عزیزِ جانم... گاه با خود میگویم کاش آن روز چشمم به چشمت نمیخورد! تو رو نمیشناختم و با تو آشنا نمیشدم، وابسته ات نمیشدم و زندگی ام را میکردم! زیرا اکنون که دوباره غریبه شده ایم خیلی غمگین ام. روند عجیبی ست، یک روز مثل همهٔ روز ها درحالی داری زندگی ات را میکنی چه شاد چه غمگین با اون رو به رو میشوی. به مرور دلبسته اش میشوی و اوقات فراوانی را با اون میگذرانی! با او دردودل میکنی و خاطره میسازید! و در نهایت روزی که دیگر مثل سایر روز ها نیست دوباره غریبه میشوید! اما اکنون هردویتان با کوله باری از خاطره های تلخ و شیرین، از یکدیگر خدا حافظی کرده اید! و حالا شما غریبهٔ آشنا هستید...
غریبه بودن که ایرادی ندارد! اما قبول داری غریبه شدن خیلی دردناک است؟ زمانی که غریبه اید برایت مهم نیست مریض است یا نه، غمیگن است یا خوشحال! نهایت قرار است از کنار او بگذری و لبخند بزنی یا از اون آدرسی بپرسی و بعد خیلی محترمانه خداحافظی کنی! ولی اکنون که تو را دیدم بدون آنکه بخواهم دلم برایت تنگ شد! جلو امدی و آدرس فروشگاهی را پرسیدی و بعد از جواب گرفتنت لبخند زدی و محترمانه خداحافظی کردی! خیلی تغییر کرده ای...
اما من هنوز ذهنم درگیر این است که تو لباس گرم نپوشیده بودی! غریبهٔ آشنای من!
𝒎𝒊𝒔𝒔 𝒑𝒂𝒓𝒊 𝒇𝒂𝒓