مثل آیینــهی در خاک مکـــدر شدهای
چشم من تار شده یا تو مکرر شدهای!؟
من تو را در همهی کربوبلا میبینم
هر کجا مینگرم جسم تو را میبینم
ارباً اربا شده چون برگ خزان میریزی
کاش میشد که تو با معجزهای برخیزی
ماندهام خیره به جسمت که چه راهی دارم!؟
بایـــد انـــگار تو را بین عـــبـــا بگذارم
بایـــد انـــگار تو را بین عـــبـــایم ببرم
تا که ششگوشه شود با تو ضریحم پسرم..