eitaa logo
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
799 دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
5.3هزار ویدیو
124 فایل
♦️شهیدمحمدحسین‌حــدادیان 🌹ولـــادت۲۳دی‌مـــــاه‌۱۳۷۴ 🌿شــهادت‌۱اسفـــندماه۱۳۹۶ 🌹ٺوســط‌دراویــش‌داعشی خادم: @sh_hadadian133 خادم تبادل: @falx111 کپی حلال برای ظهور آقا خیلی دعا کنید !❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
قهر بودیم ، در حال نماز خواندن بود ، نشسته بودم و توجھی به همسرم نداشتم .. کتاب شعرش را برداشت و با یک لحن دلنشین شروع کرد به خواندن . ولی من باز باهاش قهر بودم؛ کتاب را گذاشت کنار و به من نگاه کرد و گفت : غزل تمام ، نمازش تمام ، دنیا مات سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد . باز هم بھش نگاه نکردم! اینبار پرسید : عاشقمۍ؟ سکوت کردم؛ گفت: عاشقم گرنیستی لطفی‌بکن نفرت بورز بی‌تفاوت بودنت هرلحظه آبم میکند! دوباره با لبخند پرسید : عاشقمۍ مگه نه؟ گفتم : نه! گفت : تو نه میگویی و پیداست میگوید دلت آری ، ك این سان دشمنی یعنۍ ك خیلی دوستم داری :)! زدم زیر خنده و روبروش نشستم دیگر نتوانستم به ایشان نگویم ك وجودش چقدر آرامش بخشہ .. بهش نگاه کردم و از تہ دل گفتم: خداروشکر کہ هستۍ ♥️:) روایت ِ : شھید عباس بابایی ┏━━━°❀•°:🕊:°•❀°━━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━━°❀•°:🕊:°•❀°━━━┛
❤️ همسرش‌میگفت‌: وقتایے‌ڪہ‌ناراحت‌بودم‌با‌اینڪہ‌ سرش‌دادمے‌زدم‌مے‌گفت‌ -جان‌دل‌هادے....؟ چند‌هفتہ‌بیشتر‌از‌شهادتش‌نگذشتہ‌بود یه‌شب‌ڪ ِخیلی‌دلم‌گرفتہ‌بود‌ قلم‌و‌ڪاغذ‌برداشتم‌شرو؏‌ڪردم‌ به‌نوشتن...از‌دل‌تنگم‌گفتم... از‌عذاب‌نبودنش‌براش‌نوشتم‌،هادے‌... فقط‌یه‌بار.... فقط‌یه‌باردیگہ‌بگو‌جان‌دل‌هادے....💔 نامہ‌رو‌تازدم‌وگذاشتم‌رومیز‌خوابیدم‌.... بعد‌شهادتش‌بهترین‌خوابے‌بودڪ ِمیشد ازش‌ببینم...دیدمش...صداش‌ڪردم‌... بهترین‌جوابے‌ڪ ِ‌میشد‌ازش‌بشنوم... -جان‌دل‌هادے...؟ چیه‌فاطمہ؟ چرا‌اینقدر‌بے‌تابے‌مےڪنے...؟🙂💔 توجات‌پیش‌خودمہ‌شفاعت‌شده‌اے شهید‌هادۍشجاع🌱 ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
من در تلفنم، نام همسرم را با عنوان [شهیـد زنـده] ذخیره کرده بودم؛ یک روز اتفاقی آن را دید و درباره علتش سوال کرد! به ایشان گفتم: آنقدر جوانمردی و اخلاق در شمامیبینم و عشق شهادت داری که برای من شهید زنده‌ای! قبل ازرفتنش برای‌آخرین‌بار صدایم‌زد و گفت: شماره‌اش را بگیرم .. وقتی این کار را کردم، دیدم شماره‌ی مرا با عنوان : [شریک‌ ِجهادم‌ و مسافر ِ بهشت] ذخیره کرده بود :)! گفت: از اول زندگی شریک هم بوده‌ایم و تا آخر خواهیم بود و فکر نکنی دوری از شما برایم آسان است، اما من با ارزش‌ترین دارایی‌ام را به خدا میسپارم و میروم .. آنقدر مرا با خانواده شهدا انس داده بود که آمادگی پذیرفتن شهادت ایشان راداشتم، شام‌غریبان امام حسین‌'ع' بود که درخیمه محلمان شمع روشن کردیم، ایشان به من گفت دعا کنم تا بی‌بی زینب قبولش کند! من هم وقتی شمع روشن میکردم، دعاکردم اگرقسمت‌همسرم شهادت ‌بود، من نیز به شهدا خدمت کنم و منزلم را بیت‌الشهدا قرار دهم✨؛ روایت ِهمسر شهید جواد جهانی ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
•قصه‌ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت• خیلی مهربون و دست و دلباز بودن . . اونقدر که براشون مهم نبود قیمت چیزی که میخوان بگیرن چقدره اصلا سوال نمیکردن قیمتش چنده؟ فقط کافی بود از چیزی خوشم بیاد یا دلم هوای چیزی کنه، محال بود اونو برام نگیرن! بعضی وقت ها هم اگر میدیدن توی حسابشون به اندازه کافی نیست بهم میگفتن اول ماه دیگه حتما برات میگیرم و میگرفتن( : تمام تلاششون رو میکردن تا با کوچیک ترین چیزا منو خوشحال کنن؛ از یه گل گرفته تا یه شکلات یا خوراکی هایی که دوست داشتم . . فقط نسبت به من هم اینجوری نبودن؛ نسبت به پدرومادر خودشون، پدرومادر من، برادرشون و خواهرم و... با همه مهربون بودن! حتی یه بار که بیرون بودیم و برای من گل گرفتن برای پدرومادر و خواهرمم گل گرفتن و بهشون دادن. یه شب که منو رسوندن گوشیمو پیششون جا گذاشتم. فردای اون روز با اینکه تازه از سرکار تعطیل شده بودن و خسته بودن و ماه رمضون بود، گوشیمو برام آوردن در خونه با یه بسته توت فرنگی تا برای افطار بخورم . . منم همون موقع این ظرف رو که توش کلوچه بود با یه گل دادم بهشون(: ایشون وقتی داشتن برمیگشتن از خوشحالی برام عکسشو گرفتن و فرستادن. کلی هم تشکر کردن... خلاصه‌ که از مهربونی و دست و دلبازی چیزی کم نداشتن. تک و نمونه بودن! خیلی مرد بودن خیلیییی💛((: -به‌روایت‌همسر‌شهید‌محمد‌اسلامی🌿. ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
روزے که خانواده تهرانے مقدم بہ خانہ ما آمده بودند ما شیطنت ڪردیم و ڪفشهاےِ ایشان را دیدیم حاج حسن یڪ¹ جفت ڪتونے سفید چینے به پا ڪرده بود که این کفش‌ها از شدت غبار و خاڪ رنگ تیره‌اے به خود گرفته بود بعد از میان پرده اتاق ایشان را نگاھ ڪردم و دیدم مانند همه ڪسانے که به جبهہ مے‌روند با یڪ لباس چهارجیب خاڪستری با یڪ شلوار ڪتان کرم رنگ آمدھ بودند و حتے دکمه‌هاےِ آستینِ ایشان باز بود👔 خیلے دلم گرفت ڪه چرا ایشان با چنین وضعیتے به خواستگارے آمده‌اند... اما وقتے فقط ۱۰ دقیقه با ایشان حرف‌زدم متوجھ شدم اخلاصے دارد که تمامِ ظاهر او را محو میڪند •همسرشهیدتهرانے‌مقدم🌿 ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
