#خاطره
#آنها_هنوز_شوخند....
امروز که لابلای مزارها دنبال حاج اصغر و حاج محمد می گشتم...
حسابی حرص خوردم!😅
تقریبا ۵ دور، دور مزار گردیدم و دریغ از قطعه ۴۰ و مزار این دو!
اولین بار که نبود میرفتم...
آخر سر گفتم این دفعه اگر گشتم نبودید دیگر رفتم سراغ قطعه ۵۰ و شهدای دیگر... چرا اذیتم می کنید، نمی خواهید میروم خب😢
از شما چه پنهان اما باز دنبال مزارشان بودم. مگر میشود بیای اینجا مزار اصغر و محمد نروی؟
نمیشود.
من حتی خادمشان هم که نبودم اتفاقی باز مزار محمد بودم...
می دانستم مدافع حرم هست و قلبا با شهدای دیگر دوستش داشتم.
.
.
.
آخر سر تابلوی قطعه ۴۰ را بعد از کلی دور شهدا گشتن دیدم..
پیش خودم خندیدم و گفتم که نیایَم جلو و ببینم که باز ۴۰ نیستی!😁
نزدیکای مزارشان که رسیدم یک دفعه ای و کاملا ناخودآگاه یاد خاطره ای از دوست مشترکشان افتادم. او می گفت اصغر و محمد خیلی شوخ و شلوغ بودند. به هر وسیله ای که می توانستند شوخی می کردند و فقط باید از دستشان فرار میکردی! خودش خاطره داشت.😅
باورتان میشود احساس می کردم محمد و اصغر نشسته اند دارند می خندند از شوخی خودشان و این ۵ دور گرداندن من.
این حجم از گم شدن بین مزار شهدا عجیب بود.
هرچند از احساس آخری که پیش آمد دیدم هنوز هم این دو حتی در آن عالم هم دست از شوخی و شلوغ کاری بر نمیدارن.
خسته شده بودم از این مزار و آن مزار گشتن و نبود اثری از آنها، اما نتیجه قشنگی عایدم شد و خاطره ای بانمک!
هنوز هم همان اصغر و محمد هستند و چه خوبند این دو رفیقِ خوش قلبِ شوخ...
#خادم_نوشت|قطعه ۴۰،شهیدان پاشاپور و پورهنگ
۱۱آذرماه۱۴۰۰
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