eitaa logo
آسِیدْاِبرآهیم؛
1.7هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
از قلب به رسانه*بدون دخالت عقل. اینجا؟ازدَردهای حق*میگیم؛ . -من؟همه با یار خوش و من به غمِ یار خوشم سخت کاری‌ست ولی من به همین کار خوشم- . -سندخورده ب نام آسید-³⁰`⁰⁴تا وصال آسید. +دکه تلفنی مون | @dakedel📞 •کپی؟ سنجاق .. +رسانه اختصاصی شهید +
مشاهده در ایتا
دانلود
آسِیدْاِبرآهیم؛
دیگر‌آن « حالا چـــرا » معــنانداردشهریار! هرزمان‌ برگردداو ، جان‌را‌فدایش‌می‌کنم .. . | @seyedebram |
هنوزمونده‌باور‌کنیم .. | @seyedebram |
« 15 » _ اولین‌شهدای‌عاشــــورا ؛ آغاز پرواز یاران ! | @seyedebram |
📜 قسمت پانزدهم: اولین شهیدان عاشورا؛ آغاز پرواز یاران! رفیق ! از اینجا به بعد؛ هر قسمت... دل آدم رو بیشتر می‌لرزونه...💔! چون دیگه وارد لحظه‌هایی شدیم که یکی‌یکی... ستاره‌های کربلا... پرواز می‌کنن... :) اما قبل از اینکه اولین شهید روی زمین بیفته... یه اتفاق عجیب افتاد... ⚔️ هنوز دو سپاه روبه‌روی هم ایستاده بودن... امام حسین(ع) آخرین سخنرانی خودش رو انجام داده بود... راه هدایت رو نشون داده بود... اما دشمن... تصمیمش رو گرفته بود... 🏹 اولین تیر پرتاب شد... و بعد... بارانی از تیر... به سمت خیمه‌های امام سرازیر شد... ☄️☄️☄️ یکی از یاران فریاد زد: «یابن رسول‌الله! جنگ شروع شد...» امام آرام فرمود: 🗣️ «آری... این تیرها... پیام‌آوران مرگ‌اند...» تصور کن... کمتر از صد نفر... زیر بارش تیر... در مقابل هزاران نفر... اما... هیچ‌کس قدمی عقب نرفت... 👤 در همین لحظه... چند نفر از یاران... برای اینکه تیرها به خیمه‌ها و اهل‌بیت نرسه... خودشون رو سپر کردن...🫂 بدن‌هاشون .. جلوتر از خیمه‌ها ایستاد... تا حتی یک تیر... به سمت کودکان نره... 💎 اینجا یه نکته قشنگه... رفیق... هیچ‌کدوم از یاران... برای زنده موندن نجنگیدن... همه... برای محافظت از امام و خانواده‌اش می‌جنگیدن... این فرق بزرگیه... ⚔️ بعد از پایان باران تیر... مبارزه‌های تن‌به‌تن شروع شد... اما... امام اجازه نداد... همه با هم وارد میدان بشن... 🚫 چرا؟ چون اگر همه با هم می‌رفتن... چند دقیقه بعد... دیگه هیچ مدافعی کنار خیمه‌ها باقی نمی‌موند... امام با تدبیر... یاران رو یکی‌یکی راهی میدان می‌کرد... تا هم از خیمه‌ها محافظت بشه... هم هر کدام... افتخار جهاد و شهادت پیدا کنن... 🌿 اولین کسانی که به میدان رفتند... از یاران قدیمی امام بودن... مردانی که بعضی‌هاشون... سال‌ها کنار امیرالمؤمنین(ع) جنگیده بودن... سال‌ها کنار امام حسن(ع) زندگی کرده بودن... و حالا... آخرین امتحان عمرشون رسیده بود... 