eitaa logo
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
3.1هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
12.6هزار ویدیو
119 فایل
﴾﷽﴿ °. -ناشناسمون:بگوشم 👇! https://harfeto.timefriend.net/17341201133437 . -شروط‌وسفارشات↓ @asemohiha . ارتباط با مدیر کانال @Majnoon1108 . •|🌿|کانال‌وقفِ‌سیدالشهداست|🌿|• . -کپی‌‌محتوای‌کانال = آزاد✋
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
هوالشهید♥ #تنها_میان_داعش #قسمت_بیست_و_دوم 💠 در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و #رزمندگان غرق خ
و هو الشهید♥ 💠 هول انفجاری که دوباره خانه را زیر و رو کرده بود، گریه را در گلویم خفه کرد و تنها آرزو می‌کردم این فرشته مرگم باشند، اما نه! من به حیدر قول داده بودم هر اتفاقی افتاد مقاوم باشم و نمی‌دانستم این به عذاب حیدر ختم می‌شود که حالا مرگ تنها رؤیایم شده بود. 💠 زن‌عمو با صدای بلند اسمم را تکرار می‌کرد و مرا در تاریکی نمی‌دید، عمو با نور موبایلش وارد اتاق شد، خیال می‌کردند دوباره کابووس دیده‌ام و نمی‌دانستند اینبار در بیداری شاهد عشقم هستم. زن‌عمو شانه‌هایم را در آغوشش گرفته بود تا آرامم کند، عمو دوباره می‌خواست ما را کنج آشپزخانه جمع کند و جنازه من از روی بستر تکان نمی‌خورد. 💠 همین حمله و تاریکی محض خانه، فرصت خوبی به دلم داده بود تا مقابل چشم همه از داغ حیدرم ذره ذره بسوزم و دم نزنم. چطور می‌توانستم دم بزنم وقتی می‌دیدم در همین مدت عمو و زن‌عمو چقدر شکسته شده و امشب دیگر قلب عمو نمی‌کشید که دستش را روی سینه گرفته و با همان حال می‌خواست مراقب ما باشد. 💠 حلیه یوسف را در آغوشش محکم گرفته بود تا کمتر بی‌تابی کند و زهرا وحشتزده پرسید :«برق چرا رفته؟» عمو نور موبایلش را در حیاط انداخت و پس از چند لحظه پاسخ داد :«موتور برق رو زدن.» شاید خمپاره‌باران کور می‌کردند، اما ما حقیقتاً کور شدیم که دیگر نه خبری از برق بود، نه پنکه نه شارژ موبایل. 💠 گرمای هوا به‌حدی بود که همین چند دقیقه از کار افتادن پنکه، نفس یوسف را بند آورده و در نور موبایل می‌دیدم موهایش خیس از عرق به سرش چسبیده و صورت کوچکش گل انداخته است. البته این گرما، خنکای نیمه شب بود، می‌دانستم تن لطیفش طاقت گرمای روز تابستان آمرلی را ندارد و می‌ترسیدم از اینکه علی‌اصغر آمرلی، یوسف باشد. 💠 تنها راه پیش پای حلیه، بردن یوسف به خانه همسایه‌ها بود، اما سوخت موتور برق خانه‌ها هم یکی پس از دیگری تمام شد. تنها چند روز طول کشید تا خانه‌های تبدیل به کوره‌هایی شوند که بی‌رحمانه تن‌مان را کباب می‌کرد و اگر می‌خواستیم از خانه خارج شویم، آفتاب داغ تابستان آتش‌مان می‌زد. 💠 ماه تمام شده و ما همچنان روزه بودیم که غذای چندانی در خانه نبود و هر یک برای دیگری می‌کرد. اگر عدنان تهدید به زجرکش کردن حیدر کرده بود، داعش هم مردم آمرلی را با تیغ و گرسنگی سر می‌برید. 💠 دیگر زنده ماندن مردم تنها وابسته به آذوقه و دارویی بود که هرازگاهی هلی‌کوپترها در آتش شدید داعش برای شهر می‌آوردند. گرمای هوا و شوره‌آب چاه کار خودش را کرده و یوسف مرتب حالش به هم می‌خورد، در درمانگاه دارویی پیدا نمی‌شد و حلیه پا به پای طفلش جان می‌داد. 