خطاب به ملت ایران ساعت ۲۱:۳۰ https://eitaa.com/bisimchi10
سیدخانوم🇵🇸'!
_
اگه اشتباه نکنم ، سال ۹۹ بود .. تو تباهی غرق بودم ، اعماق باتلاق تباهیام دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم .. تو ذهنم سرابی رویایی از اون باتلاق تصور میکردم .. یه سریا که از کنار این باتلاق رد میشدن و حباب هایی روی این باتلاق توجهشون رو جلب میکرد ، متوجه میشدن این زیر هنوز یه موجودی هست که شاید بشه امید به آیندش داشت .. ولی یا کسی اهمیت نمیداد ، یا توانشو نداشت .. همین روزا بود ، اوایل ۹۹ بود .. یهو یه دوست از دو سه سال پیش پیداش شد و اومد .. دوستی که خیلی باهم حاشیه داشتیم .. گریزی بزنیم و برسیم به یک اردیبهشت ۱۳۹۹ .. اون موقعا تو شاد در ارتباط بودیم .. آنلاین که شدم متوجه شدم عکس یه پسرو گذاشته پروفایلش ‌.. کمی نگاه کردم ، احساس میکردم آشناس برام .. گفتم یا علی ، اینم ؟ هر چیم که بودم ، یه خط قرمزایی واسه خودم و دوروبریام داشتم .. جنس مخالف خط قرمزم بود .. حتی اگه متوجه میشدم نزدیک ترین دوستم با کسی در ارتباطِ ، تمام سعیمو میکردم کمکش کنم تموم کنه اون ارتباط سمی رو ، اگه نمیتونستم من ارتباطمو قطع میکردم باهاش .. پیام دادم گفتم اینی که تو پروفایلته کیه ؟ گفت این ؟ این داداشمه :) گفتم داداشت ؟ گفت آره .. موضوع گُنگ شد برام .. میدونستم داداش نداره .. دوباره پرسیدم .. و شروع کرد به تعریف کردن .. داش ابرام ، آقا ابراهیم هادی .. جالب شد برام .. چون اون دوستم خیلی برام مهم بود ، برای شاد کردنش شروع کردم به ادیت عکسای ابراهیم .. زیر عکسا تایپوگرافی درست میکردم مینوشتم برادر شهیدم تولدت مبارک .. براش که فرستادم چنان ذوقی کرد و گذاشت پروفایلش که یادم نمیره .. اولا خیلی توجهمو جلب نمیکرد .. ولی رفته رفته این کار برام جالب شد .. برادر شهید ، رفیق شهید .. گذشت تا اینکه به سرم زد زندگی نامهء این داش ابرام رو بخونم .. رفتم گوگل زدم ، خیلی کتابی بود .. چند سطر خوندم از سایت زدم بیرون قفل شدم رو عکس ابراهیم انگار باهام حرف داشت تصمیم گرفتم کتابش رو بخرم .. شنیده بودم شهدا باید خودشون اجازه بدن که تو حتی یه عکس ازشون داشته باشی .. ازش اجازه خواستم و کتاب به دستم رسید .. نمیدونم خوابایی که ازش میدیدم قبل خوندن کتاب بود یا بعدش .. ولی من دیگه اون آدم قبل نبودم .. شبا کتابو بغل میکردم و با عکسش حرف میزدم ، زار میزدم .. خوابشو میدیدم .. یه مدت بعد متوجه شدم من بچگی هم خواب ابراهیمو دیدم .. و دوباره اون خوابی که تو بچگی دیده بودم رو دیدم .. انقدر خوابا ادامه دار میشد که یه روز ابراهیم خیلی بد منو ترسوند .. تا قبل ابراهیم خیلی تو خانوادمون با شهدا آشناییت نداشتیم جز حاج قاسم و شهیدان مغنیه .. در واقع آشنا بودیم ، اما خیلی حرف و حدیث شهدا نبود .. از وقتی با ابراهیم آشنا شدم ، اونقدر ازش میگفتم که شده بود نقل و نبات حرفامون .. روزا همینطوری میگذشت که رسیدیم به محرم و صفر .. کوتاه بگم ، تصمیم گرفتم برای خون ابراهیم و شهدا هم که شده چادر سر کنم .. آشنایی با ابراهیم باعث شد شهدای بیشتری رو بشناسم .. بیان کردن این تصمیمم مساوی شد با سیلی از نظرات : - تو ؟ چادر ؟ - چرا الکی پول خرج میکنی ، دو روز دیگه برمیداری از سرت - چادر سر کردن دردسره ، نمیتونی جم و جورش کنی - ول کنا ، بشین سرجات ، همینمون مونده بود - آفرین ، آفرین ، چه کار خوبی - جدی میگی ؟ خیلی خوشحال شدم - میدونستی چادر هدیه و میراث حضرت زهراس ؟ خداروشکر کن که خانوم اجازه داده چادر سر کنی خلاصه با واکنش های خیلی متفاوتی روبرو بودم .. تا جایی که خانواده چادر نمیخریدن .. و به زور چادر رو خریدن .. و الانشم هر وقت نیاز باشه چادر جدید بخرم میگن چرا میخری ، تو که چند وقت برمیداری 😂 بعد اینکه چادر رو خریدم و با اربعین و محرم آشناییت پیدا کردم ، ابراهیم رفت .. رفت و دیگه به خوابام برنگشت :))) انگار آقا اومده بود دست منو بذاره تو دست امام حسین و بره .. اومده بود میراث حضرت زهرا رو سرم کنه و بره .. اومده بود منو از اون باتلاق بکشه بیرون ، احیام کنه ، لباس نو تنم کنه و بره .. یکی دو بار تو این چند سال خوابشو دیدم ، اما کوتاه .. و الان ، من بعد خدا و اهل بیت ، این چادر و این حسینی بودنم رو مدیون توأم داش ابرام .. آقا ابراهیم خیلی مرده ، خیلی :) با اینکه به خوابام نمیاد ، ولی میدونم حواسش بهمِ .. سرک میکشه به زندگیم ببینه راهو کج میرم یا نه .. هر وقت ببینه دارم کجکی میرم ، یکی از شهدارو میفرسته سراغم تا بکشونتم به مسیر اصل .. قلمم بیش از این یاری نمیکنه در مورد ابراهیم هادی بنویسم ، قد و قواره اش نیستم که بخوام در موردش حرف بزنم .. ولی خیلی داداشه ، خیلی مرده .. هواداره .. قربون بودنش برم .. قربون مرامش برم .. ابراهیم نه تنها تو میدون و گود زورخونه پهلوون بود ، بلکه تو میدون و گود زندگی هم پهلوونه .. عزیز برادرم ، هادیِ دلها . .❤️‍🩹!
سیدخانوم🇵🇸'!
_
این عکس متعلق به اولین و آخرین راهیان نورِ عمرمِ :))) طلائیه ، سال ۱۴۰۰ ..❤️‍🩹!
سیدخانوم🇵🇸'!
_
و اما عزیزِ قلبم .. من هنوز عزادار رفتنِ ناگهانی توأم ، در شادترین لحظاتی که قرار است تجربه کنم . .
امروز یک لیوان فرانسوی خون از دست دادم زانوهام دارن بندری میزنن
سیدخانوم🇵🇸'!
_
از خواب بیدار شدم دیدم این اومده برام فک کردم جنگ شروع شد بعد دیدم تبلیغات سریالِ 🙄😂