👤 یکی از اولین شهدا... عبدالله بن عمیر کلبی بود. جوانی شجاع... که تازه‌ازدواج کرده بود... وقتی شنید سپاه یزید برای جنگ با فرزند پیامبر حرکت کرده... به همسرش گفت: «من نمی‌توانم بنشینم و تماشاگر باشم...» جالب اینجاست... همسرش... مانعش نشد... بلکه گفت: «اگر راهت، راه حسین است... من هم راضی‌ام...» رفیق ! این یعنی... گاهی پشت یک قهرمان... یک خانواده بزرگ هم ایستاده... ⚔️ عبدالله وارد میدان شد... با شجاعت جنگید... چند نفر از دشمن را از پا درآورد... تا اینکه... به شهادت رسید 💔 ! همسرش خودش را به میدان رساند... کنار پیکر همسرش نشست... اشک ریخت... اما نگفت: «ای کاش نمی‌رفتی...» بلکه گفت: «خدا را شکر که در راه حسین شهید شدی...» 👀 رفیق... این صحنه‌ها رو نباید فقط از روی احساس دید... باید فهمید... این آدم‌ها... قبل از عاشورا... سال‌ها خودشون رو ساخته بودن... وفاداری... یه‌شبه به وجود نمیاد... بعد از عبدالله... یاران دیگری... یکی‌یکی اجازه میدان خواستن... نکته عجیب این بود... هیچ‌کس دنبال عقب افتادن نبود... همه می‌خواستن زودتر برن... همه از هم سبقت می‌گرفتن... ❗️ چرا؟ مگه شهادت ترس نداره؟ چرا... طبیعیه که آدم از مرگ بترسه... اما این‌ها... مرگ رو پایان نمی‌دیدن... مرگ برای اون‌ها... پل رسیدن به وعده خدا بود... رفیق ! اینجا یه تفاوت مهم وجود داره... عاشورا... داستان عاشق شدن به مرگ نیست...❌ داستان عاشق شدن به حقیقته... اگر حقیقت... هزینه داشت... هزینه‌اش رو می‌دادن... اگر بدون هزینه هم می‌شد... همون راه رو انتخاب می‌کردن... 📖 قرآن می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» «خداوند جان و مال مؤمنان را خریده و در برابر آن، بهشت را به آنان داده است.» 📖 سوره توبه، آیه ۱۱۱ 💎 تلنگر امشب رفیق... آدم‌های بزرگ... وقتی لحظه عمل می‌رسه... منتظر نمی‌مونن که دیگران جلو برن... خودشون اولین قدم رو برمی‌دارن... | @seyedebram |
جنگ شروع شده بود... اما نه اون جنگی که تو فیلم‌ها می‌بینی... نه دو لشکر که با هم قاطی بشن... ⚔️ رسم جنگ اون زمان این بود که... اول مبارزه‌های تن‌به‌تن انجام می‌شد... هر رزمنده... با اجازه فرمانده... وارد میدان می‌شد... 👤 یکی از اولین یاران بزرگی که به میدان رفت... مسلم بن عوسجه اسدی بود... مردی سالخورده... اما دلش... از خیلی از جوون‌ها جوون‌تر بود... رفیق... این همون مسلمیه که سال‌ها قبل... جزو اولین کسانی بود که برای امام حسین(ع) در کوفه فعالیت کرد ! خانه‌اش محل جمع شدن شیعیان بود... بارها جانش را برای اسلام به خطر انداخت... و حالا... آخرین صفحه زندگی‌اش داشت نوشته می‌شد... ⚔️ مسلم وارد میدان شد... با اینکه سنش بالا بود... با قدرت جنگید... چند نفر از سپاه دشمن را از پا درآورد... اما دشمن... یکی‌یکی جلو نمی‌آمد... دورش را گرفتند... و از هر طرف حمله کردند... در نهایت... بر اثر ضربه نیزه و شمشیر... روی زمین افتاد... خبر به امام رسید .. ! امام حسین(ع)... همراه حبیب بن مظاهر... با سرعت خودش را به مسلم رساند وقتی امام بالای سرش نشست... هنوز نفس می‌کشید... امام آرام فرمود: «رَحِمَكَ اللّٰهُ يا مُسلِم...» «خدا تو را رحمت کند ای مسلم...» بعد این آیه را تلاوت کرد: 📖 «فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ...» «بعضى از مؤمنان به عهد خود وفا کردند و به شهادت رسیدند و بعضى هنوز در انتظارند.» 