سیدفاء
_
« یادداشتهای یک جنگ زده »
| یادداشت ششم ، سیزدهم اسفندماه صفر-چهار |
شهید خامنهای، کلمهای که هنوز من یکی برنمیتابیدمش، اما خب مردم بغداد شاید توانسته بودند با چیدن این کلمات کنار هم کنار بیایند که هروله کنان خیابان هارا طِی میکردند.
اطراف میدان انقلابِ تهران هم که با رنگِ خاکستری اُخت پیدا کرده بود، تهران بویِ باروت و دود و خون گرفته بود. با تمامِ اینها ولی مردمِ جورِ عجیبِ دیگری بودند.
دختری با ظاهری متفاوت، داشت از صدای گرفتهاش میگفت، از اینکه صدای او گرفته که حرف از مذاکره و صلح نباشد، او اینجاست که مذاکرهای اتفاق نیوفتد، میگفت اگر دوست داشت حرف از مذاکره باشد اصلا چرا آمده بود به خیابان پس؟!
حرف از پدری میزد که پدر تمام مردم بود، میگفت برای خونخواهی پدر امت صدایش گرفته. آن دختر با ظاهر متفاوتش، میگفت که کاش مثل شایعاتی که پشت رهبرش بود، واقعا در پناهگاه میبود، حداقلش اگر الان چیزی نداشت رهبرش را میتوانست داشته باشد..
آن دختر حرف های غریبی نسبت به ظاهرش میزد، مثل باقی مردم داشت میجنگید، شاید با درونش، و یا حتی شاید با کسانی که در ظاهر به او شبیه بودند ولی در اصلِ ماجرا و باطِنش نه!
کارِ مردم شده بود صبحها تا شب و شبها تا صبح جنگیدن. مردم کلا داشتند میجنگیدند. هرکسی هرطور میتوانست خودش را به میدان جنگ میرساند. خانوادهها سوار ماشینمیشدند و خیابانهارا قُرق میکردند. از هر ماشین حداقلش یک پرچم بیرون زده بود. از جلویِ هر کوچه که رد میشدی یک ماشین با پرچم و عکس قائد شهید از کوچه خارج میشد. شهر هم کم از میدان جنگ نداشت. مردم خانوداگی به این میدان جنگ میآمدند.
برنامهی فردا را چک کردم، فردا اردو داریم...:
- این دو نفر میخواهند کنار هم باشند. دوست صمیمی هستند.
- اینیکی شبها تنها نمیخوابد. میترسد. کنارش بمانید.
- آنیکی عادت دارد وقتی میترسد دستان مادرش را بگیرد. مادرش کو؟
- آهستهتر! سر و صدا نکنید! بچهها میترسند.
- اینها روزهاولی هستند. به افطارشان فکر کردهاید؟
- بشمارید کسی گم نشده باشد. دفتر حضوروغیابِ من کجاست؟
- کیف این بچه را ندیدید؟ همان کیف صورتی. خیلی دوستش دارد.
- خدایا این بچهها چرا اینقدر آرامند؟ چرا جیغ نمیکشند؟ چرا نمیخندند؟ بچهها زنگ تفریح است!
- فردا اردو داریم؛ مگر از اردو خوشتان نمیآید؟
صداهای درونِ ذهنم را خانوش کردم؛ به مکان اردو فکر کردم، شاید برای این طفلکیها سخت باشد، ولی خب کاری نمیشود کرد. فردا برای اردو آنهارا به گلزار شهدا میبرند...
- ۱۴ رمضان ۱۴۴۷ -
هدایت شده از وضعیت سفید ☫
آقای شهید میگفتن نگید خاورمیانه
چون خاورمیانه به خاطر این اسمش خاورمیانه است که نسبت به آمریکا در فاصله میانه است
خاور دور نسبت به آمریکا دور هست
یعنی اسم منطقه های آسیایی نسبت به فاصلشون با آمریکا نامگذاری شده
یعنی در این نام گذاری آمریکا مرکز همه چیز است
کدخدا و مدیر جهان
✅ بگیم غرب آسیا
عادت کنیم
چون آمریکا دیگر آن آمریکای چند سال پیش نیست
سیدفاء
_
« یادداشتهای یک جنگزده »
| یادداشت هفتم ، چهاردهم اسفندماه صفر-چهار |
از وقتی بیدار شدم ذهنم برای خودش فقط یک بیت شعر میخواند:
بستهست بیتو دفترِ شبهای شعرِ بیت
بدرود بیتِ آخرِ شبهای شعرِ بیت...
از آخرین دیداری که رفتهبودم چند سالی میگذشت، داشتم فکر میکردم تلاش کنم بلکه شاید بتوانم حداقلش یک شبِ شعری به بیت برسم. حالاهم که نه بیتی هست و نه صاحبِ بیتی،چه برسد به شبهای شعرِ بیت. خیالِ خوش ذهنم را بیخیال شدم و پنجرههارا چسب زدم. هرچند شیشههای دلم را نمیتوانستم چسب بزنم تا موجِ انفجارِ خاطراتِ دیدارهای رهبری را خنثیکنم. اینطوری دستِکم از ترکیدن شیشههای خانه میشد جلو گیری کرد.
دندان درد هم که این وسط وقت پیدا کرده بود و شده بود قوزِ بالا قوز.
تقریبا شش روزی از شروع جنگ گذشته، مردم از روزِ اول در خیابانَند، اهالیِ رسانههم که دَمشان گرم باد، مثل الباقی جماعت، دست از سَر خیابان و مردم برنمیدارند. من خودم هم اینروزها کلا با دوربینم، یک دستم دوربین است و با آن یکی هم گوشی را نگهمیدارم. دست سومی برای قلم برداشتن ندارم، پس این کار را میسپارم به چشم و گوشَم که همه را ببیند و بشنود و به طبقههای قفسهی ذهن امانت بدهد تا شبها کلید اتاق اتفاقاته آن روز را از مسئول انبارِ آرامش بگیرم و خیمه بزنم در اتاقِ خاطرات تا بنویسمشان.
تا به اندارهای با پیچ و خَم عکاسی آشنا هستم، میدانم که اگر دوربین دست گرفتی کارَت ثبت تصویر است، بارها شده در مراسمات جانم به لب برسد ولی بخاطر دوربین مجبور بودم یا نبینم، یا نشنوم.
اشک راهِ نفسِ مَرد را بسته، دستشهم میلرزد، ولی خب هنوز قاب را نگهداشته، از ویزُر نگاه میکند، قاب را میبندد، گریه میکند، دستش میلرزد، دوباره قاب را میبندد، و عکس را میگیرد. میتوانست نبیند، نشنود، عکسش را بگیرد و برود، ولی خب همان عکاس هم آدم است. وقتی <بُلند شو علمدار> میشنود و علمدار را دیگر قرار نیست ببیند تا از او عکسی ثبت کند، دست و دل که سهل است، دوربینش هم میلرزد.
مجبوری ببینی، بشنوی، گریه کنی، و با تمام بهم ریختگی احوالاتَت عکسترا هم بگیری..
مجبوری حسرتِ عکاسی در یک شبِ شعرِ بیت را جمع کنی بزاری در چک لیست حسرتهایت!
دنبال جایی بودم که بتوانم چند دقیقهای از دنیا و اخبارش فرار کنم، با حضرتِ محبوب به خدمت مناجات رسیدیم.
ولی خب انگار این اتوبانِ افکار اینجا هم آرام نمیگیرد، مخصوصا اینکه مناجاتِ امشب میزبانِ شهدای حملاتِ اخیر بود.
اگر جویای حالِمان بعد مناجات باشید که باید بگویم حقیقتا با روضه آن شب تمام شدم.
یادِ کربلا فقط میتوانست گرهیِ طنابِ خفه کننده در گلویم را کمی شُلتر کند. شاید که آرامش دوباره قصد بَر برگشتن میکرد.
ولی خب..!
- ۱۵ رمضان ۱۴۴۷ -