﷽ـ
شهید برونسی:
اگر میدانستم با مرگ من، يک دختر در دامان حجاب میرود، حاضربودم هزاران بار بميرم تا هزاران دختر در دامان حجاب بروند.😔
#شهید_عبدالحسین_برونسی
@fadaeian_eslami
کف خیابان🇮🇷
#مقام_معظم_رهبری:
#شهید_برونسی تحصیلات عالیه که نداشت،
وقتی سخنرانی می کرد
تأثیر حرفش از آدم های تحصیل کرده به مراتب بیش تر بود، کاملاً تحت تأثیر قرار می داد. روحیه انقلابی این است.
#زندگینامه
#شهید_عبدالحسین_برونسی
🔶روزولادت :۱۳۲۱/۶/۳
🔶محل ولادت: روستای گلبوی کدکن( تربیت حیدریه)
🔶تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۱۹
#سالروز_ولادت
#شهدا_گاهی _نگاهی
🌷 @shahid_beyzaii 🌷
تلنگر امروز
کلام شهیدی که بی بی دوعالم رو دید....
برادرم !
تمام عالم هم اگربرایت #زلیخا شد
تو #بندگی کن
وبه حرمت نگاه #خدایت
بگذار
و بگذر...
اینگونه که باشی
#شهیدت می کنند...
#شهید_عبدالحسین_برونسی
@shahid_beyzaii
🌹کانال شهیدمحمودرضا بیضائی🌹
#کرامات_حضرت_زهرا_(س)_به_شهدا🕊
#شهید_عبدالحسین_برونسی🌹
✅مکاشفات شهید برونسی پشت میدان های مین «کوشک» با حضرت حضرت زهرا (س) و عبور از میدان مین
🔸صورتش را گذاشت روی خاک های نرم و رملی کوشک. حول و حوش ده دقیقه گذشت .
بالاخره عبدالحسین به حرف آمد گفت: سید کاظم! خوب گوش کن ببین چی می گم.گفت: خودت برو جلو. خودت می ری سر ستون، یعنی نفر اول.سر ستون که رسیدی، اون جا درست بر می گردی سمت راستت، بیست و پنج قدم می شماری.
مات و مبهوت، فقط نگاهش می کردم. گفت: بیست و پنج قدم که شمردی و تموم شد، همون جا یک علامت بگذار، بعدش بر گرد و بچه ها رو پشت سرخودت ببر اون جا. وقتی به اون علامت که سر بیست و پنج قدم گذاشته بودی، رسیدی؛ این دفعه رو به عمق دشمن، چهل متر می ری جلو. اون جا دیگه خودم می گم به بچه ها چه کار کنن ...
با تأکید گفت: دقیق بشماری ها.
🔸... کارها انجام شد درانتها عبدالحسین آمد و گفت: به مجردی که من گفتم الله اکبر، شما ردّ انگشت من رو می گیری و شلیک می کنی به همون طرف پیرمرد انگار ماتش برده بود. آهسته و با حیرت گفت: ما که چیزی نمی بینیم حاج آقا ! کجا رو بزنیم؟
🔸... و بالاخره دشمن قبل از اینکه به خودش بیاید، تار و مار شد از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاورم
🔸... فردا بی مقدمه پرسیدم جریان دیشب چی بود؟ طفره رفت. قرص و محکم گفتم: تا نگی، از جام تکون نمی خورم،م کم اصرار من کار خودش را کرد. یک دفعه چشم هاش خیس اشک شد. به ناله گفت: باشه، برات می گم.
موقعی که عملیات لو رفت و توی آن شرایط گیر افتادیم، حسابی قطع امید کردم . شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدی ام بیشتر شد و واقعاً عقلم به جایی نرسید. مثل همیشه، تنها راه امیدی که باقی مانده بود، توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال و هوا، صورتم را گذاشتم روی خاک های نرم اون منطقه و متوسل شدم به وجود مقدس خانم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها).
