#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت207
حضـور
از مهم ترين كارهايی كه درمحل انجام شد ترسيم چهره ابراهيم در سال76زير پل اتوبان شهيد محلاتی بود. روزهای آخر جمع آوری اين مجموعه سراغ سيد رفتم و گفتم:آقا سيد من شنيدم تصوير شهيد هادی را شما ترسيم كرديد، درسته؟
ســيد گفت: بله، چطورمگه؟! گفتم: هيچی، فقط ميخواستم از شما تشكر كنم. چون با اين عكس هنوز آقاابراهيم توی محل حضور دارد.
ســيد گفت: من ابراهيم را نميشناختم، برای کشــيدن چهره او هم چيزی نخواستم، اما بعد از انجام اين كار، به قدری خدا به زندگی من بركت داد كه نميتوانم برايت حساب كنم! خيلی چيزها هم از اين تصوير ديدم.
با تعجب پرسيدم: مثلا چی!؟
گفت: زمانی كه اين عكس را كشيدم و نمايشگاه جلوه گاه شهدا راه افتاد، يک شــب جمعه خانمی پيش من آمد و گفت:آقا، اين شــيرينی ها برای اين شهيد تهيه شده، همين جا پخش كنيد.
فكر كردم كه از بســتگان اين شهيد اســت. برای همين پرسيدم: شما شهيد هادی را ميشناســيد؟گفت: نه، تعجب من را كه ديد ادامه داد: منزل ما همين اطرافه، من در زندگی مشكل سختی داشتم، چند روز پيش وقتی شما مشغول ترسيم عكس بوديد از اينجا رد شدم، با خودم گفتم: خدايا اگر اين شهدا پيش تو مقامی دارند به حق اين شهيد مشكل من را حل كن.
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت208
حضــور
تو مقامی دارند به حق اين شهيد مشكل من را حل كن.
بعد گفتم: من هم قول ميدهم نمازهايم را اول وقت بخوانم، سپس برای اين شــهيد كه اسمش را نميدانستم فاتحه خواندم. باور كنيد خيلی سريع مشكل من برطرف شد! حالا آمدم از ايشان تشكر كنم.
ســيد ادامه داد: پارســال دوباره اوضاع كاری من به هم خورد! مشــكالت زيادی داشــتم. از جلوی تصوير آقا ابراهيم رد شدم و ديدم به خاطر گذشت زمان، تصوير زرد و خراب شــده. من هم داربســت تهيــه كردم و رنگها را
ِ برداشتم و شروع كردم به درست كردن تصوير شهيد.باوركردنی نبود، درست زمانی كه كار تصوير تمام شد، يک پروژه بزرگ به من پيشنهاد شد. خيلی از گرفتاری های مالی من برطرف گرديد. بعد ادامه داد: آقا اينها خيلی پيش خدا مقام دارند. ما هنوز اينها را نشناخته ايم! كوچكترين كاری كه برايشان انجام دهی، خداوند چند برابرش را برميگرداند.
🌹🌹🌹
آمده بود مســجد. از من، سراغ دوســتان آقا ابراهيم را گرفت! اين شخص ميخواست از آنها در مورد اين شهيد سؤال كند. پرسيدم: كار شما چيه!؟ شايد بتوانم كمك كنم.
گفت: هيچی، ميخواهم بدانم اين شهيد هادی كی بوده؟ قبرش كجاست!؟
كمــی فكر كردم. مانده بودم چه بگويم. بعد از چند لحظه ســكوت گفتم: ابراهيم هادی شهيد گمنام است و قبر ندارد. مثل همه شهدای گمنام. اما چرا سراغ اين شهيد را ميگيريد؟
آن آقا كه خيلی حالش گرفته شــده بــود ادامه داد: منزل ما اطراف تصوير شــهيد هادی قرار داره، من دختر كوچكی دارم كــه هر روز صبح از جلویتصوير ايشان رد ميشه و ميره مدرسه. يكبار دخترم از من پرسيد: بابا اين آقا كيه!؟
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت209
حـضــور
من هم گفتم: اينها رفتند با دشــمن ها جنگيدند و نگذاشــتند دشمن به ما حمله كنه. بعد هم شهيد شدند.
دخترم از زمانی كه اين مطلب را شــنيد هر وقت از جلوی تصوير ايشان رد ميشد به عكس شهيد هادی سلام ميكنه.
چند شب قبل، دخترم در خواب اين شهيد را ميبينه! شهيد هادی به دخترم ميگويد: دختر خانم، تو هر وقت به من سلام ميكنی من جوابت رو ميدم! برای تو هم دعا ميكنم كه با اين سن كم، اينقدر حجابت را خوب رعايت ميكنی.
حالا دخترم از من ميپرسه: اين شهيد هادی كيه؟ قبرش كجاست!؟
بغض گلويم را گرفت. حرفی برای گفتن نداشــتم. فقط گفتم: به دخترت بگو، اگه میخوای آقا ابراهيم هميشــه برات دعاكنه مواظب نماز و حجابت باش. بعد هم چند تا خاطره از ابراهيم تعريف كردم.
🌹🌹🌹
يادم افتاد روی تابلوئی نوشــته بود: «رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آنها باشــی آنها نيز با تو خواهند بود.» اين جمله خيلی حرفها داشت.
نوروز 1388 بود. برای تكميل اطلاعات كتاب، راهی گيلانغرب شــديم.
در راه به شــهر ايوان رســيديم. موقع غروب بود و خيلی خسته بودم. از صبح رانندگی و... هيچ هتل يا مهمانپذيری در شهر پيدا نكرديم!
در دلم گفتم: آقا ابرام ما دنبال كار شما آمديم، خودت رديفش كن! همان موقع صدای اذان مغرب آمد. با خودم گفتم: اگر ابراهيم اينجا بود حتماً برای نماز به مســجد ميرفت. ما
هم راهی مسجد شديم.نماز جماعت را خوانديم. بعد از نماز آقايی حدودا پنجاه ســال جلو آمد و با ادب سلام کرد.
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت210
حضــور
ایشان پرسيد: شما از تهران آمديد!؟ باتعجب گفتم: بله چطور مگه!؟
گفت: از پلاک ماشين شما فهميدم.
بعد ادامه داد: منزل ما نزديک اســت. همه چيز هم آماده اســت. تشــريف می آوريد!؟ گفتم: خيلی ممنون ما بايد برويم.
ايشان گفت: امشب را استراحت كنيد و فردا حركت كنيد.
نميخواستم قبول كنم. خادم مسجد جلو آمد و گفت: ايشان آقای محمدی از مسئولين شهرداری اينجا هستند، حرفشان را قبول كن.
آنقدر خسته بودم كه قبول كردم. با هم حرکت کرديم.
شــام مفصل، بهترين پذيرايی و... انجام شــد. صبح، بعد از صبحانه مشغول خداحافظی شديم.
آقای محمدی گفت: ميتوانم علت حضورتان را در اين شهر بپرسم!؟
گفتم: برای تكميل خاطرات يک شهيد، راهی گيلانغرب هستيم.
با تعجب گفت: من بچه گيلانغرب هستم. كدام شهيد؟!
گفتم: او را نميشناســيد، از تهران آمده بود. بعد عكسی را از داخل كيف در آوردم و نشانش دادم.
باتعجــب نگاه كرد وگفــت: اين كه آقا ابراهيم اســت!! من و پدرم نيروی شهيد هادی بوديم. توی عمليات ها، توی شناسايی ها با هم بوديم. در سال اول جنگ!
مات و مبهوت ايشان را نگاه كردم. نميدانستم چه بگويم، بغض گلويم را گرفت. ديشــب تا حالا به بهترين نحو از ما پذيرايی شــد. ميزبان ما هم كه از دوستان اوست!
