به گوشه ی چادرِ مادر عاشورا...
که در لغزندگی دست های غدیریان،کربلا را دید...
زنانه های غدیر....به روایت آب ...🌹
( به اعتبار حضور حضرت زهرا در غدیر و بیعت زنان با حضرت علی علیه السلام به شیوه ی دست گذاشتن در ظرفی آب..)
رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر
شنید واژه ی " مولای" را مکرر، آب
به بیعتی ابدی دست ها فرو می رفت
کنار دستِ یداللهیِ "علی" در آب
نشست آینه ای، روبروی آینه ای
شب و... هوای خوش برکه و... تبلورِ ماه
که:" روی بیعت زهرا،حساب دیگر کن"
من و ادامه ی این راه سخت...بسم الله.."
کنار برکه در آن وقت شب،دوتا کودک
شبیه خوانِ نخستین شبِ غدیر شدند
به روی تخته ی سنگی -که حکم منبر داشت-
میان بادیه،پیغمبر و امیر شدند..
دو دست در گذرِ نور ماه،بالا رفت
نسیم،در کف دستانشان پناه گرفت
یکی شبیه به بابابزرگ،حرفی زد
و سایه های شب دشت را گواه گرفت..
به حکم آیه ی"اکملتُ دینکم"می گفت:
"که بعد من تو امیری..تو رهبری...راهی"
که در اطاعت امرت،مباد کج تابی
که" در رعایت حقّت،مباد کوتاهی"..!
میان ظرف بزرگی که آب،بیعت داشت
در ان سکوت فراگیر،ماه می لغزید
به روی پست و بلند مسیر،در دل دشت
چقدر پای نیفتاده راه،می لغزید...
زن ایستاد و نگاهی به ظرف آب انداخت
به عهدهای نشسته بر آن گواهِ زلال
زن ایستاد که:" ای قول های لغزنده"!
زن ایستاد که: " ای دستهای خیس محال"!
"غدیر اگر نشد از گاهواره ها جاری
بسا سراب شود از کناره ها جاری!
و قطره قطره ی چرکآبه های مرگ اندود
شود ز بستر دارالاماره ها جاری!
تحجّری که در آن جز جمودِ ماندن نیست
شود ز مأذنه ها و مناره ها جاری!
به پای رفتنتان سنگلاخ می بارد
و تازیانه به دست سواره ها جاری!
شما که دامنتان نردبان معراج است!
مباد در برتان جز ستاره ها جاری!
به پشت قامت مردانتان نهان نشوید
اگر شدند فقط در نظاره ها جاری!
ردای سبز خلافت،سکوت اگر نکنید
کجا شود به تن بی قواره ها جاری؟
اگر که شیرزنانه به کوچه خیمه زنید
کجا شود ز سرایی شراره ها جاری؟
مشخص است به "اَکملتُ" پشت پا زده اید
اگر که دین شود از نیمه کاره ها جاری!
علی حقیقت دین است،آمِنوا بِعَلی!
که رمزهاست درون اشاره ها،جاری!
غدیر اگر نشد آویز گوش کودکتان
زلال خون شود از گوشواره ها جاری!
مباد بر سر بازارتان شود یک روز
به نی،نمونه ی مال التجاره ها جاری!
گواه بیعتتان آب شد که مَهر من است
گواه بیعتتان در هزاره ها جاری!...
اگر گذشت و گذشتید از حقیقت ما
شدند اگر همه جا "استعاره" ها جاری
قسم به کاسه ی آبی که پیش روی شماست
مباد عطش به لب ماهپاره ها جاری..."
وزید بادی و ظرفی شکست و آبی ریخت
وزید بادی و دستار کودکی افتاد
دری شکست و همه قفل ها طلسم شدند
کلونِ ساده ی درها یکی یکی افتاد
به پشتوانه ی قول شکسته بود،آری!
لگد، که نظم "در" و "میخ" را به هم می ریخت
چقدر روی زنان باز کرده بود حساب؟
کسی که وسعت تاریخ را به هم میریخت..
غدیر، پرسش تاریخ بود از تاریخ
" چه شد که راهِ نشان داده را خطا رفتند؟"
که:" مردهای مردّد به جای خود،اما
زنانِ شاهد آن ماجرا،کجا رفتند؟!
نشست آینه ای، روبروی آینه ای
شب دهم،به بلندای تَل،تبلور ماه
که:"روی بیعت "زینب"، حساب دیگر کن!
من و ادامه ی این راه سخت...بسم الله.."
