✍همسر شهید حججی:
موقع پرو لباس مجلسی یواشکی بهم گفت: «هنوز #نامحرمیم! تا بپسندی برمیگردم.» رفت و با سینی آب هویچ بستنی برگشت.
✓*برای همه خریده بود جز خودش. گفت میل ندارم. وقتی خیلی اصرار کردیم مادرش لو داد که #روزه گرفته است.
✓*ازش پرسیدم: « حالا چرا امروز؟» گفت: «میخواستم گره تو کارمون نیفته و راحت بهت برسم.»
📚 کتاب سربلند
#شهید_محسن_حججی...🌷🕊
مسیرزندگیتون_وعاقبتتان_شهدایی.
"شهیدبرزگر"💫
@ShahidBarzegar65
از در پادگان تا سمت زرهی پیاده می رفت، ولی من با ماشین داخل پادگان تردد میکردم.
یک روز صبح زیر باران جلویش ترمز زدم که سوار شود.
گفت: میخوام ورزش کنم.
دفعهی بعد سرش را آورد داخل پنجره و گفت: ممد ناصحی!
این ماشین بیتالماله،
تو داری باهاش میری وظیفته.
اگه می خواستن، برای منم ماشین میذاشتن.
#شهید_محسن_حججی🕊🌹
"شهیدبرزگر"💫
@ShahidBarzegar65
#سیره_شهدا🕊
#شهید_محسن_حججی🌷
🔹از بازار رد می شدیم. خانم بی حجابی را دید، سرش را پایین انداخت و گفت:
« خواهرم جلوی امام رضا(ع) حجابت رو رعایت کن! »
با آرنج زدم به پهلویش: « ما رو می گیرن تا حد مرگ میزنن! »
کوتاه بیا نبود، میگفت: « آدم باید امر به معروف و نهی از منکرش سر جاش باشه؛ خون ما که رنگی تر از خون امام حسین(ع) نیست »
📚 سربلند، روایت زندگی شهید مدافع حرم محسن حججی به قلم محمدعلی جعفری، ص ۲۰۸
"شهیدبرزگر"💫
@ShahidBarzegar65
484.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خاطرات_شهدا
🌷شب #اعزام، زود رفت خوابید. می ترسید صبح خواب بماند. به مامانم سپرده بود زنگ بزند، ساعت کوک کرد، گوشیاش را تنظیم کرد و به من هم سفارش کرد بیدارش کنم.
🌷طاقتم طاق شد و زدم به سیم آخر. کوک ساعت را برداشتم. موبایلش را از تنظیم زنگ خارج کردم، باتری تمام ساعتهای خانه را در آوردم. می خواستم جا بماند. حدود ساعت سه خوابم برد. به این امید که وقتی بیدار شدم کار از کار گذشته باشد.
🌷موقع نماز صبح، از خواب #پرید. نقشههایم، نقشه بر آب شد. او #خوشحال بود و من ناراحت. لباس هایش را اتو زدم. پوشید و رفتیم خانهی مامانم.
🌷مامانم ناراحت بود، پدرم توی خودش بود. همه #دمغ بودیم؛ ولی محسن برعکس همه، شاد و شنگول. توی این حال شلم شوربای ما جوک می گفت. میخواستم لهش کنم. زود ازش خداحافظی کردم و رفتم توی اتاقم.
🌷من ماندم و عکسهای محسن. مثل افسرده ها گوشه ای دراز کشیدم. فقط به عکسش که روی صفحه گوشی ام بود نگاه می کردم. تا صفحه خاموش میشد دوباره روشن می کردم. روزهای سختی بود...
✍️ به روایت همسر شهید
#شهید_محسن_حججی🌷