آقا ابراهيم ممنونم. ما به ياد تو نمازمان را اول وقت خوانديم. شما هم...
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت211
سلام بر ابراهیــم
وقتی تصميم گرفتيم کاری در مورد آقا ابراهيــم انجام دهيم، تمام تلاش خودمان را انجام داديم تا با كمک خدا بهترين کار انجام گيرد.
هرچند ميدانيم اين مجموعه قطره ای از دريای كمالات و بزرگواری های آقا ابراهيم را نيز ترسيم نكرده.
اما در ابتدا از خدا تشــكر كردم. چون مرا با اين بنده پاک وخالص خودش آشنا نمود.
همچنين خدا را شكر كردم كه برای اين كار انتخابم نمود. من در اين مدت تغييرات عجیبی را در زندگی خودم حس كردم!نزديک به دو ســال تلاش، شــصت مصاحبه، چندين سفر كاری وچندين بار تنظيم متن و... انجام شــد. دوست داشتم نام مناسبی كه با روحيات ابراهيم هماهنگ باشد برای کتاب پيدا کنم.
حاج حسين را ديدم. پرســيدم: چه نامی برای اين كتاب پيشنهاد ميكنيد؟
ايشان گفتند: اذان. چون بســياری از بچه های جنگ، ابراهيم را به اذان هايش ميشناختند، به آن اذان های عجيبش!
يكی ديگر از بچه ها جمله شهيد ابراهيم حسامی را گفت: شهيد حسامی به ابراهيم ميگفت: عارف پهلوان.
اما در ذهن خودم نام مجموعه را «معجزه اذان» انتخاب كردم.
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت_212
سلام بر ابراهیـــم
شب بود كه به اين موضوعات فكر ميكردم.
قرآنی كنار ميز بود. توجهم به آن جلب شد. قرآن را برداشتم. در دلم گفتم: خدايا، اين كار برای بنده صالح و گمنام تو بوده، ميخواهم
در مورد نام اين مجموعه نظر قرآن را جويا شوم!
بعــد به خدای خود گفتــم: تا اينجای كار همه اش لطف شــما بوده، من نه ابراهيم را ديده بودم، نه ســن وسالم ميخورد كه به جبهه بروم. اما همه گونه محبت خود را شامل ما كردی تا اين مجموعه تهيه شد.
خدايا من نه استخاره بلد هستم نه ميتوانم مفهوم آيات را درست برداشت كنم.
بعد بســم الله گفتم. ســوره حمد را خواندم و قرآن را باز كردم. آن را روی ميز گذاشتم.
صفحه ای كه باز شده بود را با دقت نگاه كردم. با ديدن آيات بالای صفحه رنگ از چهرهام پريد!
سرم داغ شــده بود، بی اختيار اشک در چشمانم حلقه زد. در بالای صفحه آيات 109 به بعد سوره صافات جلوه گری ميكرد كه ميفرمايد:سلام بر ابراهيم
اينگونه نيكوكاران را جزا ميدهيم
به درستی كه او از بندگان مؤمن ما بود
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت214
شهیـدان زنده اند
من هم با بچه های مســجد در كنار برادر بروجردی حضور داشتم. يکدفعه ديدم که ابراهيم هادی و جواد افراسيابی و رضا و بقيه دوستان شهيد ما به کنار برادر بروجردی آمدند!
خيلی خوشحال شدم. ميخواستم به ســمت آنها بروم، اما ديدم که برادر بروجردی، برگه ای در دست دارد و مثل زمان عمليات، مشغول تقسيم نيروها در مناطق مختلف تهران است!
او همه نيروهايــش از جمله ابراهيم را در مناطق مختلف اطراف دانشــگاه تهران پخش کرد!
صبح روز بعد خيلی به اين رويا فکر کردم. يعنی چه تعبيری داشت؟!
تا اينکه رفقای ما تماس گرفتند و خبر درگیری در اطراف دانشگاه تهران و حادثه کوی دانشگاه را اعلام کردند!
