eitaa logo
شهیدانه
533 دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
8.9هزار ویدیو
65 فایل
#شهیدانه محفلی برای آشنایی بیشتر با زندگی و خاطرات و وصیتنامه شهدای عزیزمان ارتباط با ما: @Goodarzi_z20 @mahlouj ┄┅┅┅┅❀====💠====❀┅┅┅┅┄ مدیریت کانال توسط خانواده شهید عباس گودرزی و شهید محمدحسین محلوج می‌باشد .
مشاهده در ایتا
دانلود
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه زیبا"عاقبت بخیر" شدی جانِ مادر🖤✈️ 🍂🌷🍂 امیرحسین رسالتش در این دنیا محبت کردن به دیگران بوده است. به کانادا میرود تا پزشک شود وبتواند برای کسانی مانند خواهر17ساله‌اش که فلج مغزی است،کاری انجام دهد.میرود که درس بخواند و برگردد، کتاب «تور تورنتو» زندگی این جوان دانشجوی پزشکی است راوی پدر: امیرحسین متولد 1377بود. دوسال اول زندگی‌اش را دربافق بودیم که 115 کیلومتر بعد ازیزد است. دبیرستان را درمدرسه امام‌حسین(ع) یزد گذراند، همان زمان برای استعدادهای درخشان هم اقدام کرد ولی ترجیح داد به مدرسه امام‌حسین برود.  قبل از اینکه دبستان برود 8 ترم زبان را گذراند، از4 سالگی قرآن و روخوانی قرآن را نزد آقای قریشی در تفت گذراند. در شهرستان دررشته خوشنویسی مقام اول شهرستان شد،درمسابقات تنیس مقام آورد. بسیار از نظر تربیتی مودب و خوشفکر بود. در هر زمینه کارشناس بود. کنکوری در هتل اوین تهران برای دانشگاهی در کانادا برگزار شد و امیرحسین با سن پایین و در 18 سالگی،درآزمون آن دانشگاه پذیرفته شدوکوچک‌ترین عضو مجموعه محسوب می‌شد. درآنجا به دانشجویان خارجی زبان انگلیسی آموزش میداد. امیرحسین ازدی ماه 1397 به دانشگاه رفت،شرایط بسیار سختی داشت،سرمای 52 درجه زیرصفر را تجربه میکرد.دراین شرایط توانست در5ترم کالج خود را بگذراند. هدیه به ارواح مطهر شهدای عزیزمان و صبر خانواده معظم ومعزز شهداء صدها گُل زیبای« صلوات» 🌹آشنایی بیشترباشهدا ازنگاهی دیگر 🌹@shaheadaneh ┄┅┅┅┅❀====💠====❀┅┅┅┅┄
💟 راوی : مادر شهید امیرحسین 💟 ↙️ 11 سال پرستار خواهرش زهرا که فلج مغزی دارد بود. آن‌قدر این خواهرش را دوست داشت. بارها به پدر امیرحسین می‌گفتم من این‌طور خواهر و برادری ندیدم، وقتی می‌دیدم چطور این دو با همدیگر ارتباط برقرار می‌کنند، چون زهرا حرف نمی‌زند، امیرحسین از مدرسه وارد خانه می‌شد بلافاصله زهرا را بغل می‌کرد. قبل از اینکه کوله مدرسه را زمین بگذارد ، زهرا را بغل می‌کرد و آنقدر محکم او را در آغوش می‌گرفت و اگر در اتاق دیگری بودم صدای بوسه‌های امیرحسین را می‌شنیدم. وقتی زهرا را زمین می‌گذاشت صورت زهرا از شدت بوسه‌های امیرحسین قرمز بود. با این محبت با زهرا رفتار می‌کرد. زهرا چون نمی‌تواند ابراز محبت کند، وقتی خوشحال هست و می‌خندد، با دستش همه‌چیز را می‌کند. همیشه سر و گردن پدر امیرحسین و خود امیرحسین زخمی بود. وقتی زهرا را زمین می‌گذاشت دستمال کاغذی را برمی‌داشت و خون‌های پشت گردنش را تمیز می‌کرد. با اینکه زهرا این‌طور بود و پشت گردن امیرحسین همیشه زخم بود ولی هیچ‌وقت ندیدم لبخند از روی لب‌های امیرحسین برداشته شود. هدیه به ارواح مطهر شهدای عزیزمان و صبر خانواده معظم ومعزز شهداء صدها گُل زیبای « صلوات » 🌺《اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدً وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم》🌺 🌹آشنایی بیشتر با شهدا از نگاهی دیگر 🌹@shaheadaneh @shaheadaneh ┄┅┅┅┅❀====💠====❀┅┅┅┅┄