گلدوزی شآلی 🌷
○•
چقدر قشنگه این تصویر
همه چی در سادگی و بی آلایشی.
حتی کتابخونه ذرهای ادایی نیست و
کتابها در قفسه های فلزی چیده شدن.
چیه این مصرف گرایی عصر ما..
آخرین کتابی که در حال مطالعهاش بودم "کتاب زن و بازیابی هویت حقیقی" رهبری بود.
فکر میکردم چیزی که بیشترین مذمت رو ازش بخونم در مورد بیحجابی و میل به برابریِ دور از طبیعت زن باشه اما چیزی که بیشتر نظرم رو جلب کرد و بارها تکرار شده بود "دچار شدن مردم جامعه امروز به خصوص بانوان به مصرف گرایی و مد گرایی" بود. آقا از لفظ مقاومت در برابر این موضوعات استفاده کرده بودن.
جالبه نه..؟
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو صحبت اهالی محله ایرانِ تهران بعد حمله؛
رنج این روزها فدای جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷
به امید نابودی اسرائیل و آمریکای بدنام 👊
@Shaaliart
هدایت شده از مکروبه🇮🇷
پسرم هنوز که شما را از تلوزیون میبیند با لحن کودکانهاش میپرسد: مامان میریم پیش آقاجون؟
و من در حالیکه بغضم را مثل یک سنگ در گلو جابهجا میکنم میگویم: آره مامان حتما میریم پیش آقاجون.
#برایفرزندانتدعایعاقبتبخیریکنآقاجون
گلدوزی شآلی 🌷
پسرم هنوز که شما را از تلوزیون میبیند با لحن کودکانهاش میپرسد: مامان میریم پیش آقاجون؟ و من در ح
پسر دوسالهام هنوز که شما را در تلویزیون میبیند با انگشتش اشاره میدهد و میگوید: آقانجون! و من در حالیکه پردهی اشک چشمم را گرفته است میگویم: آره آقاجونه. طریق حقِ اسلام رو ادامه میدیم آقاجون. ممنون که وسطِ بلبشوی دنیا، ما رو به ستون محکم عالم وصل کردید..
حس و حال عجیبی رو این روزها تجربه میکنم
امیدوارم در این دوره بخصوص،
بهترین اعمالی که ازم برمیاد رو انجام بدم.......
شرمنده خونها و کارها و کمخوابیهای دیگرانم
یک چشم اشک و یک چشم حماسه 🖤🇮🇷
این روزا این کانالهایی که روایت نویسی میکنن رو خیلی دوست دارم، اینایی که از گفت و شنودهاشون در میدان و جمع، مطلب میذارن. حس صمیمی و خوبی داره.
هدایت شده از چیمه🌙
دو طرف صورتش پربود از رد خون دلمه بسته. دستش را گرفتم تا صورتش را بیشتر خنج نکشد. به زبان ترکی و گاهی فارسی ناله میکرد. برادر و دختر جوانش از تهران به سمت تبریز میرفتند که در مجتمع بین راهی پاسارگاد شهید شده بودند. صدای زن از فرط جیغها و بیتابی بدجوری گرفته بود. با همان صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «دشمن شاد شدم. اومده بود نجاتمون بده، اول از همه بچه خودم رو زد.» هنوز حرفش تمام نشده بود که یک جمع دهبیست نفری از سپاهیها برای بازدید و بررسی اوضاع وارد شدند. زن روی پا ایستاد. لباس سیاهش را بهشان نشان داد و بیتابتر فریاد کشید: «یهودیا بچهم رو کشتن! بکشیدشون.»
@chiiiiimeh
.