هدایت شده از Unpredíctable
او روی تخت فلزی سرد نشسته بود، زانوهایش را در بغل گرفته و به دیوار سفید و بیروح سفید که چشمش را آزار میداد خیره شده بود. سکوتی سنگین بر فضای اتاق حکمفرما بود،او از این جو متنفر بود. تنها صدای ضعیف چکیدن آب از شیر کهنهی گوشهی دیوار شنیده میشد و بوی دارو می آمد گرچه ار حس میکرد صدای قدم های کسی هم به گوش میرسد
این سؤال که چرا من اینجا وجود دارم و اینجا چه کار میکنم بارها و بارها در ذهنش تکرار میشد و از ذهنش بیرون نمی رفت. آخرین چیزی که به خاطر داشت که در ذهنش مرور میشد ، فریادهایش در خیابان بود و دستانی که او را گرفته بودند.
در اتاق باز شد و پرستاری وارد شد.او می دانست صدای گام های آرام توهم نبودند. زنی جوان با لبخندی مصنوعی روی لب از او پرسید"چطوری؟ امروز حس بهتری داری؟"
او با چشمهایی خالی از احساس گفت "حالم خوب نیست. من نباید اینجا باشم."
پرستار سری تکان داد. "ما اینجا هستیم تا کمکت کنیم. فقط باید به ما اعتماد کنی."
مرد نیشخندی زد. "اعتماد؟ چطور به کسانی که من رو اینجا زندانی کردن اعتماد کنم؟"
پرستار با آه و افسوس از خیابان خارج شد.
از راهرو صدای نالههایی شنیده میشد، صدای خندههای ناگهانی، زمزمههایی که معنایی نداشتند. کم کم سردرد شدیدی حس میکرد
شب که شد، او از تخت بلند شد و به پنجرهی کوچک اتاقش نزدیک شد. شیشه سرد بود، مثل بدنش، مثل ذهنش و افکار بی انتهایش .
بیرون محوطهی تیمارستان در تاریکی فرو رفته بود. چراغهای زرد رنگ و سفید رنگ ، سایههایی وهمآلود روی زمین انداخته بودند
در همان لحظه، صدایی آرام از تخت کناری شنید: "تو هم فکر فرار کردن رو داری، نه؟"
برای اولین بار متوجه شد که در اتاق تنها نیست. بیمار دیگری در سایهها نشسته بود و مستقیم به او نگاه میکرد. چشمانش برق خاصی داشت که او را وارد میکرد به آن مرد خیره شود
"اینجا جای موندن نیست..."
مرد پاسخ داد "پس بیا بریم."
به آن بیمار خیره شد. آیا این یک فرصت بود؟ یا فقط یک خیال واهی دیگر؟ اما یک چیز را میدانست... او دیگر نمیخواست در این تیمارستان بماند
-سارا کمک کرد
https://eitaa.com/shadi950