🌸🍃
با یاری خدا دوست دارم فرزندانم را بهگونهای تربیت کنم که راه پدرشان را ادامه بدهند و باعث افتخار من و همسر شهیدم باشند. اصغرآقا آرزو داشت رهبر عزیزمان را از نزدیک ببیند، اما به آرزویش نرسید. امیدوارم فرزندانم به این آرزو برسند...
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
#روزنامه_کیهان🗞 #باشگاه_خبرنگاران_جوان📲
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌿
🌷اصغرآقا مهربان و با بچهها بسیار صمیمی و رفیق بود. مأموریتهای او بسیار زیاد بود و دیر به دیر به منزل میآمد اما همیشه سعی داشت زمانیکه در خانه است وقت بیشتری برای بچهها بگذارد. مثلا با آنها صحبت و بازی میکرد و بعضا به درسهایشان رسیدگی میکرد.
🔺اصغر خودش را وقف کار و خدمت به مردم کرده بود و همیشه میگفت: «من با شغلم ازدواج کردم».
✨ویژگیهای خوب بسیار داشت اما به نظرم بهترین آنها خویشتنداری بود یعنی با همه خوب بود و اگر کسی از لحاظ فکری با او یکی نبود، رابطهاش را قطع نمیکرد.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌿
ما قبل از جنگ سوریه برای زیارت به آنجا رفته بودیم و آن زمان اصغر به من گفته بود که علاقه دارد روزی توفیق خدمت به حضرت زینب سلاماللهعلیها را پیدا کند و در سوریه بماند. به همین دلیل با آغاز بحران در سوریه، اصغر کارهای اعزامش را پیگیری کرد تا به خواسته قلبیاش برسد.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌸🍃
اولویت اول اصغر کارش بود و اصلا عادت نداشت از مسائل کاریاش با ما صحبت کند و من، چون به مأموریتهای او عادت داشتم و میدانستم بخشی از کارش است، مخالفت نکردم.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌸🍃
بچهها وابسته پدرشان بودند و همین که او را زود به زود میدیدند، برایشان رضایتبخش بود. خوبی دیگری [بودن در سوریه] این بود که ما با اصغر روزی دو سه بار تلفنی صحبت میکردیم و این امکان در تهران وجود نداشت.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌷اصغر آقا خودشان را وقف خدمت کرده بودند و همیشه این جمله را در گوشم زمزمه می کرد که : من با داشتن این شغل به خواستگاری شما آمده ام.
✨بسیار خویشتن دار، مردم دار و خوش رفتار بودند، با بچه ها ارتباط صمیمی خیلی خوبی داشتند، با حرف زدن و آرامشی که در وجودشان بود همسشه سعی می کردند جوی صمیمی در بین خودش، من و بچه ها ایجاد کنند.
🍃جالب اینجاست اگر اختلافی بین من و اصغر آقا پیش می آمد همیشه ایشان پیشقدم می شدند و عذرخواهی می کردند و در طول ۲۰ سال زندگی مشترک هیچ چیزی برای من و فرزندانش کم نگذاشت.
👌این هم خدمتتان عرض کنم اصغر آقا در کنار تمام این خصوصیات، دفاع از حرم حضرت زینب(س) را مقدم بر همه کارها می دانستند.
#همسرداری💞
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
✨🕊
😞شبی که حاج قاسم به شهادت رسید، اصغر آقا منزل بودند، دو شب بود منزل نیامده بودند، خیلی خسته بودند، گفتند که لباسهایم را تمیز کن، چون فردا صبح ساعت ۸ می خواهم سرکار بروم.
🌱گفتم فردا جمعه است یک استراحتی کنید، گفتند نه کار دارم باید حتما بروم، اینها را که گفتند و خوابیدند، نزدیک ساعت سه نصف شب بود تلفن اصغر آقا زنگ خورد، سراسیمه بلند شد گوشی را جواب داد و تلویزیون را روشن کرد و تند تند کانال ها را عوض می کرد، گفتم چه خبر شده؟
📲گفت هیچی، نت گوشیت را روشن کن.
گفتم چی شده چرا اینطوری می کنید؟
گفت که حاج قاسم شهید شده..
من باور نکردم، گفتم واقعیت داره؟ گفتند بله...
در همین موقع یکی از دوستانش یک عکس فرستاده بود که پایینش نوشته بود حاج قاسم به شهادت رسید...😭💔
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید/خبرگزاری مهر
نشر مجدد به بهانه دومین سالگرد شهادت #سردار_دلها
@shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
🌱
شبی که حاج قاسم به شهادت رسید، اصغر آقا منزل بودند، دو شب بود منزل نیامده بودند، خیلی خسته بودند، گفتند که لباسهایم را تمیز کن، چون فردا صبح ساعت ۸ می خواهم سرکار بروم.
