فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چی از امام زمان عج خواستے ڪہ اینجورے اشڪ میریختے؟😭
یڪم سفارش مارو میکنے؟😔
ای عشق!
از این قفس رها کن ما را
بادست شهادتت سوا کن مارا
#شهید_محسݩ_حججی 🕊🥀
#کلیپ_شهید 🎥
فیلمِ آخرین شبِ قدرِ آقا محسن حججی رو تو پیج خانومش دیدم😔
زار میزد و گریه میکرد...😭
شالِ مشکیش رو صورتش ...
شونه هاش میلرزید...
هق هق اش بلند شده بود...
ببین چی گفت و چی بُرد که میونِ اون همه جمعیت تو حرمِ امام رضا ،🕊
این یدونه گلچین شد!
شد عزتِ ایران و ایرانی ..
این یدونه سَری تو سرا شد...
رفیق
گرفتی چی میگم؟👀
بقول حاج حسین، انقطاعی گریه کنین...
این زنجیر نفس که گرفتارت کرده رو امشب قطع کن..
این بندِ نافِ ۲نیارو امشب بِبُر...
بیین چیا بهت میدن:)
امشب خیلیا شهادت شون امضا میشه..📜
میشن جزوی از شهدای سال ۱۴۰۱:)
حالا به اسمِ
مدافعِ وطن..🇮🇷
مدافعِ حرم...🥀
مدافعِ مردم...
مدافعِ حجاب...
گرفتنیه:) بگیر !
امشب بگیر ...
#شهید_محسݩ_حججی 🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 تفسیر آیات مهدوی (۱۸)
🌕 سوره انفال آیه ۳۹
🔵 ویژه ماه مبارک رمضان
🎙 #استاد_اباذری
#رمضان_مهدوی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 میخواهی شب قدر امام زمان علیه السلام به یادت باشه؟
#امام_زمان
#رمضان_مهدوی
|قرارگاه شہید محمدرضا دهقان امیرے|♡
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 #مدافع_عشق #قسمت۶۳ من خوبم! فقط دیگه نفس نمیکشم! همراز و همسفر من… علی من!… سجاد که
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
#مدافع_عشق
#قسمت۶۴
چشمهایم را باز میکنم.
پشتم یکبار دیگر میلرزد از فکری که برای چند دقیقه از ذهنم گذشت…
سرما به قلبم نشسته و دلم کم مانده از حلقم بیرون بیاید. به تلفن همراهم که در دستم عرق کرده؛ نگاه میکنم.
چند دقیقه پیش سجاد پشت خط با عجله میگفت که باید مرا ببیند…
چه خیال سختی بود ! دل کندن از تو!!
به گلویم چنگ میزنم:
_ علی نمیشد دل بکنم فکرش منو کشت!
روی تخت میشینم و به عقیق براق دستم خیره میشوم. نفسهای تندم هنوز آرام نگرفته….خیال آن لحظه که رویت خاک ریختند…دستم را روی سینهام میگذارم و زیر لب میگویم:
_ آخ…قلبم علی!!
بلند میشوم و در آینه قدی اتاق فاطمه به خودم نگاه میکنم.صورتم پر از شک و لبهایم کبود شده..
خدا خدا میکنم که فکرم اشتباه باشد..
_ علی خیال نکن راحته عزیزم…
حتی تمرین خیالیش مرگه!!!
شام را خوردیم و خانه خاموش شد…فاطمه در رخت خواب غلت میزند و سرش را مدام میخاراند…حدس میزنم گرمش شده. بلند میشوم و کولر را روشن میکنم. شب از نیمه گذشته و هنوز سجاد نیامده.لب به دندان میگیرم:
_ خدایا خودت رحم کن…
همان لحظه صفحه گوشیم روشن میشود.و دوباره خاموش روشن، خاموش!! اسمش را بعد از مکالمه سیو کرده بودم ” داداش سجاد” لبم را با زبان تر میکنم و آهسته،طوری که صدایم را کسی نشنود جواب میدهم:
_ بله…؟؟؟
_ سلام زن داداش..ببخشید دیر شد
عصبی میگویم:
_ ببخشم ؟؟ آقاسجاد دلم ترکید. گفتید پنج دقیقه دیگه میاید!! نصفه شب شد..!!!
لحنش آرام است:
_ شرمنده!!! کار مهم داشتم..حالا خودتون متوجه میشید
قلبم کنده میشود.تاب نمیآورم.
بیهوا میپرسم:
_ علی من شهید شده..؟؟؟
#ادامہدارد...
نویسنده:محیاساداتهاشمی
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
|قرارگاه شہید محمدرضا دهقان امیرے|♡
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 #مدافع_عشق #قسمت۶۴ چشمهایم را باز میکنم. پشتم یکبار دیگر میلرزد از فکری که برای چند
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
#مدافع_عشق
#قسمت۶۵
مکثی طولانی میکند و بعدجواب میدهد
_ نشستید فکر و خیال کردید؟؟..
