هدایت شده از مأمن سبز🌱💚
سوفیای عزیزم؛
هوا تاریک شده. باران ریز و نسیم سرد یادآور زمستان است.چراغ های خیابان نور طلایی رنگشان را بر روی زمین پهن کرده اند و من را به رسم قرار های عاشقانه هر شبمان به سمت تو راهنمایی میکنند.
هر کسی که در خیابان است، برای مصون ماندن از باران لبه های کتش را بالا داده و در همان حال با چشمانش من را نشانه میرود.
میبینی دانه برف سر خوش من؟ داستان عشق ما نقل محافل و هیزم قصه سرایی این مردم شده.
به دروازه سیاه خانه ات رسیدم. خانه جدید تو درخور لطافت و زیبایی تو نیست، این مسئله هر شب که به این در میرسم در ذهنم نقش میبندد.
همسایه های زیادی داری، از میان همه شان میگذرم و...به تو میرسم.
گل یاس ظریف من؛
از تو برای من فقط یه سنگ سرد و تیره مانده.اصلا شبیه تو نیست اما تنها چیزی است که دارم.
باران بند آمده، آرام کنار مزارت زانو میزنم و دستم را روی اسمت میکشم.
سوفیا!
عزیز دل من!
و این لحظه
درست در همین حال
صدای آشنایت را میشنوم. انگار قلبم هم متوجه صدایت شده زیرا دیوانه وار خودش را به قفسه سینه ام میکوبد.
قسم میخورم چیزی که میبینم فراتر از مه و رویا و خیال است.
این خود تو هستی درخشش موج های دریا، تلألو شکسته نور من،
من مطمئنم که این تو هستی.
تلو تلو خوران میایستم اما جرئت پلک زدن ندارم. میترسم مثل تمام این مدت که نبودی مثل ردی از مه، بروی و محو شوی.
تاب میخوری و داستانت را از پشت میگیری، میخندی و صدای خنده ات قلبم را میلرزاند.
_جلوی موهایت مثل دندان هایت سفید شده پیرمرد
جوری نگاهت را میکشی و به سمت ماه میبری، انگار که اطمینان داری من توان حرف زدن ندارم. منتظر پاسخ من نیستی اما بی اراده مانند کسانی که در خواب حرف میزنند، میگویم: ولی تو هنوز درخشش ستاره ها و ظرافت فرشتگان را داری.این سفیدی، اثر نبود توست.
نگاهت را از ماه میگیری و به من میدوزی. قسم میخورم که هیچگاه رنگ نگاهت را فراموش نکردم.
دست هایت را باز میکنی و روی کوتاه ترین سنگ کنارت میایستی.
یکی یکی روی سنگ ها قدم میگذاری و جلو می آیی.
چه رویای شیرینی!
مظهر کوچک بهار زندگی من؛
با همان لباسی هستی که آخرین بار دیدم، رخت سفید عروسی.
حالا درست رو به روی من هستی، بالای سنگ خودت، دست رنگ پریده ات را به سمتم دراز میکنی. دستبند مروارید و گلی که همان روز عروسی برایت ساختم روی مچت برق میزند.
آرام میخندی و میگویی:کجایی؟! دستم را بگیر. نمیخواهی که دوباره افتادنم را ببینی؟
قلبم تیر میکشد، انگار چیزی در سینه ام فرو میریزد . اگر آن روز دستت را گرفته بودم شاید این شب را با تو سر میکردم نه با خیال تو.حداقلش این بود که با هم سقوط میکردیم.
به صورت مانند ماهت نگاه میکنم: دستت را بگیرم؟ اگر دوباره محو شوی چه؟ اگر باز من بمانم و تاریکی زندگی ام بدون نور تو؟
_نترس. این بار میمانم.
آرام دستم را جلو میبرم. شوق دوباره داشتن تو و تردید از دست دادنت با هم در وجودم آمیخته اند.
دستت را جلوتر میآوری.
یاقوت و زمرد فروزان من؛
دستت را گرفته ام، این اولین بار بعد از آن روز است که داشتنت را با تمام وجودم میفهمم.
