بیست و پنج سال خاطره...
.
بعد از تولد اولین باری که چشمم به نوزادم افتاد اولین جمله توی اون حال بد شکر خدا بود
گفتم خدایا شکرت، چقدر این بچه نازه...
.
مسعود خوشگل و دوست داشتنی من با همه کنجکاوی هاش، سختی ها و فرازو نشیب های زندگی روز به روز بزرگتر می شد و عشقش توی دلم ریشه می کرد
.
مسعودم رشد کرد، جوان شد،
جوانی رعنا و همه فن حریف...
بیشتر از هر چیز بخاطر بسیجی و سرباز ولایت بودنش دوستش داشتم و به وجودش افتخار می کردم
.
محبت جوان همه فن حریف و دوست داشتنیم توی دلم ریشه های عمیق و محکمی زده بود
هر بار میدیدمش به خودم می بالیدم
.
بعد از بیست و پنج سال وقتش رسید بود از جوانم دل بکنم و امانت خدارو برگردونم
.
خدارو شکر امانت خدارو به بهترین شکل تحویل دادم
.
مسعودم بین مرگ و شهادت، شهادت رو انتخاب کرد
.
با شهادتش هم خودش مثل اسمش سعادتمند شد هم باعث افتخار و سربلندی من پیش خدا، ائمه و حضرت زینب سلام الله علیها شد
.
با عکسها و خاطراتش تا آخرین لحظه زندگیم، یادشو توی دلم زنده نگه میدارم به امید روزی که دستمو بگیره و پیش خدا شفیعم باشه
.
خدایا به خون پاک مسعود، مصطفی و شهدا کمکمون کن تا آخرین لحظه عمرمون یار امام زمان، زمینه ساز ظهور و پشتیبان ولایت فقیه باشیم
.
#مادرانه
#عکس_خردسالی_شهید
#یاد_شهــدا_باصلوات
.
#شهید_مسعود_عسگری
#شهید_مصطفی_نبی_لو
#زمینه_سازان_ظهور
#مدافعان_حريم_ولايت
#مدافعان_حرم
#مدافعان_حرم_حضرت_زینب_سلام_الله_علیها
#شهادت_هنر_مردان_خداست