eitaa logo
به یاد شهید محسن حججی
859 دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
1.7هزار ویدیو
41 فایل
آرزویم، آرزوی زینب است جان ناچیزم، فدای زینب است... شهادت، شهادت، شهادت آرزومه... به یاد شهیدان سردار حاج قاسم سلیمانی، دانشمند هسته ای محسن فخری زاده،محسن حججی،نوید صفری،صادق عدالت اکبری،حامد سلطانی تاریخ تاسیس: 1396/05/29
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 🕊سفر رو به اتمام بود و من تحولی عظیم در خود احساس می کردم. دیگر تنها نبودم، کسانی را میدیدم که هیچ کس نمی دید! با کسانی صحبت می کردم که هیچ کس صدایشان را نمی شنید! ❗️همیشه از شنیدن این حرف ها که فلان کس متحول شده است و... خنده ام می گرفت، ولی از همان شَرهانی و صحبت های راوی منطقه (حاج حسین یکتا) من دیگر همانی نبودم که بودم! 😭همان جا که حاج حسین گفت روی خاک هایی نشسته اید که گوشت و خون و پوست و لباس و همه چیز شهدا قاطی آن هستند... 😥ترسیدم، دل من از همان روزی که اسم فاطمه را شنید و لرزید، آماده شده بود و شرهانی نقطه آغازی شد بر مسیری که اکنون می خواهم تا زنده ام ادامه دهم... 🌴در شرهانی نمی دانستم چرا ولی تمامی لحظات بودن در آن منطقه را اشک ریختم و لبخند زدم. من متولد شده بودم، تولدی که در ۱۸ سالگی برایم رقم خورد... ادامه دارد... 🔹قسمت هشتم🔸 #عاشق_شده_ام! Anaj @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- 🌟لحظات پایانی شلمچه بود... خوب یادم هست، دم غروب بود، زیارت عاشورا را که در طول مسیر یاد گرفته بودم، خواندم، وقت نماز شده بود. سجده آخر زیارت ماند... 😔خیلی دلم می خواست به جای مهر سر بر خاک شلمچه سجده کنم، اما هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود و من جلوی جمعیت خجالت میکشیدم این کار را انجام دهم. 👌نماز را خواندیم. مسوول ماشین بچه ها را برای رفتن جمع کرد. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود، در مسیر برگشت، فانوس ها روشن بود و در تلویزیونی که بر سر راه نصب کرده بودند، حرم امام حسین (ع) را نشان می داد و حاج سعید حدادیان نوحه می خواند... 😭💔چشمانم بارانی شده بودند. هنوز غصه سجده نکرده زیارت عاشورا روی دلم بود، اما دیگر مجالی نبود و باید برمیگشتیم. من و دو سه نفر از بچه ها جلو حرکت میکردیم تا اینکه یکی از بچه ها را دیدم که کیسه پلاستیک به دست داشت به طرف یادمان برمیگشت... ادامه دارد... 🔹قسمت نهم🔸 ! Anaj @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
به یاد شهید محسن حججی
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 🌟لحظات پایانی شلمچه بود... خوب یادم هست، دم غروب بود، زیارت
