eitaa logo
سید حسن منتظرین
454 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
2.1هزار ویدیو
329 فایل
ارسال نظرات مخاطبان محترم به مدیر: @montazerin110
مشاهده در ایتا
دانلود
ابتدای اسارت در زندان مرکزی استخبارات، ما را که سی نفر بودیم در یک اتاق شش متری جا داده بودند. شب که می‌شد مثل صندلی که توی همدیگر جفت می‌شود، باید همین‌طور تا صبح می‌ماندیم. شب چهارشنبه دم غروب بود و هنوز بچه ها توی اتاق جمع نشده بودند که ناگهان یاد قم و جمکران افتادم. و دلم رفت به صحن و سرای مسجد جمکران. از فرصت استفاه کردم و به یاد نماز امام زمان که شب‌های چهارشنبه در جمکران خوانده می‌شود، مشغول نماز امام زمان شدم. بعد هم تصمیم گرفتم تا زمان آزادی، هر شب چهارشنبه این نماز را بخوانم. فردا شب احساس کردم نماز دیشب خیلی روحم را لطیف کرد و آرامش عجیبی به من داد. با خود گفتم: خوب است هر شب این نماز را بخوانم. خدا هم لطف کرد و از همان شب اول زندان استخبارات تا آخرین شبی که در اسارت بودم، توفیق خواندن نماز مخصوص امام زمان را داشتم. شب اول پس از نماز امام زمان، دعای توسل را خواندم. بچه‌ها هم که دلشان گرفته بود، گریه کردند. در حالی‌که صدای ما بیرون پیچیده بود و بعثی‌ها سلول به سلول دنبال صدا می‌گشتند. تا این‌که سلول ما را پیدا کردند. و به مدت نیم ساعت چنان ما را زدند که آش و لاش شدیم. احسان آبیاری قمصری،نقل از کتاب نهال‌های برومند 🆔 @sh_montazerin
🔺من چون روستایی هستم، وقتی متولد شدم، نام یکی از بزرگان ایل بختیاری، یعنی صمصام خان بختیاری را برایم انتخاب کردند. از وقتی بزرگ شدم، هیچ‌گاه از نام صمصام خوشم نمی‌آمد و همیشه در عذاب بودم. دوست داشتم نامم اسم یکی از اهل‌بیت ع باشد. به همین جهت وقتی اسیر شدم، با دوستانم در اردوگاه قرار گذاشتم مرا حسین صدا کنند. تا این‌که روزی به سختی بیمار شدم. جوری که تمام توان بدنم رفت. 🔹دوستم آقای علیرضا احمدی مرا به بهداری اردوگاه برد. دکتر عراقی‌ به نام دکتر ابنان مرا بستری کرد. وی اسمم را پرسید تا در دفتر بهداری ثبت کند. من هم با بی حالی و ناتوانی گفتم صمصام امیری. 🔸دکتر که نشسته بود، تا اسم مرا شنید ناگهان از جا برخاست و گفت: هل انت صمصام؟ اسم زین. اسم تو صمصام است؟ چه نام زیبایی داری. به مترجم گفتم: بپرس کجای نام من زیباست؟ دکتر گفت: صمصام، شمشیر امام زمان عج است، و نام تو، نام شمشیر امام زمان است. 🔻وقتی من احترام دکتر را دیدم که از جا بلند شد و این جملات را گفت، اشک از چشم‌هایم جاری شد. دکتر پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم: من تا به حال نمی‌دانستم معنی اسمم چیست. دکتر گفت: زمانی که آقا می‌آیند، به کعبه تکیه می‌زنند و می‌گویند: انا صمصام المنتقم. با شنیدن سخنان دکتر، احساس کردم لطف حضرت شامل حالم شده است. از دکتر پرسیدم: مگر شما شیعه‌اید؟ گفت: بله من شیعه‌ام و اجدادم ایرانی هستند. در حقیقت من اصالتا ایرانی هستم. شما از این به بعد صدیق و دوست من هستی و هرگاه کاری داشتی پیش من بیا. از آن به بعد بین من و دکتر یک ارتباط صمیمی برقرار شد؛ تا جایی که حتی اگر دوستانم بیمار می‌شدند، به او مراجعه می‌کردم و او هم در حد توانش به ما دارو می‌داد. صمصام امیری، نهال‌های برومند 🆔 @sh_montazerin