💠 موبایل‌ها همه خاموش شده، برقی برای شارژ کردن نبود و من آخرین خبری که از حیدر داشتم همان پیکر بود که روی زمین در خون دست و پا می‌زد. همه با آرزوی رسیدن نیروهای مردمی و شکست مقاومت می‌کردند و من از رازی خبر داشتم که آرزویم مرگ در محاصره بود. 💠 چطور می‌توانستم شهر را ببینم وقتی ناله حیدر را شنیده بودم، چند لحظه زجرکشیدنش را دیده بودم و دیگر از این زندگی سیر بودم. روزها زخم دلم را پشت پرده و سکوت پنهان می‌کردم و فقط منتظر شب بودم تا در تنهایی بستر، بی‌خبر از حال حیدر خون گریه کنم، اما امشب حتی قسمت نبود با خاطره باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد. 💠 در تاریکی و گرمایی که خانه را به دلگیری قبر کرده بود، گوش‌مان به غرّش خمپاره‌ها بود و چشم‌مان هر لحظه منتظر نور انفجار که صبح در آسمان شهر پیچید. دیگر داعشی‌ها مطمئن شد‌ه بودند امشب هم خواب را حرام‌مان کرده‌اند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانه‌هایشان خزیدند. 💠 با فروکش کردن حملات، حلیه بلاخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خواب‌شان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمی‌برد. پشت پنجره‌های بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بی‌آبی مرده بودند، نگاه می‌کردم و حضور حیدر در همین خانه را می‌خوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سرِ انگشتانش می‌چکید. 💠 دستش را با چفیه‌ای بسته بود، اما خونش می‌رفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه می‌زد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم. دلش نمی‌خواست کسی او را با این وضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود... ✍️نویسنده: 🇮🇷🍃ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📿 ♥️🌿↓ @shahadat_arezoomee ما دادیم که شهادت زیباست↑🌿🍁
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
✨﷽✨ #حبیبه_خدا #قسمت_بیست_و_دوم ┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈ ✨اَللهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ أَبیها وَ بَعلِها
✨﷽✨ ┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈ ✨اَللهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ أَبیها وَ بَعلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ المُستَودِعِ فیها بِعَدَدِ ما أَحاطَ بِهِ عِلمُک✨ ┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈ 🖤 وصیت حضرت زهرا ⚫️ورقةابن عبدالله از حضرت فضّه پرسیدن که حضرت فاطمه هنگام شهادت چجوری بودن؟ خادم مادر سادات هم با چشم های اشکبار شروع کردن به توضیح دادن که حضرت بعد از پدرشون مرتب گریه میکردن. اونقدر این گریه ها ادامه داشت که مردم مدینه خواستن که یا شب گریه کنن یا روز. به خاطر همین امیرالمؤمنین تو بقیع اتاقی به نام بیت الاحزان ساختن و حضرت روز ها میرفتن اونجا گریه میکردن.😔 روز ها میگذشتن و حضرت روز به روز بیمار تر میشدن. روز شهادتشون مولا امیرالمؤمنین به بالین ایشون اومدن.