ز بـهـرِ بـر و بـوم و فـرزنـدِ خـویـش
زن و کـودک و خِـرَد و پـیـونـدِ خویش
هـمـه سـر بـه سـر تـن بـه کـشـتـن دهیـم
از آن بِه کـه کـشـور بـه دشـمـن دهـیـم
* فردوسی
درحالی که ثنا ساعت 8 پیام داده من میرم بخوابم، من ساعت 10 جوابشو دادم و میگم بیدار شدم
آن زمان چه کسی به فکرِ فروغ بوده؟حالاست که مردم از بیچارگی به کتاب پناه بردهاند. چون دیگر هیچ چیز در آن مملکت نیست حالا کتابِ فروغ شده چاپ٤٦ ولی در زمانِ زندگیاش به چاپِ سوم هم نمیرسید!
*فریدون فرخزاد
هدایت شده از قالیِچایخورده
[ بیگانه ]
بیگانه ای را درون آینه میبینم و به حالش تلخند میزنم،حیران و ویران است!چشمهایش از ندیدنها لبریز است،لبش از نبوسیدنها بیزار است،گوشهایش از نشنیدنها پریشان است.خال کنار گوش بیگانه بوسههای او را تمنا میکند،چشمهایش از دلتنگی به ستوه آمده اند!
پیچک عشق قلبش را میآزارد و او را اندر قفس چشمهای معشوقش زندانی میکند.تمام بیگانه به انتظار نشسته است.تمامش کو؟معبودش را میگوید که به دادش برسد،معبود و بیگانه هر دو میدانند که درمان درد بیعلاج بیگانه فقط حضور معشوق است.
یعنی روزی او سهم بیگانه میشود؟بیگانه به راه خیره میماند و در پی او چشمانش را در حفره میرقصاند،شاید تا به ابدیت!