📖 سوره احزاب، آیه ۲۳ حبیب بن مظاهر ؛ کنار دوست قدیمی‌اش زانو زد... سال‌ها با هم زندگی کرده بودند... سال‌ها کنار امیرالمؤمنین(ع) جنگیده بودند... و حالا داشت آخرین نفس‌های رفیقش را می‌دید ! ( : حبیب آرام گفت: «مسلم... اگر نمی‌دانستم چند دقیقه دیگر خودم هم شهید می‌شوم... دوست داشتم هر وصیتی داری به من بگویی...» مسلم... با آخرین توانش... دستش را کمی بالا آورد... و به سمت امام حسین(ع) اشاره کرد 🙂 بعد آهسته گفت: «وصیت من... همین است... حسین را تنها نگذار...» رفیق ! ببین... آخرین حرفش... نه درباره خانه بود... نه خانواده... نه مال... نه دنیا... آخرین دغدغه‌اش... امام زمانش بود... چند لحظه بعد... مسلم بن عوسجه... به آرزویش رسید... و آسمان... اولین ستاره بزرگ عاشورا را در آغوش گرفت :) 👀 رفیق یه سؤال... چرا امام بالای سر شهدا می‌رفت؟ مگه وسط جنگ... این کار خطر نداشت؟🚫 داشت...! خیلی هم خطر داشت... اما امام می‌خواست یارانش... آخرین تصویری که می‌بینن... چهره امامشون باشه... این یعنی... وفاداری... دوطرفه بود... هم یاران برای امام جان می‌دادن... هم امام... یارانش را حتی در آخرین لحظه تنها نمی‌گذاشت... ⚔️ بعد از شهادت مسلم... یاران یکی‌یکی اجازه میدان خواستن... عجیب این بود... هرچه تعداد یاران کمتر می‌شد... ایمان بقیه بیشتر دیده می‌شد... کسی نمی‌گفت: «الان دیگه امیدی نیست...» بلکه می‌گفت: «نوبت منه...» رفیق ! گاهی تعداد آدم‌های حق... کم میشه... اما ارزششون... بیشتر میشه... حق... با اکثریت شناخته نمی‌شه... با حقیقت شناخته می‌شه... 📖 امام علی(ع) جمله‌ای داره که دقیقاً همین صحنه رو یاد آدم میاره: 🗣️ «در راه حق، از کم بودنِ همراهان نترسید.» چون همیشه... راه درست... شلوغ‌ترین راه نیست... 💎 تلنگر امشب رفیق... یه دوست واقعی... کسی نیست که فقط کنار خنده‌هات باشه... دوست واقعی... اونیه که وقتی همه میرن... هنوز کنار تو ایستاده... همون‌طور که مسلم... تا آخرین نفس... کنار امامش موند... 📝 خلاصه قسمت پانزدهم ✅ مسلم بن عوسجه از نخستین شهدای بزرگ عاشورا بود. ✅ امام حسین(ع) و حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شدند. ✅ آخرین وصیت مسلم، تنها نگذاشتن امام حسین(ع) بود. ✅ امام حتی در میانه نبرد، یارانش را تنها نمی‌گذاشت. ✅ با کم شدن یاران، ایمان و استقامت باقی‌ماندگان بیشتر آشکار می‌شد. 🎯 درس مهم این قسمت رفیق... « وفاداری » ! فقط یک احساس قشنگ نیست... وفاداری... یعنی وقتی همه چیز برای رفتن آماده است... تو هنوز دلیل ماندن داشته باشی... و مسلم بن عوسجه... این درس را با خون خودش برای همیشه در تاریخ نوشت... | @seyedebram |
👀🔍 عزیز‌من ، حالا اگه سوالی تو ذهنت هست بفرما : https://eitaa.com/dakedel [ ناشناس ] + فقط عجله نکن .. ! 🫂