تا اين خبر را شنيدم، بلافاصله به ياد رويای شب قبل خودم افتادم. فتنه 78 خيلی سريع به پايان رسيد. مردم با يک تجمع مردمی در 23 تيرماه، خط بطلانی بر همه فتنه گرها کشيدند.
در آن روز بــود کــه علی نصرالله را ديدم. با آن حــال خراب آمده بود در راهپيمائی شركت كند.
گفتم: حاج علی، تمام اين فتنه را شهدا جمع کردند.
حاج علی برگشــت و گفت: مگه غير از اينه؟! مطمئن باش کار خود شهدا بوده.
🌿راوی:مصطفی صفار هرندی
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت215
این تذهبون
در دوران دفاع مقدس با همسرم راهی جبهه شديم. شوهرم در گروه شهيد اندرزگو و من امدادگر بيمارستان گیلانغرب بودم.
ابراهيم هــادی را اولين بار در آنجا ديدم. يکبار که پيکر چند شــهيد را به بيمارســتان آوردند، برادر هادی آمد و گفت: شــما خانم ها جلو نيائيد! پيکر شهدا متلاشی شده و بايد آنها را شناسائی کنم.
بعدها چند بار نوای ملکوتی ايشــان را شــنيدم. صدای بسيار زيبائی داشت.
وقتی مشغول دعا ميشد، حال و هوای همه تغيير ميکرد.
من ديده بودم که بسيجی ها عاشق ابراهيم بودند و هميشه در اطراف او پر از نیروهای رزمنده بود.
تا اينکه در اواخر سال 1360 آنها به جنوب رفتند و من هم به تهران برگشتم. چند سال بعد داشتيم از خيابان 17 شهريور عبور ميکرديم که يکباره تصوير آقاابراهيم را روی ديوار ديدم! من نميدانســتم که ايشــان شهيد و مفقود شده!
از آن زمان، هر شــب جمعه به نيت ايشــان و ديگر شــهدا دو رکعت نماز ميخوانم.
تا اينکه در سال 1388 و در ايام ماجرای فتنه، يک شب اتفاق عجيبي افتاد. در عالم رويا ديدم که آقا ابراهيم با چهره ای بسيار نورانی و زيبا، روی يک تپه سر سبز ايستاده! پشت سر او هم درختانی زيبا قرار داشت.
🌿راوی:خانم رسـولی و...
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت217
مـزار یاد بود
بعد از ابراهيم حال و روز خودم را نمی فهميدم. ابراهيم همه زندگی من بود.
خيلی به او دلبسته بوديم. او نه تنها يک برادر، که مربی ما نيز بود.
بارهــا با من در مورد حجــاب صحبت ميکرد و ميگفــت: چادر يادگار حضرت زهرا (س) اســت، ايمان يک زن، وقتی کامل ميشود که حجاب را کامل رعايت کند و...
وقتی ميخواستيم از خانه بيرون برويم يا به مهمانی دعوت داشتيم، به ما در مورد نحوه برخورد با نامحرم توصيه ميکرد و...
اما هيچگاه امر و نهی نميکرد! ابراهيم اصول تربيتی را در نصيحت کردن رعايت می نمود.
در مورد نماز هم بارها ديده بودم که با شوخی و خنده، ما را برای نمازصبح صدا ميزد و ميگفت:«نماز، فقط اول وقت و جماعت»
هميشــه به دوستانش در مورد اذان گفتن نصيحت ميکرد. ميگفت: هرجا هستيد تا صدای اذان را شنيديد، حتی اگر سوار موتور هستيد توقف کنيد و با صدای بلند، پروردگار را صدا کنيد و اذان بگوئيد.
زمانی که ابراهيم مجروح بود و به خانه آمد از يک طرف ناراحت بوديم و از يک طرف خوشحال!
ناراحت برای زخمی شدن و خوشحال که بيشتر ميتوانستيم او را ببينيم.