#سیده_اعظم_حسینی
#بیعت_بانوان
#عید_غدیر
@shaeranehowzavi
🌺
و با ادای احترام به شاعر تونسی،ابوالقاسم الشابی...
به صبحِ سوارانِ عزم و ثبات
که "از نیل" سر می زند "تا فرات"
که قاموس این است در کائنات
"اذا الشعبُ یوما اراد الحیاة
فلابدّ ان یستجیب القدر"
به هنگامه هایی که طوفانی اند
صبور و بلندند؛ "جولان"ی اند
شروع اند و در خطّ پایانی اند
که در امتداد "سلیمانی" اند
"و هم اِستَلَذّوا رُکوبَ الخطر"
سبک سیر مردانِ طوفان نژاد
که همزاد سنگ اند و آیینه زاد
نوید بهارند در انجماد
به زیتونِ در هجمه ی تند باد!
به زیتونِ در ازدحام تبر!
بگو با سرانِ سکوت و درنگ
سرانِ تماشاگرِ سوگ و سنگ
برادرنماهای تغییرِ رنگ
که اف باد بر زندگانی به ننگ!
" و مَن یقنع العیشَ عیش الحَجَر!"
بگو پشت این تارهای خیال
نفس می کشد عنکبوت زوال
به آیات منصورِ اذنِ قتال
که "من لا یُحبّ صعودَ الجبال
یعشْ ابدالدهرِ بین الحُفَر"
به باغی که بالیده پشتِ غبار
به هر شاخه ی در مصافِ حصار
به هفتاد سال انتظار بهار
رسیده "فجاسوا خلالَ الدّیار"
بلند است غوغای "این المفرّ"...
بگو کودکِ فصلِ هفتادمین!
تو را دیده ام روزگاری جز این
سحرگاهِ بی گنبدِ آهنین
که می چینی از شاخه "زیتون" و "تین"
" و سحرَ الزُّهورِ و سحرَ الثمر"
شبی پشت خوابِ شب اندودها
ورق های بربادِ "تَلمود" ها
و خاکستر سرد نمرودها
زمین می رسد دست موعودها
سلامٌ علی قائم المنتظَر....
چنین که از همه جایش سقوط می ریزد
شبی تمامیِ این عنکبوت می ریزد
بگو که تارِ تنیده به شاخه ی زیتون
نیاز نیست به طوفان، به فوت می ریزد...
#سیده_اعظم_حسینی
#فلسطین
#مقاومت_اسلامی
#الموت_لِاسرائیل
@shaeranehowzavi
🌺
صدا پژواک یک زخم است و با تکرار برخیزد
دعا کن کودکش از زیر این آوار برخیزد
کمی از خنده های کودکش را جمع خواهد کرد
اگر این سقف قدری پا شود، دیوار برخیزد
دلش تنگ است…کو آن کودک نوپا که در خانه
بیفتد بر زمین هر بار و هی هر بار برخیزد
به یاد ناله های مادری در پشت یک خیمه
که شاید کودکش با خواهش و اصرار برخیزد
که مادر بود…عبا را دیده بود…اما دلش می خواست
"علی" در دست گیرد گوشه ی دستار، برخیزد
دوباره قصه ی قنداقه های خالی خونی
بگو «عباس» برگردد، بگو «مختار» برخیزد
صدا زخمی، گلو زخمی، حکایت موبه مو زخمی
بگو از لابلای زخم ها «سردار» برخیزد
کنار روضه ی اسباب بازی های بی کودک
دعا کن زودتر دنیا شود بیدار…برخیزد
نه با سازش، نه با نرمش، نه با خواهش، نه با کرنش
که غاصب باید از هر خانه با اجبار برخیزد
کی اند این پربهانه قوم خودخواه و لجوجی که
پی تهدید آنها کوه با اخطار برخیزد
کی اند این وارثان حنجر گوساله ای زرین
که هر صوت از گلوشان شوم و ناهنجار برخیزد
چنان کودک کش و وارونه گو بودند از اول
که گرگ از دستشان با زوزه ی انکار برخیزد
بگو با برگزیده قوم شیطان می رسد روزی
که از هر ریشه ی قنداقه صدها دار برخیزد
بگو خیبرنشین! دل، خوش به این بارو نکن باشد
به زودی ذوالفقار حیدر کرار برخیزد
بترس ای ریسمان سحر! ای موهوم پوسیده
که تنها شیرخوار مانده موسی وار برخیزد…
#سیده_اعظم_حسینی
#فلسطین
#غزه
@shaeranehowzavi
به بهانه ی سالروز گرامیداشت حضرت شاه چراغ
روبروی گنبد و گلدسته ی نیلوفری
حکمرانی می کند تندیسی از انگشتری
از شمیم نام "احمد" با "محمد" هر طرف
پر شده این صحن از عطر خوش پیغمبری
این خیابان آستان کاظمین و مشهد است
رد نباید شد از اینجا بی ارادت،سرسری!۱
شاهد تعبیر"واللهُ مُتِمُّ نورِه"
ایستاده پادشاهی با چراغی بر دری!
