eitaa logo
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
769 دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
5هزار ویدیو
124 فایل
♦️شهیدمحمدحسین‌حــدادیان 🌹ولـــادت۲۳دی‌مـــــاه‌۱۳۷۴ 🌿شــهادت‌۱اسفـــندماه۱۳۹۶ 🌹ٺوســط‌دراویــش‌داعشی خادم: @sh_hadadian133 خادم تبادل: @falx111 کپی حلال برای ظهور آقا خیلی دعا کنید !❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
بگذار که من چون ❣تو❣ کسی داشته باشم...🍃
"مسیحیان" به "مسیحا"گر افتخار ڪنند جهان "شیعه" بنازد به "سیدالشهداء" 🕊 🏴 ✨ ⓙⓞⓘⓝ↴ ❀|→@sh_hadadian74⃟🏴
🌹🍃‌| دختر که باشی... دختر ڪه باشے بهت میخندن اگه دلت بخواد... ڪیا شهید میشن؟ - مدافعان حرم - ڪسایی که تو عراق و سوریه باشن! . .والسلام! دختر ڪه باشی بهت میگن رفتن صلاح نیست... دختر که باشے هیئت و روضه رفتنت یه جور دیگه است...😢 دختر که باشے اگه روضه سنگین بخونن توی جمعے، دست و بالت بسته است برا سبک شدن...😭 دختر که باشے حسرت یه جاهایے تنهایی رفتن مے مونه رو دلت...😞 اصلا یه چیزایی برا دخترا همیشه میمونه..😓 اما... 👩دختر که باشی {اونم از نوع زهراییش} وارث ارثیه مادری...😌✌ و روزی مفتخر میشے به رسالت شریف ...☺️💞 مادرے که در دامنش قاسم سلیمانی ها✊ احمدی روشن ها✊ و محمدرضا دهقان ها✊ رو تربیت میکنه... اخه شنیدی که میگن👥 "از دامن زن مرد به معراج میرسه "☝ این کارِ💞 دختران زینبی 💞 است 🏴 ✨ ↷✨#ʝσɨŋ↓ °| ❥• @sh_hadadian74 🏴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 من و مادرش به زمین چسبیده و اعضای دفتر مردد بودند که عصبی فریاد کشید :«برید پایین، ابوالفضل پوشش میده از ساختمون خارج شید!» دلم نمی‌آمد در هدف تیر تنهایش بگذارم و باید می‌رفتیم که قلبم کنارش جا ماند و از دفتر خارج شدیم. 📚 در تاریکی راهرو یک چشمم به پله بود تا زمین نخورم و یک چشمم به پشت سر که غرّش وحشتناکی قلبم را به قفسه سینه کوبید و بلافاصله فریاد ابوالفضل از پایین راه‌پله بلند شد :«سریعتر بیاید!» شیب پله‌ها به پایم می‌پچید، باید پا به پای زانوان ناتوان مادر مصطفی پایین می‌رفتم و مردها حواسشان بود زمین نخوریم تا بلاخره به پاگرد مقابل در رسیدیم. 📚 ظاهراً هدف‌گیری مصطفی کار خودش را کرده بود که صدای تیراندازی تمام شد، ابوالفضل همچنان با اسلحه به هر سمت می‌چرخید تا کسی شکارمان نکند و با همین از در خارج شدیم. چند نفر از رزمندگان مردمی طول خیابان را پوشش می‌دادند تا بلاخره به خانه رسیدیم و ابوالفضل به دنبال مصطفی برگشت. 📚 یک ساعت با همان لباس سفید گوشه اتاقی که از قبل برای زندگی جدیدم چیده بودم، گریه می‌کردم و مادرش با آیه‌آیه دلداری‌ام می‌داد که هر دو با هم از در وارد شدند. مثل بود که از این معرکه خسته و خاکی ولی سالم برگشتند و همان رفتن‌شان طوری جانم را گرفته بود که دیگر خنده به لب‌هایم نمی‌آمد و اشک چشمم تمام نمی‌شد. 