دست تو هنوز سرد و نمناک است، حالا که دقت میکنم، لباست هم خیس است و قطرات آب از لبه های آن روی زمین میچکد.
میخندی و روی سنگ قبر بعدی پا میگذاری. من هم لبخند میزنم و پا به پایت می آیم.
دور قبرستان میچرخیم و تو بلند و سرخوشانه میخندی.
تو اینجایی کرانه آسمان من
تو واقعا اینجایی...
از روی سنگ ها پایین می آیی و رو به رویم می ایستی.
هر دو دستت را میگیرم و آرام و زمزمه وار سوالی که تمام این لحظات شاد را به کامم زهر میکرد، از تو میپرسم: سوفیا! تو واقعی هستی؟ تو داخل رودخانه افتادی. من بدون لحظه ای توقف، همه جا را زیر و رو کردم و همواره امید داشتم
چیزی ته گلویم را میبندد، تصاویر مانند شیوع تاریک به هنگام غروب جلوی چشمانم ظاهر میشوند. ادامه میدهم:
اما خودم تو را پیدا کردم. بدنت سرد و خیس بود مثل حالا. چشمانت بسته بود. سوفیا من ساعت ها صدایت کردم، بلکه چشمانت را باز کنی. اما حالا... تو برگشتی سوفیا؟
مهتاب من
لبخندی که میزنی شاید ضربه ای کاری،به غم این سوال و آن خاطرات بود.
دستم را محکم تر میگیری و میگویی: دیگه دوری بسه عزیزم. آمدم که با هم برویم. و قول میدهم، دیگر هیچ وقت، هرگزِ هرگزِ هرگز، قرار نیست از هم جدا بشویم.
...
صبح روز بعد، جنازه مرد عاشق رو پیدا کردند. در حالی که رو به روی قبر معشوقه اش به تک درخت قبرستان تکیه داده بود.
بعضی میگویند او تمام شب را با خیال همسرش رقصیده و صحبت کرده،
اما چیزی که همه به آن باور دارند این است که اگر وقتی ماه، کامل است به زیبایی صورت آن زن و ستاره ها پر نور و درخشانند مانند اشک های بیشمار آن مرد، به قبرستان بروی دو سایه میبینی که ترکیب مه و مهتاب هستند. آن دو در کنار هم می لغزند، در میان قبر ها میپیچند و تا صبح که خورشید بالا بیاید میرقصند.
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜 𝕷𝖆𝖉𝖞|بانوی سایه🩶
سوفیای عزیزم؛ هوا تاریک شده. باران ریز و نسیم سرد یادآور زمستان است.چراغ های خیابان نور طلایی رنگشان
رویا جانم، همسایه جدیدم (๑♡⌓♡๑)❤️
(بچه ها اگه دنبال همسایهاید، همسایه میخواد :))))
هدایت شده از ملجأ
بچه ها درباره ی قضیه ی «اگه ترم اول وارد یه اکیپ شدی که شدی اگه نه تا ترم آخر نمیتونی وارد هیچ اکیپی بشی» شنیدین؟
خواستم بگم این واقعیه:)
بچه ها بیاید این پرامپتو بدین هوش مصنوعی تا همچین کارت تاروتی براتون بسازه؛ بعدم اگه دوست داشتین برام بفرستید بزارم چنل (◍•ᴗ•◍)🩵
@diar_fatemy721
//
بر اساس آنچه دربارهام میدانی، یک کارت تاروت در سبک کلاسیک Rider-Waite بساز. من را به شکل یک فیگور دستکشیده با خطپردازی جوهر مشکی پررنگ اما کمی ناصاف، با لرزش و تنوع، و رنگهای تختِ بدون سایه نشان بده. عناصر بصری ظریف تاروت را دور فیگور لایهبندی کن. بافت کاغذ و حس چاپی اضافه کن.// #چالش - 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜 𝕷𝖆𝖉𝖞
هدایت شده از ⋆ 𝖠︎𝗆︎𝖺𝗋𝗂𝗇︎ 𝖮︎𝖼︎𝖾𝖺𝗇︎ ! 🇮🇷