خودم راجمع و جور میکنم
_ دست خودم نبود مردم ازنگرانی!!
_ همه خوابن؟…
_ بله!
_ خب پس بیاید درو باز کنید من پشت درم!!
متعجب میپرسم
_ درِحیاط؟؟
_ بله دیگه!!
_ الان میام!..فعلا !
تماس قطع میشود.به اتاق فاطمه میروم و چادرم رااز روی صندلی میز تحریرش برمیدارم.
چادر راروی سرم میندازم و باعجله به طبقه پایین میروم.دمپایی پام میکنم و به حیاط میدوم. هوا ابری است و باران گرفته..نم نم!قلبم رااماده شنیدن تلخ ترین خبر زندگی ام کرده ام.به پشت در
که میرسم یک دم عمیق بدون بازدم!نفسم را حبس سینه ام میکنم!! تداعی چهره سجاد همانجور که درخیالم بود با موهایی اشفته…و بعد خبر پریدن تو!! ابروهایم درهم میرود…” اون فقط یه فکربود! …اروم باش ریحانه”
چشمهایم رامیبندم ودر را بازمیکنم..اهسته و ذره ذره…میترسم باهمان حال اشفته ببینمش…دررا کامل باز میکنم ومات میمانم.
درسیاهی شب و سوسوزدن تیرچراغ برق کوچه که چند متران طرف تراست…لبخند پردردت را میبینم…چندبار پلک میزنم! حتمن اشتباه شده!! یک دستت دور گردن سجاد است..انگاربه او تکیه کرده ای!نور ماه نیمی از چهره ات را روشن کرده..مبهوت و بادهانی باز یک قدم جلو می ایم و چشمهایم راتنگ میکنم.
یک پایت را بالا گرفته ای..!! ” حتمن اسیب دیده!” پوتین های خاکی که قطرات باران میخواهند گِل اش کنند… لباس رزم و…نگاه خسته ات که برق میزند. اشک و لبخندم غاطی میشود…ازخانه بیرون می ایم و درکوچه مقابلت می ایستم
_ علی!!؟..
لبهایت بهم میخورد:
_ جون علی…
موهایت بلند شده و تا پشت گردنت امده.وهمین طور ریشت که صورتت را پخته تر کرده.
#ادامہدارد...
نویسنده:محیاساداتهاشمی
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
|قرارگاه شہید محمدرضا دهقان امیرے|♡
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 #مدافع_عشق #قسمت۶۵ مکثی طولانی میکند و بعدجواب میدهد _ نشستید فکر و خیال کردید؟؟.. خو
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
#مدافع_عشق
#قسمت۶۶
چشمهای خمار و مژه های بلندت دلم را دوباره به بند میکشد. دوس دارم به آغوشت بیایم و گله کنم از روزهایی که نبودی…بگویم چند روزی که گذشت از قرنها هم طولانیتر بود… دوس دارم از سر تا پایت را … دست در موهای پرپشت و مشکیات کنم و گرد و خاک سفر را بتکانم... اما سجاد مزاحم است!! از این فکر بی اختیار لبخند میزنم. نگاهت در نگاهم قفل و کل وجودمان در هم غرق شده. دست راستم را روی یقه و سینه ات میکشم…آخ!! خودتی..خودِ خودت!! علی من برگشته!!!..نزدیک تر که میآیم با چشم اشاره میکنی به برادرت و لبت را گاز میگیری…ریز میخندم و فاصله میگیرم. پر از بغضی!
پر از معصومیت در لبخندی که قطرات باران و اشک خیسش کرده… سجاد با حالتی پر از شکایت و البته شوخی میگوید:
_ ای باباااااا…بسه دیگه مردم از بس وایسادم …بریم تو بشینید رو تخت هی بهم نگاه کنید!! …
هر دو میخندیم ….خندهای که میتوان هق هق را در صدای بلندش شنید!!…
ادامه میدهد:
_ راس میگم دیگه!!!..حداقل حرف بزنید دلم نسوزه در ضمن بارون داره شدید میشه ها...
تو دست مشت شده ات را آرام به شکمش میزنی:
_ چه غرغرو شدی سجاد!!.. محکم باش…باید یه سر ببرمت جنگ آدم شی..
سجاد مردمک چشمش را در کاسه چشم میچرخاند و هوفی کشیده و بلند میگوید… چادرم را روی صورتم میکشم. میدانم اینکار را دوست داری!
_ آقا سجاد…اجازه بدید من کمک کنم!
میخندد:
_ نه زن داداش..علی ما یکم سنگینه! کار خودمه…
نگاه بی تاب و تب دارت همان را طلب میکند که من میخواهم.به برادرت تنه میزنی.
#ادامہدارد...
نویسنده:محیاساداتهاشمی
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