بعد از شهادت روح الله با خودش عهد کرد هروقت کربلا قسمتش شد حلقه هایشان را بیندازد داخل ضریح . کیسه ای از قبل آماده کرده بود و روی آن نوشته بود : ‹ این حلقه های من و همسر شهیدم است که در دفاع از حرم حضرت زینب شهید شد . فقط خرج ضریح شود › حلقه هایش را از انگشتش بیرون آورد و درون کیسه انداخت ؛ در کیسه را محکم کرد و آن را انداخت درون ضریح . . با چشم مسیر عبورش را دنبال کرد ، افتادند کنار قبر مطهر امام حسین "علیه السلام". رو به ضریح گفت : « امام حسین ، حلقه های ازدواجم رو انداختم ضریح تا بگم از بهترین چیزای زندگیم گذشتم برای شما ، منتی هم نیست . روح الله همه زندگیم بود و حلقه های ازدواجمون تنها چیزی بود که بین مون مشترک بود ؛ هردوی اینها فدای شما ! » آرامش ِعجیبی داشت که تا آن روز تجربه نکرده بود . در ازای تمام چیزهایی که داده بود یک چیز گران بها به دست آورده بود . آن هم چیزی نبود جز روح الله ِابدی . . .♥️🌿(:'! روایت ِ شهید روح اللّٰه قربانے✨ ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
یک ماه بعد از عقد جورشد رفتیم حج عمره . دوتایی بار اولمان بود که مکه میرفتیم . می‌دانستیم اولین بار که نگاهمان به کعبه بیفتد سه تا از حاجت های شرعی مان برآورده می‌شود ... استادمان گفته بود: قبل از دیدن خانه خدا، اول به سجده بروید و بعد از تقاضای حاجات تان از خدا، سر از سجده بردارید . او زودتر از من سرش را بلند کرد . . به من گفت: " توی سجده باش! بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن ، خرج امام حسین! :)" نگاهم که به خانه کعبه افتاد ، محمدحسین گفت: " ببین، خدا هم مشکی پوش امام حسینه! " خیلی منقلب شدم... حرف هایش آدم را به هم می‌ریخت . در سعی صفا و مروه روضه می‌خواند و من هم همراهیش میکردم . به او گفتم: " باید بگیم خوشبحالت هاجر! اون قدر که رفتی و اومدی، بالاخره آب برای اسماعیل ات پیدا شد؛ کاش برای رباب هم آب پیدا می‌شد ... " با این حرفم انگار آتشش زدم، بلند بلند گریه میکرد . .🌱'! بہ روایتِ همسر شهیدمحمدحسین محمدخانے✨. ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
❤️ با اینکه از گل خریدن و هدیه دادن و محبت کردن کم نمی‌گذاشت،ولی چند وقت یک بار می‌پرسید: از من راضی هستی؟ بنای زندگی را گذاشته بود بر محبت. می‌گفت: وقتی همسرت از تو راضی باشد خدا یک‌جور دیگری نگاهت می‌کند... -همسرشهیدمحمدپورهنگ🌸 ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
به سوریه که اعزام‌ شده‌ بود بعضۍ‌شب‌ها‌ با‌ هم‌ در‌ فضای مجازۍ‌ چت می‌کردیم بیشتر‌ حرفهایمان احوالپرسۍ‌ بود او چیزی مینوشت و من چیزی مینوشتم و‌اندڪ‌ آبۍ‌ می‌ریختیم‌ بر‌ آتش دلتنگۍ‌مان... روزهای آخر ماموریتش بود گوشۍ‌ تلفن‌ همراهم‌ را‌ که روشن‌ کردم دیدم‌ عباس‌ برایم‌ کلۍ پیام فرستاده‌ است...! وقتۍ‌ دیده‌ بود‌ که‌ من‌ آنلاین نیستم نوشته بود: آمدم‌ نبودۍ؛‌ وعده‌ۍ‌ ما‌ بهشت...🥲 -همسرشهیدعباس دانشگر❤️ ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
