#سلام_بر_ابراهیم
#داستان_زندگی_شهید_پهلوان_بی_مزار
#شهید_ابراهیم_هادی
#انتشارات_شهید_ابراهیم_هادی
#قسمت_صد_و_شصت_و_چهار
💚فراق❤️ص ۲۲۰
✔عباس هادي
🔵...پنج ماه از شهادت ابراهيم گذشت. هر چه مادر از ما مي پرسيد: چرا ابراهيم مرخصي نمي آيد، با بهانه هاي مختلف بحث را عوض مي كرديم!مــا مي گفتيــم: الان عملياته، فعلا ً نمي تونه بيــاد و...
🔵خلاصه هر روز چيزي مي گفتيم. تا اينكه يك بار مادر آمده بود داخل اتاق.روبروي عكس ابراهيم نشســته و اشك مي ريخت! جلو آمدم. گفتم: مادر
چي شده!؟
🍁@shahidabad313
🔵گفــت: مــن بوي ابراهيــم رو حس مي كنــم! ابراهيم الان تــوي اين اتاقه! همين جاست و... وقتي گريه اش كمتر شد گفت: من مطمئن هستم كه ابراهيم شهيد شده.
🔵مادر ادامه داد: ابراهيم دفعه آخر خيلي فرق كرده بود، هر چه گفتم: بيا بريم خواستگاري، مي خوام دامادت كنم، اما او مي گفت: نه مادر، من مطمئنم كه
برنمي گردم. نمي خواهم چشم گرياني گوشه خانه منتظر من باشه!
🔵چند روز بعد دوباره جلوي عكس ابراهيم ايســتاده بود و گريه مي كرد. ما بالاخره مجبور شديم دائي را بياوريم تا به مادر حقيقت را بگويد.
🍁@pmsh313
🔵آن روز حال مادر به هم خورد. ناراحتي قلبي او شديدتر شد و در سي سي يو بيمارستان بستري شد!
🔵سالهاي بعد وقتي مادر را به بهشت زهرا(س) مي برديم بيشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار برود.
به ياد ابراهيم كنار قبر شهداي گمنام مي نشست.
🔵هــر چند گريه براي او بد بود. اما عقده دلــش را آنجا باز مي كرد و حرف دلش را با شهداي گمنام مي گفت.
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━┓
❖ @shahidabad313 ❖
┗━━─━━━⊰✾✿✾⊱┛