eitaa logo
سیدفاء
2.5هزار دنبال‌کننده
924 عکس
536 ویدیو
4 فایل
«….فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ». [ مدح زهرا را همین جمله کفایت می کند چادرش حتی یهودی را هدایت می کند ] _جوانی‌‌ با آتش‌ درون‌ پیوسته‌ در مخاطره‌ سوختن‌ ؛ درپیِ‌ جواز بندگی . [ صَلْ الَلّٰهُ عَلَیْک یٰا اُمّٰاه ]
مشاهده در ایتا
دانلود
سیدفاء
_
« یادداشت‌های یک جنگ‌زده » | یادداشت هشتم ، پانزدهم اسفندماه صفر-چهار | فکر کنم دچار سندروم فکر بی‌قرار شده‌ام، تا میایم دو دقیقه‌ای تمرکز کنم فکرم می‌پَرد. فکر کنم باید به افکارِ زمان جنگ عادت کنم. شاید حتی بعد از جنگ هم نشوَد به روالِ قبل‌تر برگشت. مثلا یکی از فکر‌های امروزم این بود که، چرا باید دیروز مجتمع خدمات رفاهیِ بین راهی را می‌زدند. هفده نفر هم شهید می‌شدند. داشتم فکر می‌کردم اَجل آدم‌ها تمام بشود، حضرت عزرائیل نگاه نمی‌کند کجایی، چه می‌کنی، به لیستش نگاه می‌کند. اسمت توی لیست باشد، یعنی نوبتت تمام شده. الان حضوز ذهن ندارم که بدانم خانواده‌ی چند نفره بودند، از تهران داشتند می‌رفتند به جایی که انفجارها در آن کمتر باشد، بینِ راه در مجتمع خدماتی-رفاهی سُکنا پیدا کردند. دقیقا در همان موقع هم مجتمع علاوه بر آن خانواده مهمان‌های جدیدی را پذیرش کرد؛ مهمانشان، مهمان نسبتا بزرگ و سنگینی بود. جناب موشک را که پذیرش کردند، همان خانواده و چند نفر دیگر از مجتمع رفتند، درواقع برای همیشه از این دنیا رفتند. شاید نماز جمعه دارویی موقتی برای سندروم فکر بی‌قرارم می‌توانست باشد، هم یکِ نمازی می‌خواندم و هم بینِ مردم بودم، حداقلش این بود که در فضای گرفته‌ی منزل نمی‌نشستم. نماز جمعه نسبتا به عنوان دارو موفق عمل کرد و درمدت زمانی که مصلی بودم فکرم دنبالِ افکار دیگرم نمی‌دَوید و با افکار دیگر هم گُرگَم‌به‌هوا بازی نمی‌کرد. ولی خب جدایِ همه‌ی این حرف‌ها دشمن جالبی داریم. فرق جنگنده‌ی واقعی و نقاشی را نمی‌داند. طی یک عملیات فریب، دشمنِ مثلا دارایِ قدرت تراز اول، جنگنده‌ی نقاشی شده توسط بچه‌های ارتش را مورد اصابت قرار داد. نمی‌دانم باید شکر کرد یا چی، ولی خب خدا دشمنان مارا احمق آفریده! میدانِ آزادی را هم همه‌ حتما دیده‌اند/ایم. آزادی، قبلِ آزادی جای پُر رفت و آمدی بود، شلوغ بود، آدم‌های مختلف آنجا بودند، عکس می‌گرفتند، و حتی قرار می‌گذاشتند. ولی میدان آزادی بعد از اینکه یک نامزد جایزه نوبل صلح تصمیم گرفت آزادی را به ایران برگرداند کمی تا حدودی عوض شد. آزادی بعد از آزادی دیگر یادآور خاطرات خوب نبود، خیلی ها بعد از آزادی در آزادی نزدیک‌ترینانشان را از دست دادند. خیلی‌ها جانشان در آزادیِ بعد از آزادی تمام شد. آزادی بعد از آزادی دیگر خوش رنگ و لعاب نبود. رنگ و بوی جنگ حتی به آنجا هم رسیده بود. کمک های آمریکا را در خرابه‌های منفجر شده از موشک‌هایشان داشتیم می‌دیدیم. شب‌های ما درخیابان‌ها و تجمعات می‌گذشت، مثل امشبی که با جنابِ محبوب در محضرِ میدان ولی عصر بودیم. ولی شب های جنابانِ دشمن با موشک‌ها روشن می‌شد. ما شب‌هایمان ستاره باران بود از شعارها و حضور مردم، ولی شب‌های آنها ستاره باران بود از موشک‌هایِ ما. ما شب‌های روشنی داشتیم، ولی شب‌های آنها با ترس روشن می‌شد. ما شب‌هایمان دوست‌داشتنی بود، ولی آنها شب‌هایشان دوست‌نداشتنی‌ترینِ شب‌ها بود. - ۱۶ رمضان ۱۴۴۷ -
جان مرا بگیر و به آغوش خود ببر..💔
و اما کمیل... و اما کمیل... و اما کمیل... آخدا شکرت :)❤️‍🩹🌱