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- 🕊من امروز که نه، از همان روز، عاشق شدم! یک عاشق سینه چاک... از همان سالی که برای اولین بار به جنوب رفتم، ۳ سال می گذرد ولی سالی نشده است که من به دیدار معشوقان خود نروم... 👌هر سال که شروع می شود منتظر پایان سال می مانم تا باز هم با شوق خود را به شلمچه، به شَرهانی، به طلاییه، به هویزه، به... برسانم و آرام شوم... 😔دیگر نمی شود از زیر زبانش حرف بکشم بیرون، حال عجیبی به وی دست داده است و من تنها مزاحم آن حال و هوایش هستم، از او تشکر می کنم که گوشه ای از رازهای خود با معشوقانش را به من گفته است و بعد از خداحافظی از او جدا می شوم. 🚗تمام طول مسیر بازگشت را به این فکر میکنم که این چه کسانی هستند که انقدر می توانند بر روی دختری که تمام آمال و آرزوهایش را در مسیرهایی جز مسیر خوبی ها و ارزش ها دنبال می کرد، این چنین بی قرار خودشان می کنند... پایان...🌹 🔹قسمت دهم، آخر🔸 ! Anaj @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 🔰از پایان سربازی من چند ماه گذشت. به دنبال کار بودم، اما هرجا می رفتم بی فایده بود. می گفتند : فرم را تکمیل کن و برو! بعدا خبر میدهیم. 😓دیگر خسته شده بودم. هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم. البته خودم مذهبی و بسیجی و... نبودم، فقط به نمازم اهمیت می دادم. ولی خیلی شهید تورجی را دوست داشته و دارم. 👤من از طریق یکی از بستگان که در جبهه همرزم شهید تورجی بود با او آشنا شدم. نمی دانم چرا ولی علاقه قلبی شدیدی به او دارم. بعد از آشنایی با او در همه مشکلات، خدا را به آبروی او قسم میدادم. رفاقت با او باعث شد به اعمالم دقت بیشتری داشته باشم. هر هفته حتما به سراغ او می رفتم. مواظب بودم گناهی از من سر نزند. من به واسطه این شهید بزرگوار عشق و علاقه خاصی به حضرت زهرا (س) پیدا کردم. یکبار به سر مزار شهید تورجی رفتم. وضو گرفتم. 😊شنیده بودم شهید تورجی به نماز شب اهمیت می داد. من هم نماز شب خواندم، بعد هم نماز صبح و خوابیدم. در خواب چند نفر را دیدم که به صف ایستاده اند. شخصی هم در کنار صف بود.... ادامه دارد... 🔹قسمت اول🔸 #فاطمه parastoha7.blogfa @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
به یاد شهید محسن حججی
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 🔰از پایان سربازی من چند ماه گذشت. به دنبال کار بودم، اما هرجا
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- ☘من هم نماز شب خواندم، بعد هم نماز صبح و خوابیدم. در خواب چند نفر را دیدم که به صف ایستاده اند. شخصی هم در کنار صف بود. بلافاصله شهید تورجی از پشت سر آمد و به من گفت : برو انتهای صف! 🚶شخصی که در کنار صف ایستاده بود به من نگاهی کرد، اما به احترام تورجی چیزی نگفت. از خواب پریدم. همان روز از گزینش شرکت آب اصفهان تماس گرفتند. یکی از دوستانم آنجا شاغل بود. گفت: سریع بیا اتاق مسئول گزینش! وقتی رفتم دوستم گفت: چرا اینطوری اومدی؟ چرا کت و شلوار سفید پوشیدی؟! وارد دفتر مسئول گزینش شدم. یکدفعه رنگم پرید! این همان آقایی بود که ساعاتی قبل در خواب دیده بودم، کنار صف استاده بود. فرم را از من گرفت، نگاهی کرد و پرسید : مجردی؟! 🔰کمی نگاهش کردم. گفتم: اگر اینجا مشغول به کار شوم حتما متاهل می شوم. نگاهی به من کرد و گفت : واقعا اگر مشکل کار تو برطرف شد زن میگیری؟ 😁من هم که خیالم از استخدام راحت شده بود شوخی کردم و گفتم : نه، دختر می گیرم! خندید و پایین فرم مرا امضا کرد. فرم را به مسئول مربوطه تحویل دادم. باورش نمی شد، گفت : صد تا لیسانس تو نوبت هستند، چطور برگه شما رو امضا کردند؟! 😇مشکل کار برطرف شد. با عنایت خدا مشکل ازدواج هم برطرف گردید. با دختر یکی از بستگان ازدواج کردم.  ادامه دارد... 🔹قسمت دوم🔸 parastoha7.blogfa @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- 💍وقتی مراسم عقد تمام شد با همسرم رفتیم بیرون. گفتم : خانم می خوام شما رو ببرم پیش بهترین دوستم! 😉خیلی تعجب کرد. ما همان شب رفتیم گلستان شهدا کنار مزار شهید تورجی. عروسی ما شب ولادت حضرت زهرا (س) بود. رفتم سر مزار محمد. گفتم : تا اینجای کار همه اش عنایت خدا و لطف شما بوده. شما مرا با حضرت زهرا (س) آشنا کردی. از این به بعد هم ما را یاری کن. 💌بعد هم کارت عروسی را سفارش دادم. علی رغم مخالفت برخی از بستگان روی کارت نوشتم: سرمایه محبت زهراست (س) دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم گر مهر و ماه را به دو دستم نهد فلک یک ذره از محبت زهرا (س) نمی دهم... ادامه دارد... 🔹قسمت سوم🔸 http://www.parastoha7.blogfa @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 💠آخرین روزهای سال ۸۸ فرزند ما به دنیا آمد. قرار شد اگر پسر بود نامش را من انتخاب کنم. اگر هم دختر بود همسرم. 🍒فرزند ما دختر بود. همسرم پس از جستجو در کتابهای اسم و... نام عجیبی را انتخاب کرد. اسم دختر ما راگذاشت : دیانا 😔خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم. وقتی همه رفتند شروع به صحبت کردیم. خیلی حرف زدم. از هر روشی استفاده کردم اما بی فایده بود، به هیچ وجه کوتاه نمی آمد. گفتم: آخه اسم قحطی بود. تو که خودت مذهبی هستی! لااقل یه اسم ایرانی انتخاب کن. دیانا که انتخاب کردی یعنی الهه عشق رُم! ⚠️وقتی هیچ راه چاره ای نداشتم سراغ دوست عزیزم رفتم. به تصویر محمد خیره شدم و گفتم : محمد جان اینطور نگاه نکن! این مشکل رو هم باید خودت حل کنی! ☀️صبح روز بعد محل کار بودم. همسرم تماس گرفت. با صدایی بغض آلود گفت: 😢 حمید، بچه ام... ادامه دارد... 🔹قسمت چهارم🔸 #فاطمه parastoha7.blogfa @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- #کرامات_و_معجزات_شهدا 🌟یکی از نمازگزاران مسجد مرا صدا کرد و گفت : برای مراسم یادمان آقا ابراهیم هرکاری داشته باشید ما در خدمتیم. 😳با تعجب گفتم : شما شهید هادی رو می‌شناختید؟ ایشون رو دیده بودید؟ گفت: نه، من تا پارسال که مراسم یادواره برگزار شد چیزی از شهید هادی نمی‌دونستم. اما آقا ابرام حق بزرگی گردن من داره. 🚶برای رفتن عجله داشتم، اما نزدیکتر آمدم. باتعجب پرسیدم: چه حقی؟ 🍃گفت: در مراسم پارسال جا سوییچیِ عکس آقا ابراهیم را توزیع کردید. من هم گرفتم و به سوییچ ماشینم بستم. چند روز قبل، با خانواده از مسافرت برمی‌گشتیم. در راه جلوی یک مهمان‌پذیر توقف کردیم. 🚗وقتی خواستیم سوار شویم باتعجب دیدم که سوییچ را داخل ماشین جا گذاشتم. در‌ها قفل بود. به خانمم گفتم : کلید یدکی رو داری؟ او هم گفت: نه، کیفم داخل ماشینه. 😔خیلی ناراحت شدم. هر کاری کردم در باز نشد. اما هوا سرد بود و راه طولانی. یک‌دفعه چشمم به عکس آقا ابراهیم افتاد. انگار از روی جاسوئیچی به من نگاه می‌کرد... ادامه دارد... 