eitaa logo
سید حسن منتظرین
455 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
2.1هزار ویدیو
329 فایل
ارسال نظرات مخاطبان محترم به مدیر: @montazerin110
مشاهده در ایتا
دانلود
بدترین جا رمادی بود. هم آب و هوای بدی داشت و هم مردم آن سنّی متعصب بودند. اگر اسیری از این اردوگاه فرار میکرد، مردم یا او را میکشتند و یا دستگیر کرده و تحویل بعثیها میدادند. که چند بار این اتفاق افتاد. در اردوگاه رمادی افرادی بودند که همه چیز را لو میدادند. مثلا شب که سخنرانی میکردم، فردا هنگام شمارش وقتی به من میرسید، بدون دلیل کتکم میزد. من تعجب میکردم که چرا در بین همه فقط مرا میزند. مدتی بعد فهمیدم افرادی برای دشمن کار میکنند. از جمله برادر پاسداری کم آورد و مرا لو داد. بعدها پیغام داد و حلالیت طلبید. گفت: چون بیسیمچیام اسیر شده بود، ترس و وحشت زیادی داشتم. از این رو از همان ابتدا برای عراقیها جاسوسی میکردم، تا اگر لو رفتم، بگویم من از ابتدا با شما همکاری میکردم. وحشت و شرایط بد دوران اسارت، باعث این کارها میشد. هر روز بازجویی بود. افسر بازجو در واقع محاکمه میکرد، کتک میزد و حتی تهدید به قتل هم میکرد. گاهی میگفتند: فردا همه را میزنیم. با این جمله رعب و وحشت همه را میگرفت. محمد شورابی نوجوان 17 سالۀ نیشابوری چنان وحشت میکرد که تا صبح فقط به دیوار خیره میماند. ایشان بعد از دو سال با اینکه هنوز محاسن نداشت، تمام موهای سرش سفید شد. وحشت شکنجه چنان او را در فشار روحی و روانی قرار میداد که در سال سوم اسارت از دنیا رفت. خدا میداند چقدر به او دلداری میدادم. اما او با اضطراب میگفت: میخواهند فردا ما را بزنند. امثال من کتک خوردن برایشان تفریح بود. چون خیلی بیخیال بودم. یعنی اگر روزی کتک نمیخوردم، میگفتم: امروز تفریح نداشتیم. با وجودِ این برای من هم وحشتناک بود. الآن وقتی به آن روزها فکر میکنم، وحشت تمام وجودم را میگیرد. و وقتی خاطرات آن روزها را مرور میکنم، دو سه شب خواب ندارم. و حتی وقتی به یاد شهدای آزاده میافتم، خیلی حالم بد میشود. وقتی شکنجه میشدم، غالبا برگشتنم با برانکارد بود. چون بیهوش میشدم. هنگام به هوش آمدن، میدیدم آزادهها اطرافم نشستهاند و گریه میکنند. فکر میکردم چه کار کنم و چه بگویم تا حال و هوای بچهها عوض شود و روحیه بگیرند. یک بار دیدم آقای شورابی اشک مثل سیل از چشمانش سرازیر است. ناگهان بلند شدم و گفتم: بچهها این را نگاه کنید. این را نگاه کنید. بار دیگر آزادهای میخواست آب بخورد؛ گفتم: میخواهی سهم مرا بخوری؟ این قبیل جملات ساده، در آن شرایط سخت و سنگین بچهها را از حالت حزن و اندوه بیرون میبرد. چون بهقدری فضای اردوگاه وحشتناک بود که روز روشن برای ما مثل شب تار میشد. و این حقیقتی است که تا کسی در آن فضا نباشد، هرگز نمیتواند سردی و سنگینی آنرا درک کند. حجت الاسلام قدمعلی اسحاقیان، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔹پس از مرخص شدن از بیمارستان ما را با اتوبوس به ایستگاه راه آهن بردند تا با قطار به بغداد ببرند. در راه آهن چند سرباز ما را یکی یکی داخل قطار میبردند. من کتفم زخمی شده بود و دشداشه پوشیده بودم. جای زخم هم از زیر دشداشه معلوم نبود. 