-
به تلاوت کلام الله مشغول بودیم. نمیدانم چه حکمتی است که هرچه لای کتاب باز میکنیم، سوره یوسف میآید.هی بیگم باجی میگوید: دخترجان! انقدر یوسف نخوان برای زن جماعت کراهت دارد. میگوییم: دست خودمان نیست، خود خداهم فهمیده یوسفی در سفر دارم. لب ورچید که زلیخا نشوی که عاقبتش مشقت است و رنج؛ و آه از دل زلیخا! قران میخواندم که این آمد: إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ«بی تردید بوی یوسفم را مییابم؛ اگر مرا سبک عقل ندانید.» به دلم افتاد خط و خبری از شما خواهد رسید ...
پریدخت| حامد عسکری
-
-
بالاخره یه روز غار مورد نظرم رو پیدا میکنم و هر کی از این شهر و زندگی و آدمها خسته است رو با خودم میبرم تو غار. دوباره دانه و گیاه رو کشف میکنیم و از سنگ وسیله میسازیم. کلمههای زیادی رو حذف میکنیم که حرف... که کلمههای زیاد، منشاء همهی بدبختیها بود.
| اگنسِگِری
-
-
تشخیصش برام سخته که این منم ناراحتم یا تو
بس که قلبامون و ذهنامون باهم یکی شده
-
زمان:
حجم:
6.6M
+Let me be your mirror, help you see a little bit clearer ..