دُر.
بابا یبار متحد نیستن، نه جرعت ایستادن مقابل وفادار رو دارن نه میان تقلب
به دختره گفتم پیچوندم
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
واژهی خاورمیانه بوی غم میدهد، بوی جنگ و تنهای بی جان و خانههای ویران. واژهای که هر شاعری دوست دارد بیتی در بابش بسراید و هرکه دستش به قلم میرود دو جملهای بنویسد. اما من میخواهم از این واژه فرار کنم. حتی ساختار مشتق مرکبش هم درد دارد. مانند سرگذشتش بوی استعمار و سلطه میدهد. این واژه تمام هنر و فرهنگ و هویت را در ورای خودش گم کردهاست. این واژه مهد هزارانسالهی تمدن و تقدس را در زیر خاکهایش دفن کرده است. این واژه خشک است و جوهر به آن اجازهی روییدن نمیدهد. این واژه غریبترین دوست قریب من است.
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
نه، نگویید به من که نگو "خاورمیانه". میدانم که نباید بگویم اما خستهام از آدمهایی که اینجا را خاورمیانه کردهاند.
"خاورمیانه" از سالیان دور سرزمین تمدن و رنج بوده است که حتی در جنگهایش هم شکوفهها جوانه میزنند.
با هر بمبی که بر سرها آوار میشود، مردمش شعر و هنر میسازند. از این رنجها، از این خونها، از این سختیها. اگر کمی در این نمودار بیرحم زمانه "جنگ" آرام بگیرد، شاید کتابش کنند و آن را بفروشند و ما بخوانیم و بگوییم:«آه، به راستی که خاورمیانه کجاست؟»
اما من که میدانم کجاست. نمیدانم چیست؟ خدایا به من بگو که این خاورمیانه چیست؟ کتابهایش را، شعرهایش را، هنرهایش را، آدمهایش را، به دنبال امید همهجایش را گشتهام.
میدانم که در این تاریکی ستارههایی میدرخشند و ستارههایی آنقدر غم دارند که کم مانده سرریز شوند از خشم، از گلوله، از خون، از پوست، از بچههای بیگناهی که دنبال صدایی برای فریاد میگردند. اینجا جنگ هست و نجابت هست، درد هست و عشق هست، مرگ هست و زیبایی هست.
زیبایی اش از دل خون میآید که مادری برایش بارید تا ما توانستیم بنویسیم، تا ما بمانیم برای زندگی نه برای مرگ، برای کودکی که از تشنگی نمیتواند بگوید آب میخواهد.
زیباییاش از پشت خاکریزها میآید بلکه ما اشکهایمان را سنگر کنیم.
زیباییاش از آدمهایی میآید که رفتند تا ما آب نشویم، سنگ نشویم، تمام نشویم، تا بمانیم.
ماندنی بیشتر از نفس کشیدن برای ناقوس مرگ، ماندنی بیشتر از درازای شب. ماندنی که خونهارا لبخند کند، اشکهارا بستاید و قلهای بسازد از رنج.
هرچه باشد، اینجا بیدلیل نیست که خاورمیانه شده است.
#خزعبلات