هدایت شده از بابایپونیو☫ⸯⸯ
چشم هاشو باز کرد و روی تخت نشست همین طور که کارایی که امروز باید بکنه رو مرور میکرد از تخت بیرون اومد
_مامان ، ماماان
فکر کرد یعنی مامان رفته بیرون که جواب نمیده ؟ ،در اتاقشو باز کرد و پا به تاریکی مطلق گذاشت .
دختر وحشت زده برگشت که به اتاقش برگرده اما دراتاق دیگه وجود نداشت.
روی زمین نشست اروم شروع به حرف زدن کرد
_ امروز باید میرفتم باشگاه برای مسابقه اماده شیم بعد میخواستم برم کتابخونه فقط یه هفته تا کنکور مونده .
اشک هاش سرازیر شد
_ فقط یه صفحه از کتابم مونده بود تا تموم شه
دختر سرمای عجیبی رو حس کرد وشروع کرد به لرزیدن
_من مردم!؟
ایستاد و فریاد زد
_من مردم ؟!
و بعد فضای تاریکی که درون اون بود شروع به روشن شدن کرد ، انقدر روشن که دختر توانایی باز نگه داشتن چشم هاشو داشت از دست میداد سیاهی و سفیدی نور با هم آمیخته شده بودن و دور اون میچرخیدن
حالا اون هم روی هوا معلق بود
دیکه توانایی باز نگه داشتن چشم هاش رو نداشت و تاریکی کاملا جای خودشو به نور سفیدی داده بود ،چشم هاشو بست و نفس عمیقی کشید
احساس میکرد که ملعق شده و در حرکته .
دختر در هوا چرخید و چرخید و بعد اروم فرود اومد و زمین گذاشته شد .دختر که متوجه روی زمین بودنش شده بود و سنگینی اون نور و روی چشم هاش حس نمیکرد اروم پلک هاشو باز کرد
چیزی که میدید و باور نمیکرد ، پشت میزی چوبی نشسته بود ، کتاب مورد علاقه اش که فقط یک صفحه از اون مونده بود تا تموم شه روی میز بود
روبه روش مردی نشسته بود کتابی به دست داشت و میخوند کت و شلوار قهوه ای رنگی داشت
دور تا دورشون قفسه های بلند کتاب بود
و هیچ کس دیگه ای اونجا نبود فقط و فقط اونها بودن ، دختر وحشت زده از جاش بلند شد و صندلی روی زمین افتاد
صدا ی صندلی توی فضا پیچید و مرد به دختر خیره شد
_تو دیگه کی هستی ، اینجا کجاست !؟
دختر تقریبا فریاد کشیده بود اما مرد با صدای آرومی گفت
+فکر نمیکنی تو کتابخونه باید صداتو بیاری پایین ؟
صندلی دختر به حالت اولش برگشت
+بشین
دختر که اشک گوشه چشم هاش خشک شده بود اروم روی صندلی نشست و به مرد خیره شد، مرد دوباره به کتابش نگاه کرد و گفت
+شروع کن به خوندن اون یک صحفه ای که مونده بود ، کتاب و تموم کن و برو
_کجا برم !؟
مرد که نگرانی رو توی چهره دختر دیده بود گفت
+اروم باش ، یه نفس عمیق بکش و به حرفام خوب گوش کن
کلماتی که مرد میگفت با دم و باز دم دختر یکی شد
+تو مردی! و این فرصت رو داری که قبل از ترک کردن دنیا صفحه اخر کتابت و بخونی .
دختر با دست های لرزون کتاب رو بلند کرد و شروع کرد به خوندن صفحه اخر
《در هر ضربان قلب ،ریچل لبخند میزند.هریک از اینده ها خوب خواهد شد .همه اینده ها خوب خواهند شد .او دخترش را از تاریکی نجات داده است .هیولا را کشت است. چالش هایی وجود دارد. یک میلیون چالش . اما او کایلی را برگرداند است
پیت را دارد. دوام اورده است .
زندگی شکننده ، زودگذر و با ارزش است .
زندگی کردن خود یک معجزه است .
پایان.》
کتاب رو روی میز گذاشت ، مرد به چشم های خیس دختر خیره شد که با صدای بلند میگفت
_زندگی شکننده ، زودگذر و با ارزش است .
زندگی کردن خود یک معجزه است .
دختر بلند شد به پشت سرش نگاه کرد نوری که از اون اومده بود اونجا بود به سمتش رفت.
مرد کتابش رو روی میز گذاشت و به دختر نگاه کرد که میرفت و اشک هاش یکی یکی روی هوا معلق می موند
+وایسا
دختر بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه ایستاد
+چرا تلاشی برای بودن نمیکنی ، چرا ازم نمیخوای که به زندگی برگردونمت
دختر اروم به سمت مرد برگشت و گفت
_زندگی خوبی داشتم
+و دلیلی برای ادامهی اون زندگی خوب نداری ؟
_دارم خیلی ام زیاد ، اما اگه سرنوشت من این بوده چیکار میتونم بکنم ؟
مرد به لبخند دختر که از لای اشک هاش نمایان میشد نگاه کرد ، کتاب دختر رو از روی میز برداشت و به خطر اخر خیره شد
《زندگی شکننده ، زودگذر و با ارزش است .
زندگی کردن خود یک معجزه است .》
+اعتراف میکنم که تا الان کسی مثل تو اینجا نیومده بود ، من زندگی تورو میبینم ، پر از سختی بود حالا روبه روی من ایستادی و با لبخند میگی که زندگی خوبی داشتی در حالی که من از حرفای تو صداقت رو میبینم تو همه زندگیت با همه مهربون بودی و توقع زیادی نداشتی .حالا که زمین پر از آدم هاییه که زندگی رو برای بقیه سخت میکنن ، همیشه به این فکر میکنن که چقدر مظلوم بودن توی زندگی درحالی که ذره ای به بقیه فکر نکردن و فقط به فکر خودشون بودن ، من نمیزارم که تو بری، حتی اگه خودت بخوای!
مرد کتاب دختر رو به دستش داد
دختر اشک هاشو پاک کرد
مرد به دختر نگاه کرد و گفت
+زندگی خوبی داشته باش .
و بعد از جای خالی دختر چشم برداشت و به نوری که میتابید ملحق شد .
پایان.
برای 《شقف.》
شَقَف .
چشم هاشو باز کرد و روی تخت نشست همین طور که کارایی که امروز باید بکنه رو مرور میکرد از تخت بیرون اوم
وای سحر انقدر قشنگ بود که نمیدونم چی بگم (=
واقعا ' زندگی کردن خود یک معجزه است '
ممنونم ازت ..🫂
تقدیمیای سحر انقدر قشنگه که دلم نمیاد از تو چنل پاکشون کنم ، دلم میخواد چندینبار متنشو بخونم
بعد از نماز میام صوبت کنیم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_50yb6d&btn=شَقَف
هدایت شده از برای ِ تـــــــب ِᎠıᥣᥲɾᥲ
اگه هنوز بلد نیستی تو تولدت چجوری عکس بگیری جات اینجاست:🥲👇🏻'🖇
اخه پروفای تولدشو نگا🍓✨
https://eitaa.com/joinchat/2998535712Cc412f087c7
منبع پروفای ست .🪐🤎