📚 ابوالفضل انگار مچ پایش گرفته بود که می‌لنگید و همان‌جا پای در روی زمین نشست، اما مصطفی قلبش برای اشک‌هایم گرفته بود که تنها وارد اتاق شد، در را پشت سرش بست و بی‌هیچ حرفی مقابل پایم روی زمین نشست. برای اولین بار هر دو دستم را گرفت و انگار عطش فروکش نمی‌کرد که با نرمی نگاهش چشمانم را نوازش می‌کرد و باز حریف ترس ریخته در جانم نمی‌شد که سرش را کج کرد و آهسته پرسید :«چیکار کنم دیگه گریه نکنی؟» 📚 به چشمانش نگاه می‌کردم و می‌ترسیدم این چشم‌ها از دستم برود که با هر پلک اشکم بیشتر می‌چکید و او درد‌های مانده بر دلش با گریه سبک نمی‌شد که غمزده خندید و نازم را کشید :«هر کاری بگی می‌کنم، فقط یه بار بخند!» لحنش شبیه شربت قند و گلاب، خوش عطر و طعم بود که لب‌هایم بی‌اختیار به رویش خندید و همین خنده دلش را خنک کرد که هر دو دستم را با یک دستش گرفت و دست دیگر را به سمت چشمانم بلند کرد، به‌جای اشک از روی گونه تا زیر چانه‌ام دست کشید و دلبرانه پرسید :«ممنونم که خندیدی! حالا بگو چی کار کنم؟» 📚 اینهمه زخمی که روی دلم مانده بود مرهمی جز نداشت که در آغوش چشمانش حرف دلم را زدم :«میشه منو ببری حرم؟» و ای کاش این تمنا در دلم مانده بود و به رویش نمی‌آوردم که آینه نگاهش شکست، دستش از روی صورتم پایین آمد و چشمانش به زیر افتاد. هنوز خاک درگیری روی موهایش مانده و تازه دیدم گوشه گردنش خراش بلندی خورده و خط نازکی از روی یقه پیراهن سفیدش افتاده بود که صدا زدم :«مصطفی! گردنت چی شده؟» 📚 بی‌توجه به سوالم، دوباره سرش را بالا آورد و با شیشه که در گلویش مانده بود، صدایش به خس‌خس افتاد :«هنوز یه ساعت نیس تو رو از چنگ‌شون دراوردم! الان که نمی‌دونستن کی تو این ساختمونه، فقط به خاطر اینکه دفتر بود، همه جا رو به گلوله بستن! حالا اگه تو رو بشناسن من چیکار کنم؟» می‌دانستم نمی‌شود و دلم بی‌اختیار بهانه‌گیر شده بود که با همه احساسم پرسیدم :«میشه رفتی حرم، بجا منم زیارت کنی؟» 📚 از معصومیت خوابیده در لحنم، دلش برایم رفت و به رویم خندید :«چرا نمیشه عزیزدلم؟» در سکوتی ساده محو چشمانم شده و حرفی پشت لب‌هایش بی‌قراری می‌کرد که کسی به در اتاق زد. هر دو به سمت در چرخیدیم و او انگار منتظر ابوالفضل بود که برابرم قد کشید و همز‌مان پاسخ داد :«دارم میام!» باورم نمی‌شد دوباره می‌خواهد برود که دلم به زمین افتاد و از جا بلند شدم. 📚 چند قدمی دنبالش رفتم و صدای قلبم را شنید که به سمتم چرخید و لحنش غرق غم شد :« گُر گرفته، باید بریم!» هنوز پیراهن به تنش بود، دلم راضی نمی‌شد راهی‌اش کنم و پای حرم در میان بود که قلبم را قربانی (علیهاالسلام) کردم و بی‌صدا پرسیدم :«قول دادی به نیتم کنی، یادت نمیره؟» 📚 دستش به سمت دستگیره رفت و عهد بست :«به چشمای قشنگت قسم می‌خورم همین امشب به نیتت زیارت کنم!» و دیگر فرصتی برای عاشقی نمانده بود که با متانت از در بیرون رفت و پشت سرش همه وجودم در هم شکست... ✍️نویسنده: 🏴 ✨ ↷✨#ʝσɨŋ↓ °| ❥• @sh_hadadian74 🏴
حاج نریمان پناهی(3).mp3
5.55M
