هدایت شده از •|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
بگذار
که من
چون
❣تو❣
کسی
داشته باشم...🍃
#رفیق_شهیدم
"مسیحیان" به "مسیحا"گر افتخار ڪنند
جهان "شیعه" بنازد به "سیدالشهداء"
#امام_حسین
#محرم🕊
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
ⓙⓞⓘⓝ↴
❀|→@sh_hadadian74⃟🏴
🌹🍃| #دخترانه
دختر که باشی...
دختر ڪه باشے بهت میخندن اگه دلت #شهادت بخواد...
ڪیا شهید میشن؟
- مدافعان حرم
- ڪسایی که تو عراق و سوریه باشن! . .والسلام!
دختر ڪه باشی بهت میگن #اربعین #کربلا رفتن صلاح نیست...
دختر که باشے هیئت و روضه رفتنت یه جور دیگه است...😢
دختر که باشے اگه روضه سنگین بخونن توی جمعے، دست و بالت بسته است برا سبک شدن...😭
دختر که باشے حسرت یه جاهایے تنهایی رفتن مے مونه رو دلت...😞
اصلا یه چیزایی برا دخترا همیشه #حسرت میمونه..😓
اما...
👩دختر که باشی {اونم از نوع زهراییش} وارث ارثیه مادری...😌✌
و روزی مفتخر میشے به رسالت شریف #مادری...☺️💞
مادرے که در دامنش
قاسم سلیمانی ها✊
احمدی روشن ها✊
و محمدرضا دهقان ها✊
رو تربیت میکنه...
اخه شنیدی که میگن👥
"از دامن زن مرد به معراج میرسه "☝
این
کارِ💞 دختران زینبی 💞 است
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
↷✨#ʝσɨŋ↓
°| ❥• @sh_hadadian74 🏴
#رمان
#دمشق_شهرِ_عشق
#پارت_چهل_و_چهارم
📚 من و مادرش به زمین چسبیده و اعضای دفتر مردد بودند که عصبی فریاد کشید :«برید پایین، ابوالفضل پوشش میده از ساختمون خارج شید!»
دلم نمیآمد در هدف تیر #تکفیریها تنهایش بگذارم و باید میرفتیم که قلبم کنارش جا ماند و از دفتر خارج شدیم.
📚 در تاریکی راهرو یک چشمم به پله بود تا زمین نخورم و یک چشمم به پشت سر که غرّش وحشتناکی قلبم را به قفسه سینه کوبید و بلافاصله فریاد ابوالفضل از پایین راهپله بلند شد :«سریعتر بیاید!»
شیب پلهها به پایم میپچید، باید پا به پای زانوان ناتوان مادر مصطفی پایین میرفتم و مردها حواسشان بود زمین نخوریم تا بلاخره به پاگرد مقابل در رسیدیم.
📚 ظاهراً هدفگیری مصطفی کار خودش را کرده بود که صدای تیراندازی تمام شد، ابوالفضل همچنان با اسلحه به هر سمت میچرخید تا کسی شکارمان نکند و با همین #وحشت از در خارج شدیم.
چند نفر از رزمندگان #مقاومت مردمی طول خیابان را پوشش میدادند تا بلاخره به خانه رسیدیم و ابوالفضل به دنبال مصطفی برگشت.
📚 یک ساعت با همان لباس سفید گوشه اتاقی که از قبل برای زندگی جدیدم چیده بودم، گریه میکردم و مادرش با آیهآیه #قرآن دلداریام میداد که هر دو با هم از در وارد شدند.
مثل #رؤیا بود که از این معرکه خسته و خاکی ولی سالم برگشتند و همان رفتنشان طوری جانم را گرفته بود که دیگر خنده به لبهایم نمیآمد و اشک چشمم تمام نمیشد.
📚 ابوالفضل انگار مچ پایش گرفته بود که میلنگید و همانجا پای در روی زمین نشست، اما مصطفی قلبش برای اشکهایم گرفته بود که تنها وارد اتاق شد، در را پشت سرش بست و بیهیچ حرفی مقابل پایم روی زمین نشست.
برای اولین بار هر دو دستم را گرفت و انگار عطش #عشقش فروکش نمیکرد که با نرمی نگاهش چشمانم را نوازش میکرد و باز حریف ترس ریخته در جانم نمیشد که سرش را کج کرد و آهسته پرسید :«چیکار کنم دیگه گریه نکنی؟»
📚 به چشمانش نگاه میکردم و میترسیدم این چشمها از دستم برود که با هر پلک اشکم بیشتر میچکید و او دردهای مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد که غمزده خندید و نازم را کشید :«هر کاری بگی میکنم، فقط یه بار بخند!»