برای خطبه عقد به محضر امام شرفیاب شدیم . حضور در جوار امام امت ، شوری وصف ناپذیر در دلم ایجاد کرده بود . از هیجان این پیوند در حضور ایشان سینه‌ام گنجایش قلب تپنده‌ام را نداشت . امام لب باز کرد و خطبه عقد ما را جاری کرد . بعد به‌عنوان هدیه عقد ، این جمله را به ما هدیه کرد : « عزیزانم گذشت داشته باشید ، با هم بسازید ان‌شاءالله که مبارک باشد . » علی قبل از اینکه به نزد امام برویم به من گفته بود : ما فقط در دنیا زن و شوهر نخواهیم بود بلکه در بهشت نیز با هم هستیم ، بعد هم این آیه را برایم تلاوت کرد : « هم و ازواجهم فی ضلال علی الارائک متکئون » عروسی را به خاطر خانواده شهدا ظهر گرفتیم ؛ گفتم : ناهار بخور . گفت روزه‌ام! گفتم : روز عروسی ؟ گفت : نذر داشتم ، اگر روز عروسیم عید غدیر بود روزه بگیرم! گفت : دعا میکنم ، آمین بگو . . گفت : خدایا همان‌طور که عید غدیر به دنیا آمدم ، عید غدیر ازدواج کردم ، شهادتم را عید غدیر بذار! گفتم : آمین . هر عید غدیر منتظر شهادتش بودم . عید غدیر سال ۱۳۶۶ شهید شد . به روایـتِ : همسر شهید حاج علی کسائی🧷 . ❤️ ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
سفره‌ی عقدمان با بقیه‌ی سفره ها فرق داشت🥺♥️ ، به جاي آینه و شمعدان تفسیر المیزان را چیده بودیم دورتادور سفره ؛ برکتی که این تفسیر به زندگي‌مان میداد ، می‌ارزید به هزار شگونی که آینه‌و شمعدان میخواست داشته باشد . برای مراسم هم برنج اعلا خریدیم... ولی فتح‌الله نگذاشت بازش کنیم ، میگفت : حالا که انقدر آدمِ ندار و گرسنه داریم ، چطور شب عروسی غذای گرون قیمت بدیم ؟ برنج هارا دسته بندی کردیم و دادیم به خانواده های نیازمند ؛ فتح‌الله برنج ها را می‌داد دست مردم و میگفت : این هدیه‌ی حضرت امام خمینیِ🔐 . • راوي : همسـر شهید فتح‌الله ژیان پناه • ┏━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┓ @sh_hadadian74 ┗━━°❀•°:🕊:°•❀°━━┛
برای خطبه عقد به محضر امام شرفیاب شدیم . حضور در جوار امام امت ، شوری وصف ناپذیر در دلم ایجاد کرده بود . از هیجان این پیوند در حضور ایشان سینه‌ام گنجایش قلب تپنده‌ام را نداشت . امام لب باز کرد و خطبه عقد ما را جاری کرد . بعد به‌عنوان هدیه عقد ، این جمله را به ما هدیه کرد : « عزیزانم گذشت داشته باشید ، با هم بسازید ان‌شاءالله که مبارک باشد . » علی قبل از اینکه به نزد امام برویم به من گفته بود : ما فقط در دنیا زن و شوهر نخواهیم بود بلکه در بهشت نیز با هم هستیم ، بعد هم این آیه را برایم تلاوت کرد : « هم و ازواجهم فی ضلال علی الارائک متکئون » عروسی را به خاطر خانواده شهدا ظهر گرفتیم ؛ گفتم : ناهار بخور . گفت روزه‌ام! گفتم : روز عروسی ؟ گفت : نذر داشتم ، اگر روز عروسیم عید غدیر بود روزه بگیرم! گفت : دعا میکنم ، آمین بگو . . گفت : خدایا همان‌طور که عید غدیر به دنیا آمدم ، عید غدیر ازدواج کردم ، شهادتم را عید غدیر بذار! گفتم : آمین . هر عید غدیر منتظر شهادتش بودم . عید غدیر سال ۱۳۶۶ شهید شد . به روایـتِ : همسر شهید حاج علی کسائی🧷 . ❤️ |🕊@sh_hadadian74