پاسخ به سؤالات شما
ایده ای جهت تقویت ارتباط کودکان با امام زمان عجل الله فرجه الشریف
پاسخ:
آقا امام زمان را در زندگی کودکان بیارید
طوری که با حضرت زندگی کنند
و حضورشان را در زندگی خود احساس کنند
از الطاف حضرت در زندگی کودکان
و دفع بلاها به صورت مصداقی صحبت کنید از زندگی خودتان و بچه های خودتان
هم نمونه هائی به صورت قصه نقل کنید
و سپس از بچه ها بخواهید هر کدام از
الطاف حضرت و دفع بلاها در زندگیشان صحبت کنند
نمونه آن در کانال بارگزاری شده است
می توانید استفاده کنید👇
#الطاف_امام_زمان_در_زندگی_از_زبان_بچه_ها
و قصه #مهربان_ترین_پدر را هم می توانید از کانال بگیرید و برای بچه ها بازگو کنید و به کمک بچه ها نمایش آن را اجرا کنید
ضمنا جهت اطلاع بیشتر از فعالیت های
مهدوی در حیطه کودکان می توانید
#کودکانه را سرچ کنید
و مهمتر از همه قبل از اجرای برنامه با حضرت خلوت کنید و از ایشان ایده و تأثير در سخن و قبول بخواهید.
ان شاءالله بتوانید سربازان مهدوی پرورش دهید
موفق جهت یاری آقا امام زمان عجل الله فرجه الشریف
https://eitaa.com/shafakhanhahlebet
شفاخانه اهل بیت علیهم السلام
پاسخ به سؤالات شما ایده ای جهت تقویت ارتباط کودکان با امام زمان عجل الله فرجه الشریف پاسخ: آقا ام
#کودکانه
#مهربان_ترین_پدر
توسط استاد موسوی به عنوان درس اختیاری به درخواست یکی از مدارس
ابتدائی قم نوشته و تدریس شد.
قصه برگرفته از روایات و آيات قرآن و مشمتل بر مباحث اعتقادی مهم از جمله
قانون بداء ،دفع بلا ، شفا و دریافت فیوضات و زیبائی های عصر ظهور به زبان
ساده قصه کودکانه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
محمدمهدی با لباس های پاره ، صورت زخمی و کیف خاکی وارد خانه شد و با دلهره گفت: 《واقعا خوش شانس بودم. حواسم به چراغ راهنما نبود و نزدیک بود ماشین من را زیر بگیرد که ناگهان با قدرتی به سمت عقب پرتاب شدم.
مردم دور من جمع شدند و من را به خانه رساندند.》
مادربزرگ محمدمهدی را در آغوش گرفت و درحالی که اشک از چشمانش سرازیر می شد، زیر لب می گفت:《 امام زمان ممنونم. امام زمان ممنونم.》
محمدمهدی با تعجب پرسید: 《مادربزرگ چرا از امام زمان تشکر می کنی؟》
مادربزرگ با صورت گریانش لبخندی زد و گفت: 《عزیزم؛ خدای مهربان فقط به وسیله ی امام زمانمان بلا و خطر را از ما شیعه ها دور میکند.
پسرم ؛ امروز امام زمان تو را نجات داد.!》
محمدمهدی کمی مکث کرد و گفت:《یعنی وقتی که آجر از بالای دیوار روی سر برادر کوچکم افتاد و اتفاقی برایش نیافتاد و سالم ماند، آن روز هم امام زمان او را نجات داد؟》
مادربزرگ سر تکان داد و گفت:《درسته. او را هم امام زمان نجات داد.》
محمدمهدی سریع پرسید:《 زمانی که معلم ما با پسرش از روی موتور سیلکت زمین خوردند و نجات پیدا کردند این هم کار امام زمان بود؟》
مادربزرگ خندید و گفت:《بله عزیزم.
و محمدمهدی همین طور ادامه داد و یکی یکی خطر هایی که از آنها دفع شده بود را نام می برد.》
بعد گفت:《حالا فهمیدم که همه ی اینها لطف امام زمان بوده که بلا ها را از من ،خانواده ، معلم و دوستانم دور کرده است.》
مادربزرگ موهای محمدمهدی را نوازش کرد و گفت: 《درسته پسرم باید از ایشان به خاطر مهربانی هایی که به ما کرده تشکر کنیم.》
محمدمهدی گفت:《 اما مادربزرگ من چه کاری میتوانم برای امامم انجام بدهم؟》
مادربزرگ گفت: 《امام زمان از ما خواسته زیاد برای فرجش دعا کنیم. سر سفره ی غذا، در قنوت های نماز و در همه ی حالت ها باید برای زودتر آمدن ایشان دعا کنیم و زیاد بگوییم «اللهم عجل لولیک الفرج»》
محمدمهدی با خوشحالی گفت:《 میخواهم این را به همه ی دوستانم بگویم تا همه با هم برای فرج امام مهربانمان دعا کنیم.》
https://eitaa.com/shafakhanhahlebet