eitaa logo
Seyed Art | سیّد آرت
188 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
3 فایل
#برای_ظهور مثلا معلم، مثلا دانشجو
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم
هو العزیز ان‌شاءالله بزودی فعالیت این کانال شروع خواهد شد اگر خواستید به دوستان معرفی بفرمایید: @Seyyed_Art
هو العزیز چند کلامی برای دانش آموزان عزیز خودم و برادرم بچه ها سلام، الان که دارم این متن رو می‌نویسم حدود ۱۰ روز از شهادت سید علی ما می‌گذره، نمیدونم شما چجوری صداش می‌کردید؟ آقای یوسفی، آقا سید، سید علی یا شاید هم جور دیگه.. برای من که علی بود. واقعیتش رو بخواید من از لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم و به دنیا اومدم، علی کنارم بود. کل دوران بچگی ما با همدیگه گذشت و هم‌بازی هم بودیم.. یه موقعایی یادمه باهم می‌گفتیم اگه خونه بزرگتر بگیریم هرکدوم یه اتاق جدا از هم داریم! ولی الان خدا رو شکر میکنم که توی این بیست و چند سال همیشه باهم توی یک اتاق بودیم. اتاقی که باهم میچیدیم، باهم مرتب میکردیم، وسایل و کتاب‌هامون همیشه باهم قاطی میشد! ما حتی لباس هامون هم از چند سال پیش دیگه مشترک شده بود.. تا جایی که علی روز شهادتش چفیه و کاپشن من همراهش بود و من هم کاپشن علی رو پوشیده بودم. ولی با همه‌ی این چیزا، علی فرق داشت.. اینهمه سال باهم زندگی کردیم! تعارف که ندارم، علی خیلی روی بعضی چیزا حساس بود. هرچیزی که مربوط به خدا میشد، از نماز و روزه تا تک تک کاری دیگه‌ش.. علی همیشه دغدغه‌ی درست زندگی کردن داشت، بعضی وقتا توی همون اتاق مشترکمون وقتی نصفه شب از خواب بیدار میشدم می‌دیدم عبای قهوه‌ای نازکش رو انداخته و مشغول نماز شب خوندنه.. زمان زیادی از روزش رو مخصوصا وقتی که دانشجو بود به درس خوندن میگذروند. نه فقط کلاسای دانشگاه! گاهی چندین ساعت صوت درسی گوش میداد یا با پدرم درس های حوزوی رو توی خونه میخوند.. علی دغدغه‌ی کار امام زمانش رو داشت! می‌گفت باید هوای بچه‌های محل و مسجد خودمون رو داشته باشم و یار برای امام زمانم تربیت کنم.. واقعا هم خیلی برای شماها دلسوز بود و وقت میذاشت، چیزی که خودتون خوب حسش کردید.. گاهی ساعت‌ها باهم حرف میزدیم درمورد همین چیزا، علی عاشق امام حسین (ع) بود! از چند وقت پیش هیئت هفتگی راه انداخت و هر هفته وقتی نزدیک زمانش میشد انگار به سمت هیئت پرواز می‌کرد! علی به این انقلاب حساس بود، از همون زمانی که فرمانده پایگاه و مسئول کانون فرهنگی بود تا صبح روز شهادتش که خبر شهادت آقا رو شنید و مثل ابر بهار گریه می‌کرد.. علی خیلی روی حق الناس حساس بود، تمام فکر و ذکرش همون یذره پول کار فرهنگی توی حسابش و ۴ تا آدمی که ممکن بود نیاز باشه حلالیت بطلبیم بود تا جایی که چندبار خودش انجام داد و آخرش هم باز به من سپرد.. آخرین تماسی که باهم داشتیم هم درمورد همین بود که فلان بسته‌های ارزاق نیازمندا رو مراقب باش واقعا به اهلش برسه.. من میتونم براتون تا صد خط دیگه هم از علی بنویسم که این کار رو هم خواهم کرد ان‌شاءالله، اما این چندتا رو گفتم تا بگم: به قول حاج قاسم که تا کسی شهید زندگی نکنه شهید نمیشه، علی واقعا شهیدانه زندگی کرد و به هدفش هم رسید.. اما چیزی که از من خواست این بود که این راه رو، نه تنها! با شما ادامه بدم.. پس محکم باشید که قراره راه سید علی‌مون رو باهم ادامه بدیم ان‌شاءالله به مدد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.. سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۴ سید محمد حسین یوسفی
امشب در تهران برف بارید و در تل‌آویو، موشک.
برده بود تا اگر وقت خالی پیدا کرد تکالیف بچه‌ها رو بررسی کنه، اما آقا معلم ایندفعه بدون رفتن سر کلاس و چک‌کردن کتاب‌ها مهمترین درس رو به بچه‌ها داد.. امروز که بین بچه‌ها نشسته بودم یکیشون می‌گفت: سیدعلی به من گفته بود فلان کار رو نکنم ولی اون موقع خیلی جدی نگرفتم، الان دیگه بخوام هم دلم نمیاد سمتش برم. یاد حرف خودمون افتادم چند هفته پیش، می‌گفت محمدحسین اگه شهید بشم چقدر برای این بچه‌ها خوب میشه ها! اون موقع باهات شوخی کردم ولی الان می‌بینم راست گفتی علی جان.. راست گفتی.
نمیدونم چون قرآنت دستم بود و به سر گرفته بودم اینجوری نگاهم میکردی؟ یا چون میدونی بوی عطرت به قرآن مونده و همش حس میکردم کنارمی. هرچی که بود خودت خوب میدونی این شبا حالم چیه، من مجبور بودم و هستم به ابراز نکردن خیلی چیزا. اما تو الان دیگه میفهمی که چی میگذره توی این دل، اونم وقتی از قبل تنهاتر شده. اسم این حرفا رو هم گله نذار، از دلتنگیه عزیزم.
پسرا درحالی که توی لیست ترور دشمنن: (هرچی به عکس نگاه می‌کنی عجیب تر میشه)