eitaa logo
شاهد
56 دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
157 فایل
برنامه ها و اطلاع رسانی پایگاه در کانال قرار داده میشود. eitaa.com/shahed24
مشاهده در ایتا
دانلود
۲/ 🔻اعلام انزجار مردم شهرستان ورامین از اقدامات تروریستی در شاهچراغ شیراز 🔻 راهپیمایی پرشور مردم بصیر، ولایتمدار، انقلابی و شهیدپرور شهرستان ورامین در محکومیت و اعلام انزجار حادثه تروریستی شاهچراغ شیراز بعد از نماز جمعه برگزار شد. عکاس: اردستانی @shoraostantehran ✅‌‌ بصیرت ورامین ┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄ 🇮🇷https://eitaa.com/basirat_varamin 🇮🇷 https://rubika.ir/baseerat_varamin 🇮🇷 @nasra_varamin
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
📸 نخبه‌ای که در حادثه تروریستی شیراز به شهادت رسید | چرا سنگ این نخبه را به سینه نمی‌زنید؟ 🔹یکی از شهدای حمله بی‌رحمانه به حرم شاهچراغ، «سید فریدالدین معصومی» از نخبگان کشوری و فارغ‌التحصیل از نیوزیلند و خدمتگزار کشور در زمینه برق بود. 🔹یکی از دوستان این شهید نقل می‌کرد که در سال‌های تحصیل یکی از هم‌دانشگاهی‌های او به شوخی در نیوزیلند به او گفته بود: «شما که این‌قدر به نماز مقیدی و در تمام نمازهای جماعت نیوزیلند شرکت می‌کنی، آخر در نماز شهید می‌شوی.» 🔹دیروز حین برگشت از ماموریت برای زیارت و اقامه نماز به حرم می‌رود که به شهادت می‌رسد. 🔹پیکر شهید امروز بعد از نماز جمعه تهران تشییع و در گلزار شهدای بهشت زهرا (سلام‌الله علیه) آرام خواهد گرفت.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
🔴 پاسخ به گزافه گویی های خانم سلحشوری 🔹خانم سلحشوری اگر نبود و نبودند همین مدافعان حرم امروز سرنوشت شما هم همانند زنان سوری و عراقی رقم میخورد... 👈 ۱۵۰
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
⭕️ تصویر ویژه روزنامه صبح نو برای «آرتین» 📌 پیش از این فرمانده ارتش در دلنوشته ای آرزو کرده بود که کاش او به جای پدر و مادر آرتین در خون غلتیده بود. 🔻 آرتین، خانواده خود را در حادثه تروریستی شاهچراغ از دست داد. 👈 ۱۵۰
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
🇮🇷 🖼 از خون جوانان حرم لاله دمیده 🍃🌹🍃 ✅ نقاشی حسن روح الامین در واکنش به حادثه دلخراش و تروریستی حرم حضرت علیه‌السلام | |
هدایت شده از من یک محجبه ام ❤️🌺
📖♥️ 3⃣2⃣قسمت بیست و سوم🌻 ❄حیاط پر از برف شده بود کلی ذوق کردم دونه های برف رقص کنان روی زمین می نشست نفس عمیقی کشیدم و این هوای پاک رو به ریه هام فرستادم بالأخره بعد یه مدت لبخند به لبم اومد. روی الاچیق کنار حیاط نشستم دلم میخواست ساعت ها به این منظره خیره بشم و لذت ببرم. 🌼موقع شام بهترین فرصت بود که از احساسم بگم، خیلی استرس داشتم حتی نتونستم یک لقمه هم بخورم. مامانم زیر چشمی نگام میکرد بالأخره دلمو به دریا زدم و گفتم: _آخرش نفهمیدم چرا از سید بدتون میاد؟ مگه بنده خدا چیکار کرده که اینقدر ازش متنفرید؟! 🍃بابام داشت آب میخورد که پرید تو گلوش و به سرفه افتاد لیوان رو با عصبانیت روی میز کوبید که نصف آب بیرون ریخت مامانم چشم غره رفت!. 🌾_حتی اسمش رو میارم بهم میریزید. اما به بهمن که بدترین رفتار رو با من کرد و صورتم رو به این شکل درآورد هیچی نگفتید تازه اجازه دادید بیاد خواستگاری!. حق ندارم دلخور باشم. 🌸_در مورد سید نظرمون رو گفتیم پس بحثش رو باز نکن. بهمن هم از چشمم افتاده اگه قبول کردم فقط به حرمت خواهرم بود هر روز زنگ میزد و اصرار میکرد. باید چی کار میکردم؟. 🍁برو از سامان بپرس چه برخوردی با بهمن داشتم اگه مانع نمیشد کشته بودمش! فکر کن یه شب نشینی ساده اس مثل گذشته، خودم سر فرصت جواب رد میدم. 🌺صندلی رو کنار کشیدم و بلند شدم. _به هر حال من تو این مهمونی مسخره حاضر نمیشم شما هم بهتره رو در بایسی رو کنار بذارید و واقعیت رو بگید. 🌿در ضمن به غیر از سید با کس دیگه ای ازدواج نمیکنم. اگه این بارهم تماس گرفتن اجازه بدید بیان جوابم مثبته!!. 🍂هنوز از آشپز خانه بیرون نرفته بودم که بابام گفت: _پس اگه سید رو انتخاب کردی دور ما رو خط بکش. رو کمک ما هم حساب نکن. چشمام پر از اشک شد چقدر بی رحم شده بودند. 🍃سرم خیلی درد میکرد بدنم داغ شده بود و عطسه میکردم همین یک ساعتی که تو حیاط بودم کار دستم داد و سرما خوردم پتو رو دور خودم پیچیدم لرز شدید داشتم یاد حرف های پدرم که می افتادم داغ دلم تازه می شد!. 🌺صبح که بیدار شدم هنوز بدنم کوفته بود انگار که با یکی کتک کاری مفصل داشتم!! گوشیم خودش رو کشت از بس زنگ خورد حوصله نداشتم از جام بلند بشم! اما یکدفعه یادم افتاد با خانم عباسی قرار داشتم حتما بخاطر همین زنگ میزد. 🌴ولی شماره ناشناس بود. پیغام گیر گوشیم رو چک کردم تماس از لیلا بود. _سلام گلاره جان. راستش ما داریم بر میگردیم قم. قبلش ازت می خوام حرف دلت رو بگی، چون برای محسن نظر تو بیشتر مهمه. این شماره داداشمه خط خودم سوخته منتظر جوابتم... 🍀باید از این بلاتکلیفی در می اومدم طرد شدن از خانوادم یا فراموش کردن سید هر کدوم منو از پا در می آورد. ولی اگه با سید ازدواج میکردم این امکانش وجود داشت که یه روزی خانواده ام نظرشون برگرده. 🌻من نمیخواستم ازشون بگذرم باید بهم فرصت می دادیم شاید با گذشت زمان همه چیز درست میشد. براش پیامک فرستادم: _لیلا جان اگه سید هنوز رو حرفش هست من هیچ مشکلی ندارم و راضیم. بهش بگو جهیزیم فقط یک چمدونه، دیگه بعد از این خانوادم کنارم نیستن... ✍🏻نویسنده: عذرا خوئینی 📝ادامه دارد... •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا