eitaa logo
سیدفاء
2.5هزار دنبال‌کننده
923 عکس
532 ویدیو
4 فایل
«….فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ». [ مدح زهرا را همین جمله کفایت می کند چادرش حتی یهودی را هدایت می کند ] _جوانی‌‌ با آتش‌ درون‌ پیوسته‌ در مخاطره‌ سوختن‌ ؛ درپیِ‌ جواز بندگی . [ صَلْ الَلّٰهُ عَلَیْک یٰا اُمّٰاه ]
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از وضعیت سفید ☫
آقای شهید میگفتن نگید خاورمیانه چون خاورمیانه به خاطر این اسمش خاورمیانه است که نسبت به آمریکا در فاصله میانه است خاور دور نسبت به آمریکا دور هست یعنی اسم منطقه های آسیایی نسبت به فاصلشون با آمریکا نامگذاری شده یعنی در این نام گذاری آمریکا مرکز همه چیز است کدخدا و مدیر جهان ✅ بگیم غرب آسیا عادت کنیم چون آمریکا دیگر آن آمریکای چند سال پیش نیست
هدایت شده از سیدفاء
روزهای مبارزه؛ تنها روزهای زنده‌ی، زندگیست..!
سیدفاء
_
به نظرتون کی عاشقِ کی بود؟
خودش میذاره تو کاسَت گریه کنی.. :)
سیدفاء
_
« یادداشت‌های یک جنگ‌زده » | یادداشت هفتم ، چهاردهم اسفندماه صفر-چهار | از وقتی بیدار شدم ذهنم برای خودش فقط یک بیت شعر می‌خواند: بسته‌ست بی‌تو دفترِ شب‌های شعرِ بیت بدرود بیتِ آخرِ شب‌های شعرِ بیت... از آخرین دیداری که رفته‌بودم چند سالی می‌گذشت، داشتم فکر میکردم تلاش کنم بلکه شاید بتوانم حداقلش یک شبِ شعری به بیت برسم. حالاهم که نه بیتی هست و نه صاحبِ بیتی،چه برسد به شب‌های شعرِ بیت. خیالِ خوش ذهنم را بی‌خیال شدم و پنجره‌هارا چسب زدم. هرچند شیشه‌های دلم را نمیتوانستم چسب بزنم تا موجِ انفجارِ خاطراتِ دیدارهای رهبری را خنثی‌کنم. اینطوری دستِ‌کم از ترکیدن شیشه‌های خانه می‌شد جلو گیری کرد. دندان درد هم که این وسط وقت پیدا کرده بود و شده بود قوزِ بالا قوز. تقریبا شش روزی از شروع جنگ گذشته، مردم از روزِ اول در خیابانَند، اهالیِ رسانه‌هم که دَمشان گرم باد، مثل الباقی جماعت، دست از سَر خیابان و مردم برنمی‌دارند. من خودم هم این‌روزها کلا با دوربینم، یک دستم دوربین است و با آن‌ یکی هم گوشی را نگهمیدارم. دست سومی برای قلم برداشتن ندارم، پس این کار را می‌سپارم به چشم و گوشَم که همه را ببیند و بشنود و به طبقه‌های قفسه‌ی ذهن امانت بدهد تا شب‌ها کلید اتاق اتفاقاته آن روز را از مسئول انبارِ آرامش بگیرم و خیمه بزنم در اتاقِ خاطرات تا بنویسمشان. تا به انداره‌ای با پیچ و خَم عکاسی آشنا هستم، می‌دانم که اگر دوربین دست گرفتی کارَت ثبت تصویر است، بارها شده در مراسمات جانم به لب برسد ولی بخاطر دوربین مجبور بودم یا نبینم، یا نشنوم. اشک راهِ نفسِ مَرد را بسته، دستش‌هم می‌لرزد، ولی خب هنوز قاب را نگهداشته، از ویزُر نگاه‌ می‌کند، قاب را می‌بندد، گریه می‌کند، دستش می‌لرزد، دوباره قاب را می‌بندد، و عکس را می‌گیرد. می‌توانست نبیند، نشنود، عکسش را بگیرد و برود، ولی خب همان عکاس هم آدم است. وقتی <بُلند شو علمدار> می‌شنود و علمدار را دیگر قرار نیست ببیند تا از او عکسی ثبت کند، دست و دل که سهل است، دوربینش هم می‌لرزد. مجبوری ببینی، بشنوی، گریه کنی، و با تمام بهم ریختگی احوالاتَت عکست‌را هم بگیری.. مجبوری حسرتِ عکاسی در یک شبِ شعرِ بیت را جمع کنی بزاری در چک لیست حسرت‌هایت! دنبال جایی بودم که بتوانم چند دقیقه‌ای از دنیا و اخبارش فرار کنم، با حضرتِ محبوب به خدمت مناجات رسیدیم. ولی خب انگار این اتوبانِ افکار اینجا هم آرام نمی‌گیرد، مخصوصا اینکه مناجاتِ امشب میزبانِ شهدای حملاتِ اخیر بود. اگر جویای حالِ‌مان بعد مناجات باشید که باید بگویم حقیقتا با روضه آن‌ شب تمام شدم. یادِ کربلا فقط می‌توانست گره‌یِ طنابِ خفه کننده در گلویم را کمی شُل‌تر کند. شاید که آرامش دوباره قصد بَر برگشتن می‌کرد. ولی خب..! - ۱۵ رمضان ۱۴۴۷ -
کپی کاملا آزاد✨ حلالتون🌱 برا کلیپ، برا ادیت، برا استفاده شخصی کلا هرکاری که دارین🤝
وقتی آدمِ مورد علاقه‌ت، کتابایِ موردِ علاقه‌تو هدیه میده...