🔹قسمت اول🔸 #سوئیچ #شهید_ابراهیم_هادی defapress @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- ❄️هوا خیلی سرد بود. با خودم گفتم شیشه بغل را بشکنم. اما هوا سرد بود و راه طولانی. یک‌دفعه چشمم به عکس آقا ابراهیم افتاد. انگار از روی جاسوئیچی به من نگاه می‌کرد. من هم کمی نگاهش کردم و گفتم : 😔آقا ابرام، من شنیدم تا زنده‌بودی مشکل مردم رو حل می‌کردی. شهید هم که همیشه زنده است. 🍃بعد گفتم : ❤️خدایا به آبروی شهید هادی مشکلم رو حل کن. تو همین حال یک‌دفعه دستم داخل جیب کُتم رفت. دسته کلید منزل را برداشتم. ناخواسته یکی از کلید‌ها را داخل قفل دَر ماشین کردم. با یک تکان، قفل باز شد. 😍با خوشحالی وارد ماشین شدیم و از خدا تشکر کردم. بعد به عکس آقا ابراهیم خیره‌شدم و گفتم: ممنونم، اِن‌شاءالله جبران کنم. هنوز حرکت نکرده بودم که خانمم پرسید: در ماشین با کدام کلید باز شد؟ 🗝با تعجب گفتم: راست می‌گی، کدوم کلید بود؟ پیاده شدم و یکی یکی کلید‌ها را امتحان کردم. چند بار هم امتحان کردم، اما هیچ‌کدام از کلید‌ها اصلا وارد قفل نمی‌شد. همین‌طور که ایستاده بودم نَفَس عمیقی کشیدم. گفتم : آقا ابرام ممنونم، تو بعد از شهادت هم دنبال حل مشکلات مردمی... پایان 🔹قسمت دوم🔸 defapress @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃❣🕊🍃¤•¤•¤••• 😔تو چه میکنی، این میانه ی برادرم برای ما...؟! آخ... یادم رفته بود... شهید بیدار میکند....  دستت را میگیرد..... شهید بلندت میکند... شهید... شهیدت میکند...❤️😍 ✊🌹 ❤️🍃 @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein •••¤•¤•¤🍃🕊❣🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- 👤یه بنده خدایی میگفت : یه شوهرخاله داشتم مغازه ی خوار و بار داشت خیلی به شهدای گیر میداد... همش میگفت رفتن بجنگن واسه بشار اسد و سوریه آباد بشه و به ریش ما بخندن و ... خیلی گیر میداد به مدافعان حرم 💰گاهی وقتا هم میگفت اینا واسه پول میرن خلاصه هرجا که نشست و برخاست داشت پشت شهدای مدافع حرم بد میگفت تا اینکه خبر شهادت خبرساز شد و همه جا پر شد از عکس و اسم مبارک این شهید... 💫شبی که خبر شهادت شهید حججی رو آوردن خاله اینا مهمون ما بودن شوهرخاله ی منم طبق معمول میگفت واسه پول رفته و کلی حرفای بد و بیراه. 😢ما خیلی دلگیر میشدیم مخصوصا از حرفایی که در مورد شهید حججی گفت بغض گلومو فشار میداد و اما هرچی بهش میگفتیم اشتباه میکنی گوشش بدهکار نبود اخرشم عصبی شد و از خونمون به حالت قهر رفت. ⚠️یه هفته بعد از جلو مغازش که رد میشدم چشمام گرد شد، چی میدیدم اصلا برام قابل باور نبود. یه عکس بزرگ از شهید حججی داخل مغازش بود همون عکسی که شهید دست به سینه ایستاده... باورتون نمیشه چشمام داشت از حدقه درمیومد رفتم توی مغازه احوالپرسی کردم یهو دیدم زارزار گریه کرد. گفتم : چی شده چه خبره؟! این عکس شهید، این رفتارای شما!!!! شوهرخالم گفت : روم نمیشه حرف بزنم 🔰کلی اصرار کردم آخرش با خجالت گفت : اون شبی که از خونتون با قهر اومدم بیرون رفتم خونه، شبش خواب دیدم روی یه تخت دراز کشیدم یه آقایی اومد خونمون کنار تختم نشست به اون زیبایی کسی رو توی عمرم ندیده بودم، هرکاری کردم نتونستم بلند بشم، توی عالم رویا بهم الهام شد که ایشون قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل (ع) هستن. 