چشم هام را بستم و چند دقیقه ای با حضرت راز و نیاز کردم. حقیقتاً حال خودم را نمی فهمیدم. حس می کردم که اشک هام تند و تند دارند می ریزند. با تمام وجود می خواستم که راهی پیش پای ما بگذارند و از این مخمصه و مخمصه های بعدی، که در نتیجه شکست در این عملیات دامنمان را می گرفت، نجاتمان بدهند.
🔸در همان اوضاع، یک دفعه صدای خانمی به گوشم رسید؛ صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید. به من فرمودند: فرمانده!
یعنی آن خانم، به همین لفظ فرمانده صدام زدند و فرمودند: این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید، ما هم از شما دستگیری می کنیم، ناراحت نباش.
ادامه داد: چیزهایی را که دیشب به تو گفتم که برو سمت راست و برو کجا، همه اش از طرف همان خانم بود. بعد من با التماس گفتم: یا فاطمه زهرا (س)، اگر شما هستید، پس چرا خودتان را نشان نمی دهید؟!
🔸فرمودند: الان وقت این حرف ها نیست، واجب تر این است که بروی وظیفه ات را انجام بدهی...
🌹یاد کنیم شهدا را با ذکر صلوات
@shahid_beyzaii
#اخلاص_فرماندهان…💐
#گمشده_ی_مسئولين_امروزى…‼️
#شهید_عبدالحسین_برونسی🌻
🌷طرف با یه موتور گازی اومده بود
جلوی در مسجد.
سلام کرد،جوابشو با بی اعتنایی دادم.
دستاش سیاه و روغنی بود،خواست
موتورشو همون جا جلوی مسجد ببنده
به یه ستون، گفتم:اینجا نمیشه ببندی
عمو.
با نگرانی به ساعتم نگاهی انداختم،
فایده ای نداشت،مثل اینکه نتونسته
بود بیاد.
با خودم گفتم برم به مسئول پایگاه
خبر بدم که یه فکری بکنه،آخه نمیشد
بیشتر از این مردم رو معطل کرد.
یه دفه دیدم بلندگوی مسجد روشن
شدو جمعیت صلوات فرستاد.
مجری برنامه گفت:
نمازگزاران عزیز در خدمت
فرمانده بزرگ جنگ 《حاج عبدالحسین
برونسی》 هستیم که به علت خرابی
موتورشون یه کم با تاخیر رسیدن
به برنامه.🌷
💚تواضع و فروتنی از ویژگی های
بارز شهدا بود💚
@ shahid_beyzaii
💠شهیدی که با #حضرت_زینب(س) در جبهـه دیدار داشت
✍همسر بزرگوار شهید برونسی:
میگفت:
🌷کنار یکی از زاغه های #مهمات سخت مشغول بودیم. گرم ڪار یکدفعه چشمم افتاد به یک خـانـم #محجبـه که چادری مشکی داشت،
پا به پای ما مهمات میگذاشت توی جعبه ها.😳
با خودم گفتم حتما از این خانمـهاییه که میان جبهه
اصلا حواسم به این نبود که #هیچ زنی را نمیگذارند وارد آن منطقه بشود.به بچه ها نگاه کردم مشغول کارشان بودند و بی تفاوت میرفتند و می آمدند، انگار آن خانم را نمیدیدند.
قضیه عجیب برام سؤال شده بود
موضوع عــادی بنظر نمیرسید.❗️
#کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست ❓
رفتم نزدیکتر تا رعایت #ادب شده باشد،
سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم:
🌷خانم ! جایی که ما مردها هستیم شما نباید #زحمت بکشین.
رویش طرف من نبود.
به تمام قد ایستاد و فرمود:
مگر شما در راه #برادر من زحمت نمی کشید
یک آن یاد #امـام_حسین علیه السلام افتادم و اشک توی چشمهام حلقه زد.😭
خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست .
بی اختیار شده بودم و نمیدونستم چی بگم😭
خانم همانطور که رویشان آنطرف بود فرمودند:
هرکس که یاور ما باشد البته ما هم یاری اش میکنیم.👌
📚کتاب خاکهای نرم کوشک ص۱۶۶
#شهید_عبدالحسین_برونسی🌹
#سالروزشهادت🕊
@shahid_beyzaii