لحنش شبیه شربت قند و گلاب، خوش عطر و طعم بود که لبهایم بیاختیار به رویش خندید و همین خنده دلش را خنک کرد که هر دو دستم را با یک دستش گرفت و دست دیگر را به سمت چشمانم بلند کرد، بهجای اشک از روی گونه تا زیر چانهام دست کشید و دلبرانه پرسید :«ممنونم که خندیدی! حالا بگو چی کار کنم؟»
📚 اینهمه زخمی که روی دلم مانده بود مرهمی جز #حرم نداشت که در آغوش چشمانش حرف دلم را زدم :«میشه منو ببری حرم؟» و ای کاش این تمنا در دلم مانده بود و به رویش نمیآوردم که آینه نگاهش شکست، دستش از روی صورتم پایین آمد و چشمانش #شرمنده به زیر افتاد.
هنوز خاک درگیری روی موهایش مانده و تازه دیدم گوشه گردنش خراش بلندی خورده و خط نازکی از #خون روی یقه پیراهن سفیدش افتاده بود که صدا زدم :«مصطفی! گردنت چی شده؟»
📚 بیتوجه به سوالم، دوباره سرش را بالا آورد و با شیشه #شرمی که در گلویش مانده بود، صدایش به خسخس افتاد :«هنوز یه ساعت نیس تو رو از چنگشون دراوردم! الان که نمیدونستن کی تو این ساختمونه، فقط به خاطر اینکه دفتر #سید_علی_خامنهای بود، همه جا رو به گلوله بستن! حالا اگه تو رو بشناسن من چیکار کنم؟»
میدانستم نمیشود و دلم بیاختیار بهانهگیر #حرم شده بود که با همه احساسم پرسیدم :«میشه رفتی حرم، بجا منم زیارت کنی؟»
📚 از معصومیت خوابیده در لحنم، دلش برایم رفت و به رویم خندید :«چرا نمیشه عزیزدلم؟» در سکوتی ساده محو چشمانم شده و حرفی پشت لبهایش بیقراری میکرد که کسی به در اتاق زد.
هر دو به سمت در چرخیدیم و او انگار منتظر ابوالفضل بود که برابرم قد کشید و همزمان پاسخ داد :«دارم میام!» باورم نمیشد دوباره میخواهد برود که دلم به زمین افتاد و از جا بلند شدم.
📚 چند قدمی دنبالش رفتم و صدای قلبم را شنید که به سمتم چرخید و لحنش غرق غم شد :«#زینبیه گُر گرفته، باید بریم!»
هنوز پیراهن #دامادی به تنش بود، دلم راضی نمیشد راهیاش کنم و پای حرم در میان بود که قلبم را قربانی #حضرت_زینب (علیهاالسلام) کردم و بیصدا پرسیدم :«قول دادی به نیتم #زیارت کنی، یادت نمیره؟»
📚 دستش به سمت دستگیره رفت و #عاشقانه عهد بست :«به چشمای قشنگت قسم میخورم همین امشب به نیتت زیارت کنم!»
و دیگر فرصتی برای عاشقی نمانده بود که با متانت از در بیرون رفت و پشت سرش همه وجودم در هم شکست...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
↷✨#ʝσɨŋ↓
°| ❥• @sh_hadadian74 🏴
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
کاش قبل از اربعین یک خوش خبر پیدا شود تا بگوید زائران؛باز است راه کربلا #ارباب_بطلب 😭 #ن
بـہ کـےبگـم کـہ قلبـ💔ــم تـو #کربلا💚 جـامـونـده😔
بــہ کـــےبگــم کـہ دوریت دل منـو ســوزونــــده😭💔
#دلتنگ_اربابمـ😓🌴
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
↷✨#ʝσɨŋ↓
°| ❥• @sh_hadadian74 🏴
حاج نریمان پناهی(3).mp3
5.55M
#مداحی
#نریمانپناهی
خداحافظ ای جوانیِ زینب...
سلام ای قدِ کمانیِ زینب...😭
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
🕊به {کانال شهید محمد حسین حدادیان} بپیوندید🕊
❥• @sh_hadadian74
─┅═❅🕊❅═┅─
#توصیه
۱۰ راهکار برای رفع بی حوصلگی موقع درس خوندن🤯📚
|روش اول:بر موانع غلبه کنید|
۱ مشغول هر کاری که هستین از اون دست بکشید و برید درس بخونید🚶🏻♂📖
*از تکنیک ۵ دقیقه استفاده کنید... یعنی به خودتون بگید فقط ۵ دقیقه میخونم، به سبب کنجکاو بودن مغز ناخوداگاه درس خوندن رو ادامه میدید
۲ حتما از مطالبی که میخونید یادداشت بردارید و خلاصه نویسی کنید🗒✏️
۳ به خودتون انگیزه بدهید🤩💪🏻
*حتما هدفتون رو مشخص کنید
۴ برای خودتون جایزه در نظر بگیرید💌🎁
۵ دیگران رو در جریان برنامهی درس خوندن خودتون قرار بدید👩🏻💻
*اینجوری چون دوست ندارید جلو اونا بخاطر عمل نکردن به برنامه خجالت زده بشید حتما میخونید😎✨
|روش دوم:حواسپرتکنها را حذف کنید|
۶ زمانی رو به کارهایی غیر از درس خواندن اختصاص بدید🧘🏻🎨
۷ مکانی برای درس خوندن پیدا کنید که اونجا حواستون پرت نشه🛋
۸ به دلخواه خودتون از موسیقی یا نویز سفید استفاده کنید🎼🎧
*البته به طور کلی گوش دادن به موسیقی توصیه نمیشه چه با کلام چه بی کلام،این روش برای افرادیه که خودِ ساکت بودن مکان مطالعه موجب حواس پرتی شون میشه
۹ وقتکُشها را از دسترس خود دور کنید📱📺
*مثلا گوشی تون رو در اختیار مادرتون بذارید و بهشون بگید تا فلان ساعت بهتون تحویل ندن یا اون رو توی یک کشو بذارید و با یک برگه درِ کشو رو پلمپ کنید و روش بنویسید که مثلا تا ساعت ۱۷ نباید باز بشه
۱۰ قبل از درس خوندن ورزش کنید،غذا بخورید و استراحت کنید🏃🏻♂🥘😴
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
↷✨#ʝσɨŋ↓
°| ❥• @sh_hadadian74 🏴
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
#توصیه ۱۰ راهکار برای رفع بی حوصلگی موقع درس خوندن🤯📚 |روش اول:بر موانع غلبه کنید| ۱ مشغول هر کاری
با توجه به آغاز سال تحصیلی جدید این راهکار ها تقدیم به همه ی دانش آموزان کانال ☺️👆🌹
حتما این توصیه ها رو بخونید و به کار بگیرید 👌🏻
ان شاء الله در جبهه جهاد علمی موفق باشید 😉
Part07_علی از زبان علی.mp3
12.05M
کتاب صوتی
📗#علی_از_زبان_علی_علیه_السلام
"زندگی و زمانه امام علی (ع) از زبان خودش"
اثر حجت الاسلام محمد محمدیان
قسمت 7⃣
*ارتحال پیامبر اکرم (ص)
*تفسیر "خیرالبریه و شرالبریه"
*غسل و کفن و خاکسپاری پیامبر بدست علی علیه السلام
* گرداوری قرآن پس از وفات پیامبر(ص)
*دوران خلفا
*تغییر مسیر خلافت
*ماجرای لشکر اسامه
*ماجرای غصب خلافت
#محرم🕊
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
ⓙⓞⓘⓝ↴
❀|→@sh_hadadian74⃟🏴
Part08_علی از زبان علی.mp3
7.76M
کتاب صوتی
📗#علی_از_زبان_علی_علیه_السلام
"زندگی و زمانه امام علی (ع) از زبان خودش"
اثر حجت الاسلام محمد محمدیان
قسمت 8⃣
*اتمام حجت با مردم در موضوع خلافت و امامت
*احتجاجات امیرالمومنین (ع) به امامت و خلافت خود
*" إنّي النَّبَأُ العَظِيمُ ، و الصِّدِّيقُ الأكبَرُ ..."
*نهایت بی یاوری!
*صبری همچون خار در چشم و استخوان در گلو!
#محرم🕊
#ما_ملت_امام_حسینیم🏴
#شهید_محمد_حسین_حدادیان✨
ⓙⓞⓘⓝ↴
❀|→@sh_hadadian74⃟🏴