خداحافظ ای جوانیِ زینب... سلام ای قدِ کمانیِ زینب...😭 🏴 ✨ 🕊به {کانال شهید محمد حسین حدادیان} بپیوندید🕊 ❥• @sh_hadadian74 ─┅═❅🕊❅═┅─
۱۰ راهکار برای رفع بی حوصلگی موقع درس خوندن🤯📚 |روش اول:بر موانع غلبه کنید| ۱ مشغول هر کاری که هستین از اون دست بکشید و برید درس بخونید🚶🏻‍♂📖 *از تکنیک ۵ دقیقه استفاده کنید... یعنی به خودتون بگید فقط ۵ دقیقه میخونم، به سبب کنجکاو بودن مغز ناخوداگاه درس خوندن رو ادامه میدید ۲ حتما از مطالبی که می‌خونید یادداشت‌ بردارید و خلاصه نویسی کنید🗒✏️ ۳ به خودتون انگیزه بدهید🤩💪🏻 *حتما هدفتون رو مشخص کنید ۴ برای خودتون جایزه در نظر بگیرید💌🎁 ۵ دیگران رو در جریان برنامه‌ی درس خوندن خودتون قرار بدید👩🏻‍💻 *اینجوری چون دوست ندارید جلو اونا بخاطر عمل نکردن به برنامه خجالت زده بشید حتما میخونید😎✨ |روش دوم:حواس‌پرت‌کن‌ها را حذف کنید| ۶ زمانی رو به کارهایی غیر از درس خواندن اختصاص بدید🧘🏻🎨 ۷ مکانی برای درس خوندن پیدا کنید که اونجا حواستون پرت نشه🛋 ۸ به دلخواه‌ خودتون از موسیقی یا نویز سفید استفاده کنید🎼🎧 *البته به طور کلی گوش دادن به موسیقی توصیه نمیشه چه با کلام چه بی کلام،این روش برای افرادیه که خودِ ساکت بودن مکان مطالعه موجب حواس پرتی شون میشه ۹ وقت‌کُش‌ها را از دسترس خود دور کنید📱📺 *مثلا گوشی تون رو در اختیار مادرتون بذارید و بهشون بگید تا فلان ساعت بهتون تحویل ندن یا اون رو توی یک کشو بذارید و با یک برگه درِ کشو رو پلمپ کنید و روش بنویسید که مثلا تا ساعت ۱۷ نباید باز بشه ۱۰ قبل از درس خوندن ورزش کنید،غذا بخورید و استراحت کنید🏃🏻‍♂🥘😴 🏴 ✨ ↷✨#ʝσɨŋ↓ °| ❥• @sh_hadadian74 🏴
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
#توصیه ۱۰ راهکار برای رفع بی حوصلگی موقع درس خوندن🤯📚 |روش اول:بر موانع غلبه کنید| ۱ مشغول هر کاری
با توجه به آغاز سال تحصیلی جدید این راهکار ها تقدیم به همه ی دانش آموزان کانال ☺️👆🌹 حتما این توصیه ها رو بخونید و به کار بگیرید 👌🏻 ان شاء الله در جبهه جهاد علمی موفق باشید 😉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Part07_علی از زبان علی.mp3
12.05M
کتاب صوتی 📗 "زندگی و زمانه امام علی (ع) از زبان خودش" اثر حجت الاسلام محمد محمدیان قسمت 7⃣ *ارتحال پیامبر اکرم (ص) *تفسیر "خیرالبریه و شرالبریه" *غسل و کفن و خاکسپاری پیامبر بدست علی علیه السلام * گرداوری قرآن پس از وفات پیامبر(ص) *دوران خلفا *تغییر مسیر خلافت *ماجرای لشکر اسامه *ماجرای غصب خلافت 🕊 🏴 ✨ ⓙⓞⓘⓝ↴ ❀|→@sh_hadadian74⃟🏴
Part08_علی از زبان علی.mp3
7.76M
کتاب صوتی 📗 "زندگی و زمانه امام علی (ع) از زبان خودش" اثر حجت الاسلام محمد محمدیان قسمت 8⃣ *اتمام حجت با مردم در موضوع خلافت و امامت *احتجاجات امیرالمومنین (ع) به امامت و خلافت خود *" إنّي النَّبَأُ العَظِيمُ ، و الصِّدِّيقُ الأكبَرُ ..." *نهایت بی یاوری! *صبری همچون خار در چشم و استخوان در گلو! 🕊 🏴 ✨ ⓙⓞⓘⓝ↴ ❀|→@sh_hadadian74⃟🏴