بین سرهایی که بر این آستان خم می شوند
دستهایش را کشیده بارها بر هر سری
شانه در شانه کنار دردهای یک جوان
بارها"اَمّن یُجیبی "خوانده مثل مضطری
رد شده گاهی و دیده زائری خوابیده است
از تن افکنده عبا را تا کشد بر زائری
گاه می آید جلو در بستن یک بند سبز
تا نلرزد بر ضریحش دست پیر مادری
می نشیند مثل بابایی پر از امید و شوق
در کنار آرزوهای جوان دختری
گوشه ای از صحن شاید،دانه در دست و صبور
خستگی را می تکاند از سر بال و پری
گاه حتماً نوری از جنس یقین پاشیده است
در میان شک و تردید دل نا باوری
بارها در روز تکریمش به رسم پیشواز
بر در "باب الرضا"یش ایستاده خواهری
مِهر آن زائر که از "باب الرضا" رد می شود
می نشیند بر دل ارباب جور دیگری
جای جای این حرم بوی اجابت می دهد
خاصه در شبهای جمعه گوشه ی بالاسری
چشم بر هم می گذرارم در خیال یک ضریح
کاش امشب هم عبایش را کشد بر زائری
۱- و کان اَبوه علیه السلام یُحِبُّه و یُقَدِّمُه...
#سیده_اعظم_حسینی
#شاه_چراغ
#احمد_ابن_موسی
@shaeranehowzavi
به سادات که در امتداد کوثرند...
فقط نه بینِ همه،رنگ شالشان سبز است
رسوب اگر نگرفتند،"حالشان" سبز است!
رسوب اگر نگرفتند،نامی از "زهرا"
کنارشان ببری، اتّصالشان سبز است!
اگر که بر لبشان لحظه ای دعایی رفت
به نام نامیِ مادر،مجالشان سبز است!
خیال کن که نسب می رسد به "فاطمه" و...
خیال نیست، اگر چه خیالشان سبز است!
همین که نام "خدیجه" در اولِ شجره ست
مشخص است که هر فصلِ سالشان سبز است!
پدر بزرگ، "ابوطالب" است و تا او هست
هزارساله ی شِعبِ ملالشان سبز است!
غباری از سر دستاسِ "فاطمه" دارد
اگر که سفره ی نان حلالشان سبز است!
به تَنگی و پُری دستشان نگاه نکن!
در این قبیله، همه دست و بالشان سبز است!
اگر که فصل قیام است، حرفشان سرخ است!
اگر نه، صحبتِ بی انفعالشان سبز است!
اگر چه گاه، کمی زود جوش می آرند
نترس! دامنه ی اشتعالشان سبز است!
#سیده_اعظم_حسینی
#عید_غدیر
#عید_سادات
#عیدالله_الاکبر
@shaeranehowzavi
باید که فراوان شرر انداخته باشد
داغی که شبی بی خبر انداخته باشد!
انگار نه تنها به درختی،که به باغی
طوفان زده و در گذر انداخته باشد!
انگار که یک مرد به سودای تکامل
خود را به مدار خطر انداخته باشد!
چون سرخیِ سیبی که شبی نیمه ی او را
در گوشه ی "فکّه"، تبر انداخته باشد! ۱
آن نیمه ی جامانده پس از چله نشینی
با هر چه تبر، پنجه درانداخته باشد!
برگشته نه از جبهه، که با جبهه! سپروار
بی آنکه زمانی سپر انداخته باشد!
می زیسته آنسان که شهیدی دَمِ رفتن
کوتاه به سنگر نظر انداخته باشد
آرام و سبکبال گذشته ست از این راه
بی آن که بر این خاک، پر انداخته باشد!
هر رهگذری در خورِ این راه بلا نیست
جز آن که از آغاز، "سر" انداخته باشد!
#سیده_اعظم_حسینی
۱-شهادت شهید حسن باقری سال ۶۱ در فکه ...
#حسن_باقری
#حسین_باقری
@shaeranehowzavi