🍃سلام دادم به آقا. آقا جواب سلاممو دادن و روشونو برگردوندن گفتم آقا چه غلطی کردم من، چه خطای بزرگی از من سر زده 🍃❤️آقا با حالت غضب و ناراحتی فرمودند : آقای فلانی ما یک هفته هست که برای شهید محسن عزاداریم تو میای به شهید ما توهین میکنی؟ 😔یهو از خواب پریدم تمام بدنم خیس عرق بود ولی میلرزیدم متوجه شدم چه غلطی ازم سر زده شروع کردم توبه کردن و استغاثه توروخدا گول حرفای بیگانگان رو نخورید به خدا شهدا راهشون از اهل بیت جدا نیست... 😭تموم بدنم میلرزید و صدای گریه هامون فضای مغازشو پر کرده بود 👌🌹بمیرم برای غربت و عزتت محسن جان حالا میفهمم چرا رهبرم گفت حجت بر همگان شدی... روحت شاد و یادت گرامی🌹 جهت شادی روح شهدا صلوات ✉️ ارسالی از اعضای گرامی طلبه و روحانی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃
🍃🌟🌙🍃¤•¤•¤•••--- (درچه - اصفهان) به روایت یکی از مدافعان حرم 🌷سید، یکی از بچه های مدافع حرم اعزامی از اصفهان و از رفقای شهدا بود اما زندگی خانوادگی اش دچار مشکلات شده بود، مهمترین مشکل آن ها این بود که فرزندانشان قبل از تولد از دنیا می رفتند! سومین فرزند نیز به همین صورت، دکتر پس از دیدن نتیجه سونوگرافی گفت: 💔بچه در شکم مادر مرده، فردا اول وقت بیایید برای خارج کردن فرزند، بیشتر از این هم اگر نگهدارید، مادر از دنیا خواهد رفت. 😔خیلی به هم ریخته بود، همسرش را که رساند به خانه بیرون رفت و با خداوند خلوت کرد، گفت: همسرم دیگر تحمل ندارد، دوست داشتم فرزندم می ماند و سرباز امام عصر می شد، بعد بر سر مزار شهید جواد محمدی رفت به جواد گفت: تو هم مثلا رفیق ما هستی؟ نمی بینی چه مشکلاتی برایم پیش آمده، یک کاری بکن. 🌤صبح فردا می خواستند راهی بیمارستان شوند، قبل از رفتن، مادر همسرش از راه رسید و گفت: صبر کنید، الان شهید جواد محمدی را در خواب دیدم، به من برگه ای داد و گفت: به سید بگو فرزندت به لطف خدا سالم است، باور نکردند قبل از رفتن دوباره سونگرافی کردند و پیش خانم دکتر بردند؛ چند بار سونوگرافی دیروز و امروز را کنار هم گذاشت و نگاه کرد. 😧و بعد گفت: "یکی از این ها حتما اشتباه است،" اما نمی دانستم خداوند متعال می تواند به دعای یک شهید سرنوشت انسانی را حتی در رحم مادر تغییر دهد. ✨الان مدتی است که این سید کوچک به دنیا آمده...✨ 🍃سید می گفت: زمانی که جواد محمدی شهید شد تا مدتی پیکر او مفقود بود من برای کار دیگری خدمت آیت الله ناصری رسیدم به ایشان تصویر شهید جواد محمدی را نشان دادم و گفتم: حاج آقا دعا کنید که پیکر این شهید برگردد. 🌷آیت الله ناصری لبخندی زدند و فرمودند: ایشان در لحظه شهادت مورد عنایت خاص حضرت ولی عصر قرار گرفتند به زودی هم پیکرشان باز می گردد، مدت کوتاهی بعد از این صحبت ، پیکر شهید جواد محمدی به میهن بازگشت. @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein ---•••¤•¤•¤🍃🌟🌙🍃