📚 #مسافر_کربلا
#خاطرات_شهید_علیرضا_کریمی
🌺قسمت 9⃣2⃣
🎇 محاصره
📝راوی: رسول سالاری
🍃یکی از بچه های مجروح را دیدم. از بچه های محل بود.تا من را دید گفت: از علیرضا خبری داری؟! گفتم: نه!
🍃بعد ادامه داد: بچه ها تو مسیر, حدود سی تا مجروح رو گذاشته بودند پشت سیل بند, قرار بود نیروهای امدادگر اونها رو ببرند عقب.
🍃من جلوتر از علیرضا تیر به پام خورد و افتادم. علیرضا با پای زخمی روی جاده شنی نشسته بود.
🍃یکدفعه دیدم سر و کله عراقی ها پیدا شد.علی پشت جاده سنگر گرفت و با هر گلوله ای که شلیک می کرد یکی از اونها رو می انداخت. عراقی ها می خواستند مجروح ها رو تیر خلاصی بزنن ولی بیشترشون کشته شدند. بعد هم علی خودش رو کشون کشون به سمت من آورد و گفت:برو از لای تپه ها خودت رو به بچه ها برسون. من هم خشابهای اضافه رو بهش دادم و اومدم.
🍃هوا تقریبا روشن شده بود. بارش گلوله های توپ و خمپاره لحظه ای قطع نمی شد. صدای غرش تانکهای عراقی هر لحظه نزدیکتر می شد.
🍃رفتم به طرف اسرای عراقی. آن ها گوشه محوطه بودند. چند تا از اسرا خیلی سیاه و درشت هیکل بودند.
🍃یکی از بچه ها گفت: می بینی, اینها رو از آفریقا آوردن برای کمک به صدام. تمام نیروهای منافقین و استکبار هم متحد شدند برای نابودی اسلام ناب حضرت امام ولی از قدرت ایمان به خدا بی خبرند.
🍃تو همین حال بودم که بیسیم چی دوید به سمت من. گوشی را داد دستم. هنوز چند کلمه ای حرف نزده بودم. احساس کردم ضربه محکمی توی سرم خورد. انگار کلاه اهنی روی سرم له شد.
🍃چند قدمی راه رفتم. احساس کردم از گوشی بیسیم هیچ صدائی نمی یاد. برگشتم و دیدم بیسیم چی غرق خون روی زمین افتاده.
🍃سیم گوشی هم قطع شده. من هم از سر و صورتم خون جاری شده. روی زمین افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم.
🌷ادامه دارد....
💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
📚 #مسافر_کربلا
#خاطرات_شهید_علیرضا_کریمی
🌺قسمت 0⃣3⃣
🎇محاصره
📝راوی: رسول سالاری
🍃ساعتی بعد به هوش آمدم. با چند تا مجروح دیگر داخل نفربر بودیم.نفربر, کنار یک خاکریز ایستاد. ما را گذاشتند روی زمین. آفتاب مستقیم توی چشمم می خورد.
🍃خاکریز کنار ما خیلی آشنا بود. دیشب با بچه ها اینجا بودیم. یک لحظه یاد علیرضا افتادم.
🍃می خواستم بلند شوم و سمت جاده شنی حرکت کنم. اما سرم خیلی درد می کرد. چند تا ترکش ریز و درشت توی سرم و صورتم خورده بود. منتظر آمبولانس بودیم. دقایقی بعد بقیه بچه های گردان ها هم رسیدند. تعدادشان بسیار کم بود. شاید نزدیک به دویست نفر!
🍃برادر خسروی جلو آمد. در حالی که خستگی در چهره اش موج می زد پرسید: حالت چطوره؟
باصدایی بغض آلود گفتم من خوبم, از علیرضا چه خبر؟!
🍃نشست کنارم. نفس عمیقی کشید و گفت: تو راه که جلو می رفتیم دیدمش. وقتی دیدم مجروح کنار جاده افتاده خیلی دلم سوخت.اومدم بلندش کنم و با خودم بیارمش. اما قسمم داد. گفت: تو رو جان امام منو رها کن و برو, علیرضا به من گفت:
🍃شما فرماندهی, برو, بچه هامنتظرت هستن. بعد هم اشک از چشمان برادر خسروی سرازیر شد.
🍃تو همین صحبت ها بودیم. یکدفعه محمد آقا (داداش علیرضا که تو گردان امام حسین(ع) بود) رسید. با نگاهش به دنبال علیرضا می گشت. بعد هم به سمت من آمد. از خجالت نمی دانستم چه کنم.
🍃سراغ علیرضا را گرفت. یکی از بچه های محل جلو آمد و گفت: دو تا از رفیقاش رفتن بیارنش. با تعجب پرسید: مگه کجاست؟!
🍃پریدم تو حرفش. گفتم: تیر خورده بود تو پاش. کنار جاده شنی مونده. نزدیکه, الان دیگه می رسن. دقایقی بعد آمبولانس رسید. ما را به عقب منتقل کردند.
🌷ادامه دارد....
💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd