eitaa logo
شهید مصطفی صدرزاده
2هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
2.7هزار ویدیو
198 فایل
خودسازی دغدغه اصلی تان باشد...🌱 شهید مصطفی صدرزاده (سیدابراهیم) شهید تاسوعا💌 کپی آزاد🍀 @Shahid_sadrzadeh
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل دوم قسمت 7⃣ نوار های امانتی راوی:سبحان ابراهیم پور دوم دبستان بودم که با آقا مصطفی آشنا شدم او کارهای فرهنگی مختلفی در کانکس انجام می داد سبد را می داد دستمان. پرش می کردیم از نوار مداحی و قرآن و سخنرانی. می رفتیم در خانه های مردم. نوار امانت می دادیم بهشان. ☺️ بعد هم سر روز مقرر می رفتیم و آنها را پس می گرفتیم. چهارشنبه ها هم زیارت عاشورای کانکس را ترک نمی کردیم. 😍 خودش برایمان می‌خواند و همیشه وقتی به سجده میرفتیم دعایش این بود: شکر خدا که بر درت آمدم بهر رضای مادرت آمدم بیا و حاجت مرا روا کن کرب و بلا نصیب جمع ما کن🥺🤍 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
شهید مصطفی صدرزاده
فصل دوم قسمت 8⃣ نان خامه ای راوی:امیر حسین حاجی نصیری سه نصفه شب بود زدیم به مغازه مصطفی. قفل
فصل دوم قسمت 9⃣ قرار سر کاری راوی:سبحان ابراهیم پور بعد از آن ماجرا ، مصطفی ازتلفن عمومی به یکی شان زنگ زد. صدایش را نازک کرد و با لحنی دخترانه اورا سر کار گذاشت.😅😅 دفعه اول دوست مصطفی گفت: برو گم شو عوضی من اینطوری نیستم اما با چند تماس دیگر آرام آرام نرم شد😁 تا جایی که مصطفی با او رو به روی همان بستنی فروشی قرار گذاشت. وقتی امد سر قرار مصطفی جلو رفت و گفت اینم جبران کاری که کردی😅 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 0⃣1⃣ پاتوقمان شد بود کانکس فرهنگی. یک روز جلوی کانکس نشسته بودیم و حرف میزدیم.😊 یکی از نیرو های مصطفی شروع کرد به مسخره کردن و ادای دیگران .🥲 یک دفعه مصطفی سر رسید. به شدت عصبانی شد.😱 قفلی راکه در دستش بود زد زمین. ان قدر محکم زد که رنگ همه مان پرید. کسی از جایش تکان نمی خورد. مصطفایی که با خودش نشاط به جمع می آورد و همیشه لبخند به لب داشت. حالا از این حرکت خیلی عصبانی شده بود. . . . داداش مصطفی 🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 1⃣1⃣ اولین اردو راوی :خدایار بهرامی پایین اتوبوس ایستادم ‌تا بدرقه اش کنم. دل شوره داشتم. دفعه اولی بود که تنها با این همه بچه می فرستادمش اردو. یک لحظه فکر کردم ممکن است از پس کارها بر نیاید با این سن و سال کم، اما بعد که یاد دل سوزی اش افتادم برای نیروی ها و تدبیرش برای اداره کارها. نفس راحتی کشیدم. امیدوار بودم که اینها جبران سن کمش را بکند. بعضی ها حوصله شیطنت بچه های مسجد را نداشتند. گاهی توی نشست های سپاه یا گرد همایی ها بینشان پچ پچ بود که خدا کنه الغدیری ها نیایند‌. از این میان، بیش از بقیه دلم به مصطفی خوش بود. با همه شیطنت هایش عاقل بود. وقتی حس می کرد شرایطش نیست، مواظب رفتارش بود. همین بود که هر اردویی می خواست برود، با خیال راحت بدرقه اش می کردم. او هم همه تلاشش را می کرد و نیرو ها را به سلامت بر می گرداند. . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 2⃣1⃣ گل کوچیک راوی:محمد علی محمدی وقتی امد سمت ما و یک شوت زد زیر توپ. لباس خاکی پوشیده بود. از همان شوتی که زد معلوم بود که زیاد اهل فوتبال نیست؛ اما آن صبح جمعه با ما قاتی شد و یک دست گل کوچیک با هم زدیم. بعد هم آن قدر بگو بخند راه انداخت که کم کم از طرح رفاقتش خوشمان امد و بالاخره ما را کشاند به الغدیر. 