اردوگاه ۱۱ واقعا قتلگاه بود. هیچ­وقت صدای کابل و زدن و نالة بچه­ ها از اردوگاه قطع نمی­شد. برای عراقی­ها مهم نبود که کابل به کجای بدن می­خورد. برایشان چشم، سر، بدن و پا هیچ تفاوتی نمی­کرد. چون ما ثبت­ نام نشده بودیم و تا روز آخر هم جزو مفقودین بودیم. اگر ایران عملیاتی می­کرد، عراقی­ها تلافی شکست­ شان را سر ما در می­آوردند. اگر فامیل یا آشنای آن­ها در جنگ آسیبی می­دید، ما را می­زدند. و اگر مشکلی در زندگی پیدا می­کردند، عقده­ شان را روی ما خالی می­کردند. گاهی هم ضرب دست خود را روی بچه­ ها آزمایش می­کردند.  علی­ اکبر قاسمی اهل همدان بود. عراقی­ها او را صبح از آسایشگاه بردند و دو ساعت بعد جنازه­ اش را با پتو برگرداندند. یک دست و پای او را شکسته بودند و با تختة صندوق میوه و باند آتل کرده بودند تا ول نباشد. علی­ اکبر نفس­های آخر خود را می­کشید. بچه­ ها خیلی تلاش کردند تا با تنفس مصنوعی او را برگردانند، ولی متأسفانه افاقه نکرد و به شهادت رسید. جرم او این بود که یک ­روز صبح جمعه­ وقتی عراقی­ها آمدند، با صدای بلند گفت: الله اکبر، خمینی رهبر. نهال‌های برومند ، به نقل از حجه­ الاسلام علیرضا باطنی. 🆔 @sh_montazerin
از بصره ما را با اتوبوس به سمت بغداد حركت دادند. در هر اتوبوس ده الی دوازده اسير و تعدادی نيروی مسلح بودند. نزديك غروب به بغداد رسيديم. در تمام شهر موسیقی  و مارش نظامی پخش میشد. در ابتدا ما را در چندین خیابان چرخاندند. سر تمام ميادين، چهار راه‌ها و خيابان‌ها پر از جمعيتی بود که هلهله کنان دست میزدند و شادی میکردند. عكسهاي کوچک و بزرگ صدام در و ديوار شهر را پر کرده بود. وقتی به مردم نزديك میشدیم، آنها سنگ و ميوه‌هاي گنديده را به سوی ما پرتاب ميكردند. تعدادي هم از شدت شادي گوشه و كنار خيابان مي‌رقصيدند. انگار شرايط،‌ شرايط ورود كاروان اسراي كربلا به شام به قافله سالاري حضرت زينب كبري (س) بود. كل كشيدن‌هاي زنان بغداد، سختي آنچه را بر بي‌بي زينب (س)گذشته بود در ذهن‌مان تداعي مي‌كرد. در میان این همه هیاهو و جشن و پایکوبی معني روضة اسارت آل الله را بیشتر مي‌فهميدم. 🆔 @sh_montazerin
🟢از نظر بهداشتی همیشه در مضیقه بودیم. مثلا برای شستن لباس هایمان همیشه تاید نبود. فضای آسایشگاهها به قدری کم بود که اگر می خواستیم به پشت دراز بکشیم باید دست هایمان را روی سینه بگذاریم. 🟡خلاصه از یک طرف قحطی حداقل امکانات زندگی، و ازطرف دیگر فشارهای شدید روحی و روانی که عراقی ها به ما وارد می کردند. اینها گذراندن دوران اسارت را بسیار سخت و دشوار میکرد. 🟤در چنین فضایی تنها عنصری که ما را زنده و سرحال نگه میداشت، یاد خدا، توجه و توسل به اهلبیت و معنویت بود. 🟠هر چه فشار عراقی ها بیشتر میشد، بچه ها توجه بیشتری به خدا و اهلبیت داشتند. از این رو اسارت برای اکثر بچه ها حقیقتا یک دانشگاه بزرگ معنوی بود. به طوری که اگر ما در شرایط عادی پنجاه سال هم زندگی میکردیم، هیچوقت نمی توانستیم بفهمیم، قدرت نماز چیست. یا توکل به خدا و انس با او چقدر در زندگی راه گشاست. نهال‌های برومند 🆔 @sh_montazerin
🔺از بصره ما را با اتوبوس به سمت بغداد حركت دادند. در هر اتوبوس ده الی دوازده اسير و تعدادی نيروی مسلح بودند. 🔹نزديك غروب به بغداد رسيديم. در تمام شهر موسیقی و مارش نظامی پخش میشد. در ابتدا ما را در چندین خیابان چرخاندند. سر تمام ميادين، چهار راه‌ها و خيابان‌ها پر از جمعيتی بود که هلهله کنان دست میزدند و شادی میکردند. 🔸عكسهاي کوچک و بزرگ صدام در و ديوار شهر را پر کرده بود. وقتی به مردم نزديك میشدیم، آنها سنگ و ميوه‌هاي گنديده را به سوی ما پرتاب ميكردند. تعدادي هم از شدت شادي گوشه و كنار خيابان مي‌رقصيدند. ▪️انگار شرايط،‌ شرايط ورود كاروان اسراي كربلا به شام به قافله سالاري حضرت زينب كبري (س) بود. كل كشيدن‌هاي زنان بغداد، سختي آنچه را بر بي‌بي زينب (س)گذشته بود در ذهن‌مان تداعي مي‌كرد. ♦️در میان این همه هیاهو و جشن و پایکوبی معني روضة اسارت آل الله را بیشترمي‌فهميدم. نهالهای برومند، به نقل از سید حسن میرسید 🆔 @sh_montazerin
🟢در آسایشگاه قرآن­های کوچکی بود که در بین سطرهایش دعای کمیل یا دعاهای دیگر نوشته شده بود. این ابتکار اسرای قدیمی بود تا دیگران بتوانند با ادعیه آشنا شوند و آن­ها را حفظ کنند. 🟠مداحان هم اشعاری را که حفظ بودند روی پاکت­ سیمان یا کاغذ سیگار می­نوشتند و می­دادند به بچه­ ها تا آن­ها هم حفظ کنند. ما حتی به­ خاطر کمبود کاغذ از برگ­ های نامة صلیب سرخ هم استفاده می­کردیم. 🟡صلیب به هر نفر، پنج شش برگة نامه می­داد. ما در یکی دو تا نامه می­نوشتیم و بقیه را در عزاداری­ها و امثال آن استفاده می­کردیم. من هنوز هم ده بیست ورق نامه را که از صلیب گرفته بودم، دارم که روی آن­ها اشعار مرثیة حضرت ابوالفضل (ع)، علی­ اکبر (ع) و دیگر مصیبت­ها را نوشته­ ام. 🟤با این روش اشعار و مطالبی که در سینه و حافظة دوستان بود جمع­ آوری شد و در اختیار همه قرار گرفت. به تدریج  به قدری اشعار مرثیه جمع شد که به اندازة یک کتاب شد. نهال‌های برومند،به نقل از محمد پوراکبر غازانی 🆔 @sh_montazerin
برای غذا خوردن در چهار پنج ماه اول قاشق نداشتیم. برای همین یک سطل پلاستیکی شکسته را تکه‌تکه کرده بودیم و به جای قاشق استفاده می‌کردیم. این کار در حالی انجام می­شد که اکثر بچه‌ها مجروح بودند و دست‌هایشان زخمی و خونی بود.  صبحانة ما هم یک نان ساندویچی کوچک و چهار جرعه چای بود، که این هم داستانی داشت. از شیشه­ های نیم کیلویی رب که در آشپزخانه مصرف شده بود، به هر پنج نفر یکی داده بودند. در این شیشه‌ها صبح‌ها چای شیرین می­ریختند و به ما می‌دادند. یک لقمه نان خالی می‌خوردیم و به نوبت یک قلپ چای شیرین. دو دور که می‌چرخید، چایی تمام می‌شد. بعد یک شیشة دیگر هم سهمیه داشتیم. یعنی هر نفر چهار قلپ. این وضع زندگی ما بود. نهال‌های برومند، به نقل از قاسم شریف­ آبادی 🆔 @sh_montazerin
