eitaa logo
دُر.
91 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
220 ویدیو
4 فایل
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری *ابتهاج . کپی؟ اَخه
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Unpredíctable
او روی تخت فلزی سرد نشسته بود، زانوهایش را در بغل گرفته و به دیوار سفید و بی‌روح سفید که چشمش را آزار میداد خیره شده بود. سکوتی سنگین بر فضای اتاق حکم‌فرما بود،او از این جو متنفر بود. تنها صدای ضعیف چکیدن آب از شیر کهنه‌ی گوشه‌ی دیوار شنیده می‌شد و بوی دارو می آمد گرچه ار حس می‌کرد صدای قدم های کسی هم به گوش میرسد این سؤال که‌ چرا من اینجا وجود دارم و اینجا چه کار میکنم بارها و بارها در ذهنش تکرار می‌شد و از ذهنش بیرون نمی رفت. آخرین چیزی که به خاطر داشت که در ذهنش مرور میشد ، فریادهایش در خیابان بود و دستانی که او را گرفته بودند. در اتاق باز شد و پرستاری وارد شد.او می دانست صدای گام های آرام توهم نبودند. زنی جوان با لبخندی مصنوعی روی لب از او پرسید"چطوری؟ امروز حس بهتری داری؟" او با چشم‌هایی خالی از احساس گفت "حالم خوب نیست. من نباید اینجا باشم." پرستار سری تکان داد. "ما اینجا هستیم تا کمکت کنیم. فقط باید به ما اعتماد کنی." مرد نیشخندی زد. "اعتماد؟ چطور به کسانی که من رو اینجا زندانی کردن اعتماد کنم؟" پرستار با آه و افسوس از خیابان خارج شد. از راهرو صدای ناله‌هایی شنیده می‌شد، صدای خنده‌های ناگهانی، زمزمه‌هایی که معنایی نداشتند. کم کم سردرد شدیدی حس میکرد شب که شد، او از تخت بلند شد و به پنجره‌ی کوچک اتاقش نزدیک شد. شیشه سرد بود، مثل بدنش، مثل ذهنش و افکار بی انتهایش . بیرون محوطه‌ی تیمارستان در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌های زرد رنگ و سفید رنگ ، سایه‌هایی وهم‌آلود روی زمین انداخته بودند در همان لحظه، صدایی آرام از تخت کناری شنید: "تو هم فکر فرار کردن رو داری، نه؟" برای اولین بار متوجه شد که در اتاق تنها نیست. بیمار دیگری در سایه‌ها نشسته بود و مستقیم به او نگاه می‌کرد. چشمانش برق خاصی داشت که او را وارد می‌کرد به آن مرد خیره شود "اینجا جای موندن نیست..." مرد پاسخ داد "پس بیا بریم." به آن بیمار خیره شد. آیا این یک فرصت بود؟ یا فقط یک خیال واهی دیگر؟ اما یک چیز را می‌دانست... او دیگر نمی‌خواست در این تیمارستان بماند -سارا کمک کرد https://eitaa.com/shadi950
هدایت شده از Unpredíctable
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهترین و طولانی ترین تقدیمی که گرفتم:
وایسید یاد او رو تموم کنم میام دربارش حرف بزنمم
[ اولین کتاب امسال ] یاد او: آقا جان کتاب خیلی خوب و قشنگی بود کهیه خانم خوشگله ای بهم معرفی ش کرد وسنسوپیپبوب. و خوشحالم که خوندمش ولی ‌تونست در پایان قوی‌تر نوشته بشه و انقدر سریع پیش نره. داستان در مورد مادری بود به اسم کنا که بعد از ۵ سال از زندان آزاد میشه و حالا می‌خواد بره دنبال دخترش دییم که در همون سال اول که زندانی شده به دنیا اومده. در بین این جستجوی کنا اتفاقاتی قشنگ میفته که ما در زمان رویداد اینها در کنار این مادر هستیم. بخونیدش بچها، واقعا قشنگ بود. من دو ماه پیش شاید خریدمش و اون اوایل زیاد جذب کننده نبود و هر از چند گاهی چند صفحه میخوندم و رهاش میکردم، تا صفحه ۷۰ خونده بودم و دیشب دوباره از سر گرفتمش و ظهر ساعت ۱۲ دوباره خوندم تا الان که تموم شد.
دُر.
جدی تا حالا گریه نکردم با کتابی