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرمایید مقدارِ جالبی خلاقیت🤌🏻🗿✨
سیدفاء
_
« یادداشت‌های یک جنگ‌زده » | یادداشت هشتم ، پانزدهم اسفندماه صفر-چهار | فکر کنم دچار سندروم فکر بی‌قرار شده‌ام، تا میایم دو دقیقه‌ای تمرکز کنم فکرم می‌پَرد. فکر کنم باید به افکارِ زمان جنگ عادت کنم. شاید حتی بعد از جنگ هم نشوَد به روالِ قبل‌تر برگشت. مثلا یکی از فکر‌های امروزم این بود که، چرا باید دیروز مجتمع خدمات رفاهیِ بین راهی را می‌زدند. هفده نفر هم شهید می‌شدند. داشتم فکر می‌کردم اَجل آدم‌ها تمام بشود، حضرت عزرائیل نگاه نمی‌کند کجایی، چه می‌کنی، به لیستش نگاه می‌کند. اسمت توی لیست باشد، یعنی نوبتت تمام شده. الان حضوز ذهن ندارم که بدانم خانواده‌ی چند نفره بودند، از تهران داشتند می‌رفتند به جایی که انفجارها در آن کمتر باشد، بینِ راه در مجتمع خدماتی-رفاهی سُکنا پیدا کردند. دقیقا در همان موقع هم مجتمع علاوه بر آن خانواده مهمان‌های جدیدی را پذیرش کرد؛ مهمانشان، مهمان نسبتا بزرگ و سنگینی بود. جناب موشک را که پذیرش کردند، همان خانواده و چند نفر دیگر از مجتمع رفتند، درواقع برای همیشه از این دنیا رفتند. شاید نماز جمعه دارویی موقتی برای سندروم فکر بی‌قرارم می‌توانست باشد، هم یکِ نمازی می‌خواندم و هم بینِ مردم بودم، حداقلش این بود که در فضای گرفته‌ی منزل نمی‌نشستم. نماز جمعه نسبتا به عنوان دارو موفق عمل کرد و درمدت زمانی که مصلی بودم فکرم دنبالِ افکار دیگرم نمی‌دَوید و با افکار دیگر هم گُرگَم‌به‌هوا بازی نمی‌کرد. ولی خب جدایِ همه‌ی این حرف‌ها دشمن جالبی داریم. فرق جنگنده‌ی واقعی و نقاشی را نمی‌داند. طی یک عملیات فریب، دشمنِ مثلا دارایِ قدرت تراز اول، جنگنده‌ی نقاشی شده توسط بچه‌های ارتش را مورد اصابت قرار داد. نمی‌دانم باید شکر کرد یا چی، ولی خب خدا دشمنان مارا احمق آفریده! میدانِ آزادی را هم همه‌ حتما دیده‌اند/ایم. آزادی، قبلِ آزادی جای پُر رفت و آمدی بود، شلوغ بود، آدم‌های مختلف آنجا بودند، عکس می‌گرفتند، و حتی قرار می‌گذاشتند. ولی میدان آزادی بعد از اینکه یک نامزد جایزه نوبل صلح تصمیم گرفت آزادی را به ایران برگرداند کمی تا حدودی عوض شد. آزادی بعد از آزادی دیگر یادآور خاطرات خوب نبود، خیلی ها بعد از آزادی در آزادی نزدیک‌ترینانشان را از دست دادند. خیلی‌ها جانشان در آزادیِ بعد از آزادی تمام شد. آزادی بعد از آزادی دیگر خوش رنگ و لعاب نبود. رنگ و بوی جنگ حتی به آنجا هم رسیده بود. کمک های آمریکا را در خرابه‌های منفجر شده از موشک‌هایشان داشتیم می‌دیدیم. شب‌های ما درخیابان‌ها و تجمعات می‌گذشت، مثل امشبی که با جنابِ محبوب در محضرِ میدان ولی عصر بودیم. ولی شب های جنابانِ دشمن با موشک‌ها روشن می‌شد. ما شب‌هایمان ستاره باران بود از شعارها و حضور مردم، ولی شب‌های آنها ستاره باران بود از موشک‌هایِ ما. ما شب‌های روشنی داشتیم، ولی شب‌های آنها با ترس روشن می‌شد. ما شب‌هایمان دوست‌داشتنی بود، ولی آنها شب‌هایشان دوست‌نداشتنی‌ترینِ شب‌ها بود. - ۱۶ رمضان ۱۴۴۷ -