✳️در تابستان سال دوم یا سوم اسارت بودیم که در اردوگاه بین القفسین، جریانی به اعتراض بچه‌ها منجر شد. عراقی‌ها درها را بستند و کار به اعتصاب غذا کشید. ☀️چون هو خیلی گرم بود، مجبور شدیم آب را در آسایشگاه جیره‌بندی کنیم. شب دوم یا سوم یکی از بچه‌ها که خیلی تشنه بود با لب‌های خشکیده رفت بالای تشت آب که آب بخورد. ولی وقتی به یاد آورد که آب سهمیه‌بندی است، آهی کشید و یک نگاه به تشت و نگاهی هم به آسمان کرد و رفت خوابید. 🌸این جوان می‌توانست جرعة آبی بنوشد، ولی الگوی او فقط کربلا و حضرت ابوالفضل العباس بود که تشنه از فرات برگشت. 🆔 @sh_montazerin
هدایت شده از هنر و نهال
سهمیة غذایی هر اسیر ایرانی در هر شبانه­ روز عبارت بود از دو عدد نان صمون. نان صمون به اندازه یک نان ساندویچی کوچک است. صبح­ها هم یک ملاقة معمولی آش برای هشت نفر می­دادند. ما این آش را می­گذاشتیم سرد شود و بعد به هشت قسمت تقسیم می­کردیم. که به هر نفری تقریبا سه قاشق می­ رسید. به همین خاطر مجبور بودیم نان­هایمان را خرد کنیم و داخل آش بریزیم تا گرسنگی را کم­تر حس کنیم. برای ظهر هم یک بیل برنج برای هشت نفر می­دادند. ولی برای شب غذایی نبود. از این رو با سبزیجاتی که در باغچه داشتیم، آشی درست می­ کردیم که یک بشقاب از آن سهم هشت نفر بود. نهال‌های برومند، به نقل از محمد اكبرپور غازاني. 🆔 @sh_montazerin
یکی از کارهای جالب این بود که چند نفر از آزادگان که دانشجوی رشتة دندان پزشکی بودند، در اسارت کار دندان پزشکی میکردند. این دوستان با ابزاری که برای خودشان درست کرده بودند و یا با وسایل اولیه و پیش پا افتاده، دندان بچه‌ها را پر میکردند. از جمله یک آینة منحنی درست کرده بودند و دندانهای خراب بچه‌ها را معاینه میکردند. سپس با زر ورق سیگار، دندانها را پر میکردند. من خودم چند دندانم را در اسارت با همین زر ورقها پر کردم تا اینکه پس از آزادی، دوباره آنها را اصلاح کردم. نهال‌های برومند، به نقل از محمد جواد سالاری 🆔 @sh_montazerin
🚰از نظر بهداشتی همیشه در مضیقه بودیم. مثلا برای شستن لباس­هایمان همیشه تاید نبود. 🔹فضای آسایشگاه­ها به قدری کم بود که اگر می­‌خواستیم به پشت دراز بکشیم باید دست­هایمان را روی سینه بگذاریم. خلاصه از یک طرف قحطی حداقل امکانات زندگی، و ازطرف دیگر فشارهای شدید روحی و روانی که عراقی­ها به ما وارد می­‌کردند. این­ها گذراندن دوران اسارت را بسیار سخت و دشوار می­‌کرد. 🔺در چنین فضایی تنها عنصری که ما را زنده و سرحال نگه­ می­‌داشت، یاد خدا، توجه و توسل به اهل­بیت و معنویت بود. 🔸هر چه فشار عراقی­ها بیش­تر می­‌شد، بچه­‌ها توجه بیش­تری به خدا و اهل­بیت داشتند. از این رو اسارت برای اکثر بچه­‌ها حقیقتا یک دانشگاه بزرگ معنوی بود. به ­طوری که اگر ما در شرایط عادی پنجاه سال هم زندگی می­‌کردیم، هیچ­وقت نمی­‌توانستیم بفهمیم، قدرت نماز چیست. یا توکل به خدا و انس با او چقدر در زندگی راه­گشاست. نهال‌های برومند، به نقل از حجه­‌الاسلام سید محمد کاظم ابطحی 🆔 @sh_montazerin