🕷️ Shadow Dreams — شب اول
لندن، ساعت ۲:۱۳ نیمهشب.
باران شدیدی میبارید و خیابانها تقریباً خالی بودند.
در طبقهی بالای یک ساختمان قدیمی، چراغهای اتاق جلسه هنوز روشن بود.
باکو پشت میز نشسته بود و با انگشت روی میز ضرب گرفته بود.
مکداک روبهرویش ایستاده بود.
— همه آمادهان.
باکو بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— فانتوم؟
مکداک مکث کرد.
— هنوز نیومده.
همان لحظه در با صدای بلندی باز شد.
فانتوم وارد شد، خیس از باران، با همان لبخند مسخرهی همیشگی.
— دلتون برام تنگ شده بود؟
مکداک با اخم نگاهش کرد.
— سه دقیقه دیر کردی.
فانتوم نشست.
— سه دقیقه؟ مردم برای قهوه بیشتر منتظر میمونن.
— من مردم نیستم.
فانتوم خندید.
— آره، تو یه رباتی.
مکداک خواست جواب بدهد که باکو دستش را بالا آورد.
— بسه.
اتاق ساکت شد.
کنار پنجره، ترمه آرام ایستاده بود.
هودی سیاهش را پایین کشیده بود و به خیابان نگاه میکرد.
فانتوم نگاهی به او انداخت.
— قاتل جیغ هم اینجاست.
ترمه بدون اینکه برگردد گفت:
— حرف اضافه بزنی، خودت سوژهی بعدی میشی.
لبخند فانتوم بیشتر شد.
— دلم برای این تهدیداتت تنگ شده بود.
کورو گوشهی اتاق نشسته بود و چیزی نمیگفت.
لوکی هم کنار در ایستاده بود و ساعتش را نگاه میکرد.
— میشه جلسه رو شروع کنیم؟
باکو بالاخره از جایش بلند شد.
— امشب یه کار داریم.
روی میز یک عکس گذاشت.
عکس یک مرد جوان بود.
مکداک عکس را برداشت.
— این کیه؟
باکو گفت:
— کسی که یکی از اطلاعات محرمانهی ما رو دزدیده.
فانتوم عکس را از دست مکداک گرفت.
— و قرار نیست بکشیمش؟
باکو نگاه سردی به او انداخت.
— هنوز نه.
فانتوم آهی کشید.
— حیف.
کورو برای اولین بار حرف زد:
— اطلاعات کجاست؟
باکو جواب داد:
— داخل یک گاوصندوق در مرکز لندن.
لوکی پرسید:
— نگهبان؟
— شش نفر.
— دوربین؟
— زیاد.
فانتوم با هیجان گفت:
— پس کار من—
— نه.
باکو حرفش را قطع کرد.
فانتوم با ناراحتی روی صندلی برگشت.
— چرا همیشه من نه؟
مکداک گفت:
— چون تو هر مأموریتی رو تبدیل به فاجعه میکنی.
— ولی فاجعههای جذابی هستن.
ترمه زیر لب گفت:
— متأسفانه راست میگه.
باکو ادامه داد:
— لارا سیستم امنیتی رو از بیرون کنترل میکنه.
صدای لارا از بیسیم آمد:
— «شنیدم.»
همه برگشتند سمت دستگاه.
— و میکا و میراندا ماشین رو آماده میکنن.
میکا از پشت بیسیم گفت:
— ماشین آمادهست!
میراندا بلافاصله گفت:
— تو فقط به ماشین دست نزن.
— چرا؟
— چون دفعه قبل نزدیک بود منفجرش کنی.
— اون تقصیر من نبود!
فانتوم خندید.
— من این تیم رو دوست دارم.
باکو ادامه داد:
— یوکی وارد ساختمان میشه. ترمه همراهشه.
ترمه سرش را بلند کرد.
— من؟
— مشکلی داری؟
ترمه چند ثانیه به باکو نگاه کرد.
— نه.
فانتوم گفت:
— منم میام.
باکو:
— نه.
— ولی—
— فانتوم.
— باشه بابا.
لوکی در را باز کرد.
— وقت رفتنه.
مکداک آخرین نفر از اتاق بیرون رفت.
قبل از رفتن، باکو صدایش زد.
— مکداک.
او برگشت.
— بله؟
— امشب حواست به فانتوم باشه.
مکداک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به فانتوم که داشت با کورو بحث میکرد نگاه کرد.
— متأسفانه همیشه همین کار رو میکنم.
فانتوم از دور فریاد زد:
— شنیدمم!
نیم ساعت بعد.
یک ون مشکی در خیابانهای خیس لندن حرکت میکرد.
میراندا پشت فرمان بود.
میکا کنار او نشسته بود.
عقب ون، ترمه، یوکی، کورو و فانتوم بودند.
لوکی از بیسیم گفت:
— دو دقیقه تا مقصد.
ترمه از پنجره بیرون را نگاه کرد.
یوکی آرام گفت:
— دوربین سمت چپ.
ترمه لبخند کوچکی زد.
— دیدمش.
فانتوم بین آن دو خم شد.
— خب، حالا من چیکار کنم؟
ترمه و یوکی همزمان گفتند:
— هیچکاری.
فانتوم:
— 😐
کورو خندید.
— بالاخره یه کاری پیدا کردی که توش استعداد داری.
فانتوم با اخم نگاهش کرد.
— خیلی بامزهای.
صدای لارا از بیسیم آمد:
— در ورودی باز شد.
لوکی:
— حرکت.
ون ایستاد.
چهار نفر پیاده شدند.
ترمه جلوتر از بقیه حرکت کرد.
فانتوم آرام کنار او آمد.
— ترمه؟
— چی؟
— اگه زنده برگشتیم، شام مهمون من.
ترمه به او نگاه کرد.
— اگه تو ساکت بمونی، احتمال زنده موندنمون بیشتره.
فانتوم:
— قبول.
دو ثانیه سکوت.
— راستی—
ترمه:
— فانتوم.
— باشه.
از بیسیم صدای خندهی کورو آمد.
اما هیچکس نمیدانست آن شب قرار است چیزی خیلی بدتر از یک سرقت ساده اتفاق بیفتد.
چون درست همان لحظه، در اتاق کنترل پلیس لندن...
وانیا به صفحهی مانیتور خیره شده بود.
روی صفحه، تصویر همان ساختمان دیده میشد.
او آرام تلفنش را برداشت.
یک پیام برای باکو فرستاد:
«پلیس فهمیده.»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«پس شروعش کن.»
وانیا به صفحه نگاه کرد.
و برای اولین بار، لبخند زد.
Shadow Dreams تازه شروع شده بود.