🌷یک سرباز جوان و رشیدی بود از کلاه سبزهای عراقی، وقتی مرا میبرد، یک نگاهی به بدنم کرد، دید من راحت راه میروم، فکر کرد مشکلی ندارم. محکم زد روی شانه ام که زخمی بود و گفت: ما مشکل. الموت للصدام، الموت للصدام، انشاءالله، خمینی قائد. 🍀در مسیر چند بار دیگر روی زخم شانه ام زد و آهسته در گوشم به من و امام دعا میکرد و به صدام لعن و نفرین فرستاد. از ضربه های او درد شدیدی میکشیدم، ولی به جهت اعتقاداتش تحمل کردم و چیزی نگفتم. بحمد الله اکثر بچه های آزاده مذهبی بودند. در بین سربازان عراقی هم افرادی پیدا میشدند که با مذهبی ها رفاقت میکردند. ♦️یک روز یکی از نگهبانان با ترس و لرز مرا کناری کشید تا دیگران ما را نبینند. سپس شروع به نصیحت کرد و گفت: این قدر حرف نزن و شلوغ نکن. اینها خیلی راحت شما را میکشند. چون بچۀ خوبی هستی و دوستت دارم، این را به تو گفتم. 🌺نگهبان دیگری داشتیم به نام علی که کُرد بود. با اینکه به اتهام قتل سه نفر زندانی بود، ولی نگهبان داخلی زندان شده بود. وی یک روز در را باز کرد و با داد و فریاد گفت: خانۀ سید الرئیس را بمباران میکنید؟ پدرتان را درمیآورم. میکشمتان، بیچاره تان میکنم. ☕️ظاهرا هواپیماهای ما خانۀ صدام را در تکریت بمباران کرده بودند. آنروز ما خیلی ترسیدیم. علی در حالی که فریاد میکشید وارد سلول شد و یک سطل پر از چای گذاشت وسط سلول، و باز هم همان جملات را با صدای بلند تکرار کرد تا صدایش به بیرون از زندان هم برسد. ♨️آن موقع سهمیۀ ما تقریبا روزی یک لیتر بود ولی علی از شدت خوشحالی به خاطر بمباران خانۀ صدام با این ترفند چند برابر سهمیه، چای آورد. یکی دیگر از کارهای او این بود که چند بار اجازه داد ما در دستشویی زندان، حمام کنیم. حجت الاسلام سید محمود هاشمی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔺بعد از سیزده روز اقامت در اتاقی که کف آن را تا سی سانت از آب پر کرده بودند، ما را به استخبارات بغداد و بعد به پادگان الرشید بردند. در پادگان الرشید هر چهل نفر را در یک اتاق دو در سه محبوس کردند. 🔸جا به قدری کم بود که نمیتوانستیم همه بنشینیم. حتما باید عده ای می ایستادند تا عدۀ دیگری بتوانند بنشینند. در حالی که بسیاری جراحات سختی داشتند. ✳️اما مصیبت اصلی هنگام شب بود. ما بعد از آزمایش چند روش، بالاخره مجبور شدیم جوری بخوابیم که هر کسی فقط دو وجب از بدنش روی زمین قرار میگرفت و بقیۀ بدن او یا به دیوار بود و یا روی بدن دیگران. ⚜بعثیها محدودیتها را زیاد میکردند تا بچه ها با هم درگیر شوند. مثلا غذای هر اتاق یک بشقاب بزرگ بود. صبحانۀ چهل نفر، یک ظرف عدس و برنج پخته بود که به آن شربه میگفتند! ما هم نه بشقاب داشتیم و نه قاشق. به هر نفر یک قلپ میرسید. که مقدار آن بستگی به نفس فرد داشت. ⭕️ظهر و شب هم همین وضع بود. ولی این سختگیریها نه تنها اثری نداشت، بلکه بچه ها را آب دیده تر میکرد و رفاقت و صمیمیتشان بیشتر میشد. 🔆ما در همان شرایط ختم صلوات برمیداشتیم و دعای توسل میخواندیم. حجت الاسلام علیرضا باطنی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔹برشی از کتاب نهالهای برومند 🔺عراقیها به صورت دوره ای و یا بخاطر عملیاتهایی که ایران انجام میداد، ترکیب اردوگاهها را تغییر میدادند و بچه ها را جابه جا میکردند. برای رفتن به اردوگاه جدید هم اینچنین بود که در دو طرف درب ورودی سربازان عراقی با کابلهای چند لایه و چوب و نبشی می ایستادند و یک دالان درست میکردند. بچه ها بایستی از داخل این تونل وحشت با وسایل مختصری که داشتند رد می شدند تا در انتها داخل اتوبوس شوند. 