😭 عبا و عمامه رو برداشتن و سر حضرت رو در آغوش گرفتن و با ناله صدا زدن:(یازهرا!) جوابی نشنیدن دوباره صدا زدن: یا بنت محمد المصطفی! جوابی نیومد. برای بار سوم صدا زدن: یا ابنة من صلی بالملائکة في السماء باز هم مادر سادات خاموش بودن.😞 بالاخره امیرالمؤمنین گفتن:( یا فاطمه کلّمینی فانا ابن عمّک علی بن ابی طالب!) این دفعه حضرت زهرا چشماشون رو باز کردن و به چهره همسر مظلومشون نگاه کردن و هر دو به شدت گریه کردن.😭 مولا پرسیدن:چرا گریه می‌کنی؟"۱" حضرت گفتن:گریه ام برای آینده شماست."۲" ای پسر عمویم! من دیگر بعد از ساعتی به پدرم می پیوندم. به تو دروغ نگفتم،خیانت نکردم،در هیچ امری تو را نافرمانی ننمودم. مولا فرمود:تو بالاتر از این حرف ها هستی. امروز فراق تو مصیبت پیامبر را برای من تجدید می‌کند. مولا دوباره گریه کردن و سر حضرت رو به سینه چسبوندن"۳" ▫️بعد حضرت زهرا وصیت هاشون رو بیان کردن: ۱. با دختر خواهرم اُمامه ازدواج کن که او به فرزندانم مثل من مهربان است. ۲. جناره ام را در میان تابوتی قرار ده تا [برجستگی های] جسدم دیده نشود. ۳. هیچ یک از ستمگرانی که بر من جفت کردند در نماز و تشییع من شرکت نکنند. ۴. مرا هنگام غسل برهنه نکن و از روی پیراهن آب بریز،زیرا بدن من پاک است و از حنوط باقیمانده پدرم مرا حنوط نما ۵.مرا شبانه دفن کن و قبرم را بپوشان و مخفیانه به خاک بسپار.... "۴" ▪️ مراسم دفن 🔸همونطور که تو تولد حضرت اختلاف هست،مدت عمر تاریخ شهادت و محل دفن ایشون هم دستخوش اختلاف هست.... 🖋مرحوم کلینی معتقده وفات ایشون در هجده سالگی اتفاق افتاده و تنها هفتاد و پنج روز بعد از پیامبر زندگی کردن."۵" 🖋ابن عباس میگه: چون فاطمه از دنیا رفت اسماء بنت عمیس یقه چاک داد و هنگامی که حسنین باخبر شدند به همدیگر تسلیت میگفتند و صدا به "یا محمدا،یا احمدا" بلنده کرده و چون خبر به امیرالمؤمنین رسید آن حضرت بیهوش شد."۶" مردم مدینه نیز به کنار خانه فاطمه آمدند و منتظر بودند تا در تشییع او شرکت کنند ولی ابوذر به دستور امیرالمؤمنین بیرون آمده و به مردم اعلام کرده تشییع حضرت امشب به تأخیر افتاد. بدین طریق جز عده معدودی همگی به خانه های خود بازگشتند. 🖋از امام صادق اومده که مولا طبق وصیت حضرت رو غسل و کفن کرد"۷" و پاسی از شب گذشته بود و با گروهی از بنی هاشم و صحابه خواص امیرالمؤمنین مادر سادات رو به خاک سپردن."۸" در این هنگام دستی از توی قبر پدیدار شد که شبیه دستای پیامبر بود و حضرت زهرا رو گرفت و ناپدید شد."۹" ▫️از امام صادق سؤال شد چرا حضرت زهرا شبانه دفن شدن؟ امام پاسخ دادن:(برای اینکه فاطمه خود به این عمل وصیت کرده بود،تا دو مرد اعرابی در نماز و تشییع او شرکت نکنند)"۱۰" 📌پی نوشتها: 📚 ۱.بحارالأنوار:ج۴۳،ص۱۷۴تا۱۷۸ 📚 ۲. عوالم:ج۱۱،ص۴۹۴ 📚 ۳. بحارالأنوار:ج۴۳،ص۱۹۱ 📚 ۴. شرح نهج‌البلاغه،بحارالأنوار،جلاءالعیون،عوالم 📚 ۵. اصول کافی:ج۱،ص۴۵۸ 📚۶. بحارالأنوار:ج۴۳،ص۲۱۴ 📚 ۷. اصول کافی:ج۱،ص۴۵۹ 📚 ۸. شرح نهج‌البلاغه،بحارالأنوار،جلاءالعیون،عوالم 📚 ۹. جلاءالعیون:ج۱،ص۲۲۰ 📚 ۱۰. بحارالأنوار:ج۴۳،ص۲۰۶ 🌀ادامه دارد.... ★🌻★ . ↓ . 📿 🌿 ʝσɨŋ»https://eitaa.com/joinchat/958332942Cbe70f94293 🍃•😌√ 🇮🇷✌️