✍️ یک شهید؛ یک خاطره...
🌷 جهادگر شهید #عباسعلی_حبیبی
▫️ تاریخ تولد: ۱۶ خرداد ۱۳۳۶
▫️ نام پدر: حسنعلی
▫️ محل تولد:روستای قلعه بابامحمد
▫️ شهرستان: خوانسار
▫️ تحصیلات: فارغ التحصیل کاردانی اتومکانیک از دانشگاه اصفهان
▫️ شهادت: 16 دی 1359 – کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: زیارتگاه شهدای هویزه- ردیف چهارم - قبر یازدهم
🔸 روایت عاشقی:
اوایل جنگ بود.
اول پیشنهاد مدیریت هنرستان بزرگ منطقه ای خوانسار را به ش دادند؛
بعد هم فرمانداری فریدون شهر اصفهان...
گفتم فرمانداری مهم است آن هم توی این وضعیت.
به خاطر مردم قبول کن...
قبول نکرد؛ گفت من به این چیزها فکر هم نمی کنم.
اگر به خاطر مردم است باید بروم جنگ!
موقع خداحافظی، هم اشک می ریخت هم می خندید!
گفت:«می ریم تا صدامو دو روزه سرجاش بشونیم که دیگه خیال تصرف سه روزه ایران به سرش نزنه.»
👤 راوی: پدر شهید حبیبی
📕 منبع: کتاب #آیه_های_سرخ_هویزه
✅#شهدای_گمنام و#مدافعان_حرم💐
📲 https://eitaa.com/shahid_AranandBidgol
✍️ یک شهید؛ یک خاطره...
🌷 معلم شهید #محمد_علی_رجبی
▫️ تاریخ تولد : اول فروردین 1332
▫️ نام پدر : میرزاجان
▫️ شهرستان: شیراز (شهرک گویُم)
▫️ تحصیلات: دیپلم کشاورزی
▫️ شغل: معلم دینی و قرآن مدرسه راهنمایی شهرزاد (شهید رجبی فعلی) روستای گویُم
▫️ شهادت: 16 دی 1359 – کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: زیارتگاه شهدای هویزه- ردیف پنجم- قبر آخر
🔹 روایت عاشقی:
شب آخر، شام آبگوشت یَخنی داشتیم.
مثل همیشه تُرشی را هم خودش درست کرده بود.
پسرم مهدی، چهار دست و پا دور و برش می گشت و بازیگوشی می کرد.
چند تا عکس ازش گرفت.
انگشتر عقدمان را از دستش درآورد گذاشت لب طاقچه.
گفت:«اینا وابستگی به دنیاست. دلم نمی خواد دنیا دنبالم باشه.»
دلم هُری ریخت. حرفم نیامد.
بچه بی تابی می کرد. می رفت بغلش، می آمد پایین.
گفت:«مسئولیت تربیت مهدی با خودت. حواست به ش باشه.»
آن انگشتر حالا دست پسرم مهدی است.
👤 راوی: خانم ساجدی (همسر شهید رجبی)
📕 منبع: کتاب #آیه_های_سرخ_هویزه
🌷شادی روح امام و شهدا، صلوات
┏━━━━🕊🇮🇷🦋━━━┓
📲@shahid_AranandBidgol
┗━━━━ 💐🌹🌸━━━
✍️ یک شهید؛ یک خاطره...
🌷 دانش آموزشهید #علی_اکبر_رکابساز
▫️ تولد: 10 آبان 1340
▫️ نام پدر: رجبعلی
▫️ شهرستان : دزفول
▫️ تحصیلات: سال آخر هنرستان فنی- رشته برق
▫️ شهادت: 16 دی 1359- کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: زیارتگاه شهدای هویزه- ردیف اول- قبر چهارم
🔹 روایت عاشقی:
از بنایی تا برق کشی و هرکاری که لقمه نان حلالی داشت دریغ نمی کرد.
با دستمزد اندکِ همین کارها برای خودش لباس و فرش و دوچرخه خرید.
عاشق دوچرخه اش بود،
اما وقتی در گیر و دار یکی از تظاهرات ها برای فرار از دست شهربانی چی ها مجبور به رها کردن آن در خیابان شده بود، خَم به ابرو نیاورد.
پرسیدیم دوچرخه چه شد؟
خیلی بی تفاوت جواب داد: «فدای راه امام!»
می گفت: «ما سربازان گهواره ای سال 42 امام هستیم. هر کس خلاف امام، حرفی دارد باید از روی جسد ما بگذرد.»
👤 راوی: خواهر شهید رکابساز
📕 منبع: کتاب #آیه_های_سرخ_هویزه
┏━━━━🕊🇮🇷🦋━━━┓
📲@shahid_AranandBidgol
┗━━━━ 💐🌹🌸━━━