🔻بعثیها در این فاصله بی رحمانه با وسایلی که در دست داشتند، می زدند. در این بین اگر کسی میافتاد، همه سربازان مثل گرگ به او حمله میکردند. با این وجود این تغییر و تحولات چند خوبی هم داشت. چون رفتن به اردوگاه دیگر و یا آمدن اسرای تازه وارد باعث تقویت روحیة ما میشد. و همچنین بچه ها اندوخته ها و تجربیات خود و نیز اخبار مهم را به اردوگاه جدید منتقل میکردند. 🔸زمانی ما کتاب دعا نداشتیم. در یکی از این نقل و انتقالات، بچه هایی که آمدند، دعای کمیل را روی کاغذ سیگار نوشته بودند و با خودشان به اردوگاه ما آوردند. ما هم همین کار را برای اردوگاههای بعدی انجام دادیم. 🔺افرادی از ما مامور شدند تا کتابهایی را که داشتیم جلدش را باز کنند و کاغذ سیگار حاوی متن دعاها و یا اطلاعاتی را که لازم بود به اطلاع دوستانمان برسد، میان آن جاسازی کرده و دوباره لبة جلد را بدوزند. و سپس به اردوگاه دیگری ببرند. علی اکبر گله دار عراقی @sh_montazerin
⚡️موقعی که به اسارت در آمدیم یکی از بچه ها پشت لباسش نوشته بود عاشق شهادت. برای همین بعثیها خیلی او را زدند. این بیچاره هم گیر افتاده بود و میگفت: والله عاشق اسارت. ولی بعثیها همچنان او را با قنداقۀ تفنگ میزدند. ⛑من هم روی کلاهم نوشته بودم نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیب‏. سرباز دشمن وقتی آن را دید، محکم به زمین زد. 🔸حسن محمدی را هم که ریش بلندی داشت خیلی زدند. به او می گفتند: تو پاسداری. محمدی گفت: من پاسدار نیستم. آنها می گفتند: از ریش بلندی که داری معلوم است که پاسداری. حسن محمدی گفت: پس فیدل کاسترو هم پاسدار است. اما بعثیها گوششان بدهکار نبود. آنها هر کس را که ریش بلندی داشت بیشتر میزدند. محمد علی ملایی اردستانی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔰خاطره جالب از مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین ابوترابی ☀️هنگام غروب در العماره، سرهنگ آمد و پس از اذیت و تهدید، مرا کنار دیوار گذاشت و فرمان آتش داد. یک، دو را گفت، ولی سه را نگفت. وی تا فردا صبح به من مهلت داد تا مسائلی را که میخواست به او بگویم. 🌑شب مرا به مدرسه ای که قرنطینۀ اسرا بود، تحویل داد. سرهنگ از یک ستوان سوم خواست که از من بازجویی کند. او به ستوان گفت: شب نباید بخوابد. تا اطلاعات لازم را به ما بدهد. 🕌سرهنگ که رفت، ستوان گفت: مثل اینکه اهل نمازی. برو وضو بگیر و نمازت را بخوان! وقتی نمازم را خواندم، دیدم که ماهی پلوی زیادی که به راحتی دو نفر را سیر می کرد، برایم آورد. پشت سرش هم یک لیوان چای شیرین. صبح زود هم بیدارم کرد و به جای بازجویی، با چای و بیسکویت از من پذیرایی کرد. 💚او کمی زبان فارسی می دانست و با من صحبت هایی کرد، بدون آنکه بازجویی در کار باشد. ساعت ده صبح، سرهنگ آمد. افسر برای او احترام نظامی گذاشت و گفت: از سر شب تا حالا از او بازجویی می کنم. جز اینکه می گوید من یک شاگرد بزاز هستم، چیز دیگری نگفته است و اطلاعاتی هم ندارد. ⚜سرهنگ هم از بازجویی بعدی منصرف شد و عصر همان روز توسط همان افسر مرا به بغداد اعزام و به وزارت دفاع تحویل داد. در بین راه به من گفت: من شما را می شناسم و نجاتت دادم. از شما می خواهم که برای من دعا کنی. 