😁 حالا دیگر برنامه فوتبالمان جمعه صبح جایش را داده بود به زیارت عاشورا.😍 چشمم به ساعت مسجد بود تا بیاید. هر جمعه. هشت و نیم صبح سلام زیارت عاشورا را می داد. ☺️ وقتی می آمد همان لباس خاکی را پوشیده بود‌. با عکس کوچکی از امام و آقا روی سینه اش. از این لباس ها برای ما هم جور کرده بود. بی هیچ حرفی ما را هم شیفته امام و رهبری کرد.😍 ان قدر از جبهه و جنگ برایمان حرف زد که ما هم عاشق آن لباس خاکی شدیم. طول کشید تا فهمیدم جمعه ها آماده باش است و برای همین لباس رزم می پوشید. آماده باش ظهور بود .🥺 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 2⃣1⃣ گل کوچیک راوی:محمد علی محمدی وقتی امد سمت ما و یک شوت زد زیر توپ. لباس خاکی پوشیده بود. از همان شوتی که زد معلوم بود که زیاد اهل فوتبال نیست؛ اما آن صبح جمعه با ما قاتی شد و یک دست گل کوچیک با هم زدیم. بعد هم آن قدر بگو بخند راه انداخت که کم کم از طرح رفاقتش خوشمان امد و بالاخره ما را کشاند به الغدیر. 😁 حالا دیگر برنامه فوتبالمان جمعه صبح جایش را داده بود به زیارت عاشورا.😍 چشمم به ساعت مسجد بود تا بیاید. هر جمعه. هشت و نیم صبح سلام زیارت عاشورا را می داد. ☺️ وقتی می آمد همان لباس خاکی را پوشیده بود‌. با عکس کوچکی از امام و آقا روی سینه اش. از این لباس ها برای ما هم جور کرده بود. بی هیچ حرفی ما را هم شیفته امام و رهبری کرد.😍 ان قدر از جبهه و جنگ برایمان حرف زد که ما هم عاشق آن لباس خاکی شدیم. طول کشید تا فهمیدم جمعه ها آماده باش است و برای همین لباس رزم می پوشید. آماده باش ظهور بود .🥺 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 3⃣1⃣ راوی:سبحان ابراهیم پور یک بغل لباس خاکی بسیجی را ریخت جلویمان و گفت. بچه ها بگردید هر کدومو که اندازه تونه بردارید.😍 همه شان آن قدر بزرگ بود که شش نفر از ما داخل یکی ، جا می شدیم اما علاقه ای که مصطفی به لباس بسیجی در ما ایجاد کرده بود، باعث شد یک دست ار لباس ها را با ذوق ببرم خانه. جلوی مادرم گذاشتم و گفتم اینو امشب باید برای من کوتاه کنی. مادرم گفت این اندازه پدرته! چطوری کوتاه کنم ؟ هر طور که بود لباس را اندازه ام کرد. مصطفی خودش همیشه شلوار خاکی بسیجی پا می‌کرد و چفیه می انداخت. می گفت دو دست لباس خاکی داشته باشید ؛ یکی را حالا بپوشید و آن دیگری باشد برای وقت ظهور.))🥺 تاثرش در ما آن قدر بود که فردایش همه مان شلوار خاکی به تن و چفیه دور گردن رفتیم مسجد. با آن لباس به مدرسه هم رفتیم. حتی مهمانی . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
❤️🎤 ❤️ گاهی اوقات دوستانش سربه سرش می‌گذاشتند که مصطفی شغل جدید پیدا کردی و از این حرف ها. روزی به او گفتم پسرم ناراحت نمی‌شوی به تو این حرف‌ها را می‌زنند؟ بالاخره پسری در این سن و سال اوج غرور را سپری می‌کند. مصطفی هم در جواب خیلی راحت گفت: نه مامان اتفاقا برای خدا گدایی کردن نمی‌دونی چه لذتی داره. راوی ✍ مادر بزرگوار شهید https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh
فصل دوم قسمت 5⃣1⃣ ارادت به شهدا راوی:محمد علی محمدی از سر تا ته زندگی شهدا را خوانده بود. مدام راجب به شهدا حرف می زد. خیلی تاکید داشت سر خاکشان برویم.🥺 خودش هم بهشت زهرا میبردمان. می رفتیم آنجا و همین جور بین مزار شهدا راه میرفتیم، خصوصیات یک به یکشان را میگفت.😊 راجع به شهید آبشناسان میگفت که تکاور خوبی بوده است و دوره دیده چتر بازی و غواصی است. روزی سر مزار شهید پلارک ، زنی کتاب به دست روی صندلی کوچک. تاشویی نشسته بود. سرش را که بالا آورد. از سن و سال و چین و چروک های صورتش می شد حدس زد مادر شهید است. ☺️ مصطفی کمی با مادرش احوال پرسی کرد و بعد پرسید: پسر شما چه خصوصیتی داشت؟ مادر شهید پلارک کتاب را بست و گفت پونزده سالش بود که نماز شبو شروع کرد. تا جایی که می‌شد ترکش نمی‌کرد. خوندن زیارت عاشورا کار هر روز صحبش بود و غسل جمعه کار واجب هر هفته اش.🥺 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج🌸
فصل دوم قسمت 6⃣1⃣ خادم الشهدا راوی:سجاد ابراهیم پور یکی از کارهایش این بود که به عنوان خادم الشهید به خدمت خانواده شهدا برویم🥺 و اگر نیازی داشتند یا وسیله ای می خواستند. برای آنها تهیه کنیم.😊 اسامی شهدای شهرک پاسداران کهنز را جمع آوری کرده بود. وقتی به خانواده هایشان سر می‌زد. داستان شهید را از زبان آنها ضبط می‌کرد و می‌نوشت. ان موقع مصطفی پایگاه نوجوانان را تازه راه انداخته بود. با نیروهایش این کار را انجام می‌داد. در مناسبت هایی مثل روز جانباز، به خانه جانبازان میرفت. روز پاسدار هم بچه ها را جمع می‌کرد و با گل و شیرینی به خانه شهدا و پاسداران میرفت.😍 این در حالی بود که در مساجدی که ما سراغ داشتیم. هیچ کس اجازه فعالیت به بچه ها نمی‌داد. در مسجد کهنز هم موقع حضور بچه ها داد همه در می آمد. اما مصطفی بچه ها را به مسجد می برد و با آنها زور بازی می‌کرد. ☺️ آنها را به سینما میبرد. و برایشان برنامه ریزی می‌کرد تا بچه ها توی کوچه ول نباشند😊 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 2⃣1⃣ گل کوچیک راوی:محمد علی محمدی وقتی امد سمت ما و یک شوت زد زیر توپ. لباس خاکی پوشیده بود. از همان شوتی که زد معلوم بود که زیاد اهل فوتبال نیست؛ اما آن صبح جمعه با ما قاتی شد و یک دست گل کوچیک با هم زدیم. بعد هم آن قدر بگو بخند راه انداخت که کم کم از طرح رفاقتش خوشمان امد و بالاخره ما را کشاند به الغدیر. 😁 حالا دیگر برنامه فوتبالمان جمعه صبح جایش را داده بود به زیارت عاشورا.😍 چشمم به ساعت مسجد بود تا بیاید. هر جمعه. هشت و نیم صبح سلام زیارت عاشورا را می داد. ☺️ وقتی می آمد همان لباس خاکی را پوشیده بود‌. با عکس کوچکی از امام و آقا روی سینه اش. از این لباس ها برای ما هم جور کرده بود. بی هیچ حرفی ما را هم شیفته امام و رهبری کرد.😍 ان قدر از جبهه و جنگ برایمان حرف زد که ما هم عاشق آن لباس خاکی شدیم. طول کشید تا فهمیدم جمعه ها آماده باش است و برای همین لباس رزم می پوشید. آماده باش ظهور بود .🥺 . . . داداش مصطفی🤍 https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️
فصل دوم قسمت 7⃣1⃣ بچه گربه ها راوی:سجاد ابراهیم پور آقا داوود تا پایش می رسید. سر کوچه، تمام بچه گربه ها دورش جمع می‌شدند؛بس که دل رحم و مهربان بود با پرنده ها و گربه ها.😁 دور مصطفای پانزده ساله که جمع می‌شدیم، هر کسی از سمتی سعی می‌کرد خودش را به مصطفی بچسباند‌. مصطفی بود و یک عالمه بچه فسقلی دور برش.😅 نیروهای بزرگ به مصطفی می خندیدند و میگفتند: دوباره بچه گربه ها بوی مصطفی خورد به دماغشان 😅😅 بچه های هم سن و سال مصطفی او را مسخره می‌کردند و می‌گفتند بچه گربه دنبال خودت راه انداختی و خودت بابا گربه شدی. 😅 از آنجا نیروهای مصطفی معروف شدند به بچه گربه های آقا مصطفی. تعدادشان اول بیست سی نفر بود اما آرام آرام به دویست سیصد نفر هم رسیدند.😍 . . . داداش مصطفی https://eitaa.com/shahid_mostafasadrzadeh اللهم عجل ولیک الفرج❤️