🌱گفتم فردا جمعه است یک استراحتی کنید، گفتند نه کار دارم باید حتما بروم، اینها را که گفتند و خوابیدند، نزدیک ساعت سه نصف شب بود تلفن اصغر آقا زنگ خورد، سراسیمه بلند شد گوشی را جواب داد و تلویزیون را روشن کرد و تند تند کانال ها را عوض می کرد، گفتم چه خبر شده؟
گفت هیچی، نت گوشیت را روشن کن.
گفتم چی شده چرا اینطوری می کنید؟
گفت که حاج قاسم شهید شده..
من باور نکردم، گفتم واقعیت داره؟ گفتند بله...
در همین موقع یکی از دوستانش یک عکس فرستاده بود که پایینش نوشته بود حاج قاسم به شهادت رسید...😭💔
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
نشر مجدد به بهانه سومین سالگرد شهادت #حاج_قاسم
@shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
تولـدت مبارڪ آقا اصغر گرچه تولد اصلے تو شهـادت است که مردان خدا با شهـادت زنده میشوند... #شهید_حاج
📸 تولد ۴۰ سالگی حاج اصغر، آخرین جشن تولد...
💖زندگی من و اصغر آقا سراسر خاطره ست، پستی و بلندی های زیادی را پشت سر گذاشتیم، یکی از خاطراتی که شاید هیچوقت برای من اتفاق نیفتاد و آخرین خاطره ای بود که با همسرم داشتم، برای تولد اصغر آقا بود.
🎈🎂یادم است آخرین تولد اصغر آقا برایشان کیک درست کردم اما کادو ندادم، اصغر آقا شیرینی ناپلئونی خیلی دوست داشتند، دو ماه بعد یکی از دوستان اصغر آقا همراه خانواده از ایران اومدند منزل ما و کادویی که سفارش داده بودم زحمت کشیده بودند و با خودشان آوردند.
😓با توجه به اینکه مهمان داشتیم یادمان رفته بود کادوی اصغر آقا را به او بدهیم، ایشان همراه دوستانشان رفتند محل کار، زنگ زدم و گفتم می شود یک ساعتی منزل بیایید، اول قبول نکردند و گفتند که کار دارند، اما با اصرار من آمدند.
🍃از ایشان خواستم چشمشان را ببندند و شیرینی ها را از یخچال آوردم بیرون و خیلی ذوق زده شدند و تشکر کردند و گفتند که با این تعداد مهمان این شیرینی کم نیست، گفتم شما بخورید من کاری می کنم از همه مهمانها پذیرایی کنم.
😇این یکی از بهترین خاطرات زندگی من و اصغر آقا بود.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور🥀
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید🌱
🌹نشر مجدد به بهانه سالروز تولد حاج اصغر
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
بچهها وابسته پدرشان بودند و همین که او را زود به زود میدیدند، برایشان رضایتبخش بود. خوبی دیگری [بودن در سوریه] این بود که ما با اصغر روزی دو سه بار تلفنی صحبت میکردیم و این امکان در تهران وجود نداشت.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
اصغر آقا همیشه من را به یاد خدا بودن سفارش می کرد، می گفتند "اگر ایمان قلبی باشد کارها سریعتر انجام می شود" و تلاش در تربیت دینی و انقلابی فرزندانم از دیگر سفارش های مهم اصغر اقا بود.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
نشر به مناسبت سالروز ازدواج مولاعلی(ع) و مادرمان حضرت زهرا(س)
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
.
اصغر مأموریتهایش طولانی بود و خیلی کم به ایران میآمد. روزی یکی از فرماندهان او متوجه این موضوع شد و به اصغر گفت: «خودت که فرصت سر زدن به خانوادهات را نداری، حداقل به آنها بگو که به سوریه بیایند تا بتوانی بیشتر سر بزنی!»
که اصغر این موضوع را با من مطرح کرد.
شرایط زندگی در آنجا (سوریه) سخت بود و من محمدحسین را باردار بودم. تصمیم گرفتیم پس از تولد محمدحسین به دمشق برویم که همین هم شد. محمدحسین سه ماهه بود که ما به سوریه رفتیم.
ما با مناطق جنگی فاصله داشتیم ولی موشکها را در آسمان میدیدیم و لرزش زمین پس از اصابت موشک را کاملا حس میکردیم اما بچهها آنجا را خیلی دوست داشتند و نمیخواستند به ایران برگردند.
[چون] بچهها وابسته پدرشان بودند و همین که او را زود به زود میدیدند، برایشان رضایتبخش بود. خوبی دیگرش این بود که ما با اصغر روزی دو سه بار تلفنی صحبت میکردیم و این امکان در تهران وجود نداشت.
#روایت_همسر_شهید
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_بانو_ایمانی_همسر_شهید
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