🔆در پاییز 1367 هنگامی که دسته جمعی از اردوگاه تکریت به زیارت کربلا مشرف شده بودیم، در رواق حرم امام حسین ع بچه ها حال عجیبی داشتند. در این هنگام متوجه شدم یک افسر عراقی مرا صدا می زند. وقتی جلو رفتم از من پرسید: ابوترابی! مرا می شناسی. گفتم: نه. گفت: من همان افسری هستم که نه سال پیش جان تو را نجات دادم. ✳️زمانی که در سال 1369 برادران آزاده به ایران بازگشتند، عراقی ها ما را نگهداشتند و به عنوان متهم به قرنطینه بردند. همین افسر مجدداً با یک تیمسار که دومین افسر سیاسی عراق بود به همراه ده پانزده افسر دیگر به دیدن ما آمد و صورت مرا بوسید و گفت: ما به امام خمینی و تمام علاقه مندان ایشان احترام می گذاریم. 🌷امروز مملکت شما به رهبری آیت الله خامنه ای توانست بر ابرقدرت ها غلبه کند. اینجا بود که متوجه شدم او سید هاشمی و شیعه است و نسبت به امام و انقلاب ما علاقه مند است. کتاب نهالهای برومند، به نقل از خستگی ناپذیر، ص 144 @sh_montazerin
✴️وقتی به دوران اسارتم نگاه میکنم، می بینم تمام شکنجه هایی که بعد از شهادت امام حسین ع به اهلبیت ع وارد شد، برای ما هم اتفاق افتاد. البته منظورم مقایسۀ خودمان با اهلبیت ع نیست. اما این مسایل و مشکلاتی که برای ما پیش آمد، ما را امیدوار و خوشحال میکرد. چون خدا به ما توفیق و لیاقت داد تا گوشه ای از گرفتاری های اهلبیت امام حسین ع، برای ما هم پیش بیاید و آنها را درک کنیم. 🚚بعثیها ابتدای اسارت دستها و حتی پاهایمان را بستند. سپس ما را سوار ماشینهای نظامی کردند و در شهرها چرخاندند. مردم هم شادی میکردند و به سوی ما سنگ و لنگۀ کفش پرتاب میکردند. 💟مرور این صحنه ها مرا یاد اتفاقات بعد از واقعۀ عاشورا می انداخت. به یاد مصیبت های حضرت زینب و اهانت هایی که به آن حضرت شد. و با اینکه ما هیچگاه مثل آنها نبوده و نیستیم، اما همین شباهت اندک، باعث افتخار و آرامش ما می شد، و ما می فهمیدیم چه ظلمها و مصیبتهایی در حق آنان روا شد. مصطفی محمدی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔰عراقیها تا سال 1363 میگفتند: ریش تان را هفته ای یک بار بزنید. ولی از آن سال حساسیت ها بیشتر شد. در موصل سه قدیم که اردوگاه بچه های قدیمی بود، هر روز ما را مجبور میکردند تا ریشمان را بتراشیم. 🔺بچه ها هم برای مخالفت با آنها، به طور کامل صورتشان را اصلاح نمیکردند. مثلا گاهی قسمتی از زیر لبشان را نمیزدند. یا مثلاً زیر گلو را تمیز نمیکردند. به هر حال کاری میکردند که با آنها مخالفت شود. 🔻یک بار یکی از سربازان گفت: ریش زدن شما به روش کافران است. آنها اصرار داشتند پایه موی سر به شکلی باشد که صدام اصلاح میکند. یعنی دقیقا تا وسط گوش باشد. اما بچه ها عمدا مخالفت میکردند. برای همین یا از بالاتر میزدند و یا پایین تر میگذاشتند. 🔹یک روز یکی از عراقی ها تیغ را برداشت و ریش چند نفر را از بالای گوش با تیغ زد، و گفت: باید این طوری اصلاح کنید. ولی باز هم بچه ها زیر بار نرفتند و سعی می کردند به نحوی با آنها مخالفت کنند. بعد هم که به اردوگاه منتقل شدیم باز حساسیت به ریش خیلی زیاد بود. از این رو مجبور بودیم هفته ای دو بار ریشمان را با تیغ بزنیم. در غیر این صورت کتک میخوردیم. 🔸محرم آهنگران ریش پرپشتی داشت که زیاد رشد میکرد. با اینکه شب میزد، اما صبح دوباره صورتش سیاه بود. بعثیها به او حساس شده بودند و میگفتند: ریشات را نزدهای. گفت: بابا شب زدم، رشدش زیاد است. یکی دیگر از بچه ها که ریشش را نزده بود، در حد ماشین یک می شد. سرباز بعثی تکه ای سیمان برداشت و به صورت او کشید و صورتش را مجروح کرد. جوری که تا شش ماه صورتش دچار آلودگی و عفونت بود. محمد علی ملایی اردستانی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
🔺تا دو ماه پس از اسارت که در اردوگاه موصل بودم، تمام دارائیم عبارت بود از یک شورت و یک حولۀ کوچک و یک دشداشۀ کوتاه که یقه‌اش تا سینه باز بود. 🔹چون مجروح بودم دوستانم مرا حمام می بردند و دشداشه‌ام را می شستند. در این فاصله مجبور بودم با شورت باشم تا دشداشه خشک شود. بچه‌ها یک دسته‌ جاروی‌ چوبی 5/1 متری پیدا کردند تا حوله را سر آن ببندم و از آن به عنوان عصا استفاده کنم. دو پتو هم داده بودند که در آسایشگاه از آن استفاده می کردیم. 🔺فاضلاب‌ دستشویی ها همیشه پُر بود. ضمن آن‌که در کل اردوگاه دو سه جفت دمپایی بیشتر نبود. لذا بچه‌ ها برای دستشویی رفتن به نوبت از آنها استفاده می کردند. کمبودها بچه‌ ها را وادار کرد تا با حلب های روغن که در آشپزخانه استفاده می‌ شد، دمپایی درست کنند. 🔹حلب‌ های روغن را با قیچی های کوچکی که داشتند می بریدند و به دو طرف آن لبه می‌ دادند. سپس با همان حلبی ها تسمه‌ای درست می‌ کردند و لبه‌ های آن را خم می‌ کردند و با سنگ می کوبیدند و به آن کفی وصل می کردند تا لااقل با پای برهنه دستشویی نرویم. با وجود این باز هم نجس می شدیم. اما با آب بارانی که در چاله‌ ها جمع شده بود پاهایمان را آب می‌ کشیدیم. 🔺گاهی هم از دو دمپایی پاره، یک دمپایی درست می‌ کردیم. برای این‌کار آهنی را که دو سه سانت پهنا داشت داغ می‌ کردیم تا سرخ شود. بعد آن را بین دمپایی اصلی و وصله می‌ گذاشتیم. وقتی این دو داغ می شد، به هم پرس می کردیم. چون کفی و رویی آب می‌ شد و به هم می چسبید. قاسم شریف آبادی، به نقل از کتاب نهالهای برومند 🆔@sh_montazerin
🔸می‌ خواستم زیارت عاشورا را حفظ کنم، اما هیچ امکاناتی نداشتیم. تکه‌ای سیم خاردار برداشتم و با نوک آن روی صاعد دستم یک جملۀ زیارت را نوشتم و حفظ کردم. وقتی کاملا حفظ شدم، آن را پاک کردم و جملۀ بعدی را نوشتم. 🔹یک بار به قدری این‌کار را تکرار کردم که تقریبا تمام دستم سرخ شده بود. 🔺روزی بعثی‌ها چندین حلقه لاستیک ماشین و تیوپ آوردند و گفتند: ما به شما کفش نمی‌دهیم. ولی می توانید از این لاستیک‌ها برای خودتان کفش بدوزید. ما هم با وسایلی که داشتیم، شروع کردیم. ♻️بعضی خیلی با سلیقه بودند و کفش‌ های زیبایی دوختند. مثل آقای قاسم عمرانی، اهل مشهد که مسئول آسایشگاه پنج بود. او آدم بسیار منظمی بود و حتی در اسارت هم خیلی شیک و مرتب بود. 👟قاسم یک جفت کفش، مثل کفش های کتانی‌ امروزی دوخت که خیلی قشنگ بود. جوری که عراقی‌ها به خاطر زیبایی آن حاضر شدند از او بخرند. 👞آقای اصغری نژاد هم یک کفش معمولی دوخت و روی آن نوشت: این هم بگذرد. یکی از سربازان عراقی او را دید و گفت: این نوشته‌ چیست؟ وقتی معنی جمله را برایش توضیح دادند، اصغری‌ نژاد را نصیحت کرد و گفت: اگر نقیب جمال فرمانده اردوگاه بفهمد، کار دستت می دهد. 🔺من به او گفتم: جمله را پاک کن. عصر وقتی حسن از آسایشگاه بیرون آمد، دیدیم روی لنگۀ دیگر کفشش نوشته «آن هم بگذرد». حالا کفش های او خیلی جالب شده بود. راه که می رفت، در قدم اول جملۀ «این هم بگذرد»، و در قدم دوم جملۀ «آن هم بگذرد» دیده می شد. 🆔@sh_montazerin
