هدایت شده از خاطرات سمی خواستگاری
مارفتیم یه جا برای داداشم خواستگاری یه نیم ساعتی نشستیم تا پدر دختره از سرکار اومدند و جلو اومدند برای خوش آمدگویی مامان من اومد از جلو پای پدر عروس بلند بشه پاش خواب رفته بود افتاد بغل پدر عروس😱😂😂 مامان من از خجالت روش نمیشد سرش را بالا کنه منم اینقدر خندیدم رسوای عالم شدم😶
از همه بدتر هیچ کس نمی دونست پدر و مادرمم هم شوکه شدند پدر عروس چهل سال پیش خواستگار مادرم بوده😱 هیچی دیگه پدرم دیگه حاضر نشد بریم اونجا😶
کانال خاطرات سمّی خواستگاری
@khastegarybazi