شبگرد
قلب بهتون 🤍
تا حالا کسی از خود جملهم، برای خودم استفاده نکرده بود=)
دیگه دارید زیادی خوشحالم میکنید
نویسندهها واقعاً به سناریوهای غیر عادی چیکار دارن؟ یه ساعت با جزئیات به زندگی نگاه کنید متوجه میشید خودمون عجیبترین زندگی رو داریم.
هدایت شده از الفِ آزادی.
شبکُش
تو شبیهِ آدمهایی هستی که بیش از حد فکر میکنند؛ نه فقط به زندگیِ خودشان، به خودِ «مفهومها». آزادی، حقیقت، سیاست، انسان… انگار ذهنت هیچوقت با جوابهای ساده آرام نمیشود و مدام لایههای زیرِ هر چیز را میشکافد تا ببیند واقعاً چه چیزی پشتِ آن پنهان شده. و راستش این مدل فکر کردن، هم نعمت است هم نفرین. چون آدم را از تعصب دور میکند، اما در عوض آرامشِ قطعیت را هم از او میگیرد. تو به نقطهای رسیدهای که میفهمی هر آدمی از زاویهی خودش «حق» را تعریف میکند و همین فهم، قضاوت کردن را سختتر میکند. ولی میانِ تمام این فلسفهها، چیزی که بیشتر از همه در نوشتههایت دیده میشود، عطشِ فهمیده شدن است؛ اینکه یکی بالاخره بدونِ تحریف، بدونِ شعار، بدونِ محکوم کردن، واقعاً بفهمد چه میگویی. و شاید آزادیای که دنبالش میگردی، دقیقاً همین باشد؛ جایی که آدم بتواند فکر کند، سوال بپرسد، شک کند و هنوز بابتش طرد نشود. فقط کاش یادت بماند همهچیز قرار نیست جوابِ نهایی داشته باشد. بعضی سوالها برای حل شدن نیستند؛ برای ایناند که آدم را عمیقتر کنند.
توی یه اتاق گیر افتادی و تاحالا درموردش هیچی نشنیدی، توی اون اتاق یه پنجره هست ذهن بهت میگه که میتونی از پنجره فرار کنی.
درحالی که اولین بارشه.
اینهارو از کجا میفهمه؟
شبگرد
ذهن از کجا میفهمه که میفهمه؟
این فکر توی فروردین، اردبیهشت توی سرم اومد و جوابی نتونستم پیدا کنم.
اما چند روز پیش، با یکی از حرفهای تسلا رو به رو شدم که میگفت:
مغز من فقط یک گیرنده است، در جهان هستهای وجود دارد که ما از آن دانش و قدرت را الهام میگیریم. من به اسرار این هسته نفوذ نکردهام، اما میدانم که وجود دارد.
شبگرد
این فکر توی فروردین، اردبیهشت توی سرم اومد و جوابی نتونستم پیدا کنم. اما چند روز پیش، با یکی از حرف
نمیدونم اثبات شده یا نه، اما من خیلی باهاشون موافقام و مطمئنام یه همچین چیزی وجود داره.
که هرچقدر توانایی و بینش اون فرد قویتر باشه، بیشتر میتونه اطلاعات رو بگیره.
فکر کردن هم یعنی به این اطلاعات بینظم، نظم بدی.