1⃣اسرای آخر جنگ در محدودیت زیادی بودند. عراقی ها در طول جنگ تجربه پیدا کرده بودند و از این تجربه ها استفاده می‌ کردند. مثلا 150 نفر را در سالنی جا دادند که به هر نفر یک وجب و چهار انگشت جا می رسید. یعنی روی یک پتوی سربازی معمولی پنج نفر می‌ خوابیدیم. 2⃣هوای سالن به قدری دم می‌ کرد که شیشه‌ ها مثل زمستان بخار می کرد و آخر آسایشگاه را نمی توانستیم خوب ببنیم. همیشه شپش در بدنمان رژه می‌ رفت. 3⃣اوایل اسارت، همۀ ما پابرهنه بودیم. مدتی بعد چند جفت دمپایی آوردند. ولی باز هم بسیاری پابرهنه بودند. بعدها که قرار شد بازرسان وزارت دفاع به اردوگاه بیایند، برای مسئولان آسایشگاه‌ها و نورچشمی ها کفش آوردند. بقیه هم که هیچ نداشتند، از دمپایی های پاره‌ای که دور انداخته شده بود، استفاده می کردند. 4⃣قبل از آمدن بازرسان، عراقی‌ها اجازه دادند کیسۀ انفرادی را که هر گروه یکی داشت، پاره کنیم و با ته دمپایی‌ هایی که پاره شده بود و به درد نمی خورد کفش درست کنیم. ما هم با سیم خاردار سوزن درست کردیم و برای کف دمپایی ها از کیسۀ انفرادی رویه دوختیم و کفش درست کردیم. 5⃣قبل از آمدن بازرسان هر پانزده نفر یک لیوان داشتند. برای همین از قوطی‌های رب استفاده می کردیم. اما حالا به هر گروه سه لیوان دادند. یعنی برای چای خوردن، هر پنج نفر از یک لیوان مشترک، یک قلپ یک قلپ می خوردیم. به هر سه نفر هم یک حوله دادند. 6⃣بعثی ها تهدید کردند که به بازرسان چیزی نگوئیم. می‌ گفتند: آنها می‌ آیند و زود می روند. ولی ما با شما هستیم. مهدی اصفهانی که بر اثر موج انفجار نیمی از بدنش فلج شده بود، گفت: وقتی بازرسان بیایند من همۀ مشکلات را به آنها می گویم. و همین کار را هم کرد. وقتی کار بازرسان تمام شد و رفتند، سربازان به جان مهدی افتادند و حسابی او را زدند. 🍃مهدی نکویی سامانی، به نقل از کتاب نهالهای برومند @sh_montazerin
⚜در زندان الرشید تا سه ماه اول هیچ امکاناتی نداشتم. ♻️پس از سه ماه پتویی از یکی از عراقی‌ هایی که بعدا اعدام شد، گرفتم. این پتو را در فصل گرما مثل پرده وسط سلول زده بودم و پایین آن را می‌ گرفتم و تکان می‌دادم تا کار پنکه را بکند و کمی هوای سلول را خنک کند. 💠در زمستان هم با نخ هایی، آن را به صورت کیسه خواب در می آوردم و شب ها داخل آن می‌ شدم. اما داخل و خارج شدن از این کیسه یک ربع طول می‌ کشید. 🔰یک بار چند آزاده را که در بغداد دادگاه داشتند به زندان آوردند. بعد از مدتی که می‌خواستند آنها را به اردوگاه برگردانند از من پرسیدند: چیزی لازم نداری؟ گفتم: من از وقتی اینجا آمده ام فقط همین لباسی را که پوشیده‌ ام، دارم. گمان نمی‌ کنم بعد از این هم به من لباسی بدهند. اگر قرار شد شما را دوباره به الرشید بیاورند، زیر لباس هایتان لباس دیگری بپوشید و برای من بیاورید. 🌀اتفاقا مدتی بعد همینطور شد و آنها را به الرشید برگرداندند. آنها هم چند لباس روی‌ هم پوشیدند و در فرصتی به من رساندند. حتی یک نفرشان برایم یک ساعت مچی آورد که هنگام دستشویی رفتن وقتی با هم مواجه شدیم به من داد. حجت‌الاسلام قدمعلی اسحاقیان، به نقل از کتاب نهالهای برومند 🆔 @sh_montazerin