دُر.
من خدایی دارم، که در این نزدیکی ست!
نه در آن بالاها! مهربان، خوب، قشنگ… چهرهاش نورانیست! گاه گاهی سخنی میگوید، با دل کوچک من!
سادهتر از سخن ساده من...
او مرا میفهمد! او مرا میخواند! او مرا میخواهد!
او همه درد مرا میداند…
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم مینگرم.
آن زمان رقصکنان میخندم!
که خدا یار من است! که خدا در همه جا یاد من است!
او خدایست که همواره مرا میخواهد!
او مرا میخواند، او همه درد مرا میداند...
- سهراب سپهری
دُر.
؛
گر مرا ترک کنی من زغمت می سوزم
آسمان را به زمین جان خودت می دوزم
گرمراترک کنی ترک نفس خواهم کرد
بی وجود تو بدان خانه قفس خواهم کرد
بی تو یک لحظه رمق دردل و درجانم نیست
بیقرارم نکنی طاقت هجرانم نیست
بی تو با قافله ی غصه و غمها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم
شده ام مرثیه خوان دل سودا زده ام
از بد حادثه دلبسته و شیدا شده ام
این دل پر ز ترک اینهمه غم لایق نیست
دله چون سنگ تو را جز دله من عاشق نیست
- از جناب شهریار🤍