🌿راوی:خـواهر شهید
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت218
مــزار یاد بود
خب به ياد دارم که دوســتانش به ديدنش آمدند. ابراهيم هم شــروع به خواندن اشعاری کرد که فکر کنم خودش سروده بود:
اگر عالم همه با ما ســتيزند اگر با تيغ، خونم را بريزند
اگر شــويند با خون پيکرم را اگر گيرند از پيکر سرم را
اگر با آتش و خون خو بگيرم ز خط سرخ رهبر بر نگردم
بارها شنيده بودم كه ابراهيم، از اين حرف که برخی می گفتند: فقط ميريم جبهه برای شهيد شدن و... اصلا خوشش نمی آمد!
به دوستانش ميگفت: هميشه بگيد ما تا لحظه آخر، تا جائی که نفس داريم برای اسلام و انقلاب خدمت ميکنيم، اگر خدا خواست و نمره ما بيست شد آن وقت شهيد شويم.
ولی تا اون لحظه ای که نيرو داريم بايد برای اسلام مبارزه کنيم.
ميگفــت بايد اينقدر با اين بدن کار کنيم، اينقدر در راه خدا فعاليت کنيم که وقتی خودش صلاح ديد، پای کارنامه ما را امضا کند و شهيد شويم.
اما ممکن هم هســت که لياقت شهيد شدن، با رفتار يا کردار بد از ما گرفته شود.
🌹🌹🌹
ســالها از شهادت ابراهيم گذشــت. هيچکس نميتوانست تصور کند که فقدان او چه بر سر خانواده ی ما آورد. مادر ما از فقدان ابراهيم از پا افتاد و...
تا اينکه در ســال 1390 شــنيدم که قرار است سنگ يادبودی برای ابراهيم، روی قبر يکی از شهدای گمنام در بهشت زهرا(س) ساخته شود.
ابراهيم عاشق گمنامی بود. حالا هم مزار يادبود او روی قبر يکی از شهدای گمنام ساخته ميشد.
در واقع يکی از شــهدای گمنام به واسطه ابراهيم تکريم ميشد. اين ماجرا گذشت تا اينكه به كنار مزار يادبود او رفتم.
🌿راوی:خــواهر شهید
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
#سلام_بر_ابراهیم 🕊
#قسمت_آخر
مـزار یاد بود
روزی که برای اولين بار در مقابل ســنگ مزار ابراهيم قرار گرفتم، يکباره بدنم لرزيد! رنگم پريد و باتعجب به اطراف نگاه کردم!
چند نفر از بســتگان ما هم همين حال را داشتند! ما به ياد يک ماجرا افتاديم که سی سال قبل در همين نقطه اتفاق افتاده بود!
درســت بعد از عمليات آزادی خرمشهر، پســرعموی مادرم، شهيد حسن سراجيان به شهادت رسيد.
آن زمــان ابراهيــم مجروح بود و با عصا راه ميرفت. اما به خاطر شــهادت ايشان به بهشت زهرا(س) آمد.
وقتی حسن را دفن کردند، ابراهيم جلو آمد و گفت: خوش به حالت حسن، چه جای خوبی هستی! قطعه26 و كنار خيابان اصلی. هرکی از اينجا رد بشه يه فاتحه برات ميخونه و تو رو ياد ميکنه.بعد ادامه داد: من هم بايد بيام پيش تو! دعا کن من هم بيام همينجا، بعد هم
با عصای خودش به زمين زد و چند قبر آن طرف تر از حسن را نشان داد!
چند ســال بعد، درست همان جائی که ابراهيم نشــان داده بود، يک شهيد گمنام دفن شد.
و بعد به طرز عجیبی ســنگ يادبــود ابراهيم در همان مــکان که خودش دوست داشت قرار گرفت!!
🌿راوی:خـواهر شهید
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜
●➼┅═❧═┅┅───┄
2.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄
#سلام_بر_ابراهیم
☘ حلال مشکلات ما #حضرت_زهرا ست!
┈┈••✾•🌿•✾••┈┈