شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ چهل و شش: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ چند سال بعد از شهادت سید، خداوند به من فرزندی عط
#خاطرهـ شمارهـ چهل و هفت:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ مادر ما زن مظلومی بود که خیلی در راه تربیت صحیح فرزندانش تلاش كرد، لحظه ای از فرزندانش غافل نبود. اختلاف سنی او با مجتبی کم بود. برای همین رازدار مجتبی و دیگر فرزندان بود. مادر همیشه می گفت: مجتبی خیلی به ما درس داد، ما را با اسلام ناب آشنا كرد. زمانی که می خواستیم خبر شهادت مجتبی را به مادر بگوییم خیلی می ترسیدیم. او ناراحتی قلبی داشت، ترس ما از این بود که این ناراحتی شدید تر شود. اما مادر خودش جلو آمد و گفت: من می دانم که مجتبی شهید شده. من مطمئن هستم. اصلاً مجتبی برای این دنیا نبود. خدا به او صبر داد. در مراسم تشییع و تدفین او مانند کوه استوار ایستاده بود. اصلاً فکر نمی کردیم اینگونه مقاوم باشد. بعد از شهادت مجتبی وظیفه مادر سنگین تر شده بود! عصرهای پنج شنبه و جمعه به سرمزار مجتبی می رفت و آنجا می ماند. بسیاری از خانم ها بودند که تازه با شخصیت مجتبی آشنا شده بودند و به سر مزار می آمدند. آنها از مادر می خواستند تا برایشان از خاطرات مجتبی بگوید.
🌷 بارها دیده بودم که دخترانی تقریباً بد حجاب می آمدند و می گفتند: برای عرض تشکر آمده ایم! ما حاجتی داشته ایم و این سید عزیز را به حق جده اش قسم دادیم و حاجت روا شدیم و... در این مواقع، مادر با لحنی صحیح و مادرانه شروع به امر به معروف می کرد. ابتدا خاطراتی از مجتبی تعریف می کرد. این كه مجتبی همیشه بنده واقعی خدا بود بعد می گفت: دختر عزیزم، خدا شما را حفظ کند، مجتبی از اینکه شما اینگونه باشی ناراحت می شود. بعد خیلی مودبانه در مورد اهمیت حجاب و اینکه چرا حجاب مورد تاکید اسلام است صحبت می نمود. دختران زیادی بودند که با نصیحت مادر، مسیر زندگی آنها تغییر کرد. حتی برخی از آنها از دیگر شهرها به ساری می آمدند و... سال ۸۵ ناراحتی قلبی مادر شدیدتر شد. قرار شد او را عمل کنند. کل خانواده از شرایط مادر ناراحت بودیم. اما او نشاط درونی عمیقی داشت! قبل از عزیمت به بیمارستان گفت: من عازم سفر هستم. دیگر تمایل به ماندن ندارم! در مقابل چشمان حیرت زده ما ادامه داد: مجتبی را دیده ام، جایگاه آخرتی مرا نشان داده و گفته که من با شما هستم. در یک غروب غم انگیز، مادر ما به دیدار سید مجتبی رفت. همه خانواده در حسرت غم و اندوه فقدان او سوختند.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ چهل و هفت: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ مادر ما زن مظلومی بود که خیلی در راه تربیت صحیح
#خاطرهـ شمارهـ چهل و هشت:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ مدت زیادی از شهادت سید نگذشته بود. جو سیاسی همه شهرها را ملتهب کرده بود. دوم خرداد ۷۶ در پیش بود. عده ای از دوستان سید که به جناح چپ معروف شده بودند دور هم نشسته بودند، مرتب از کاندیدای مورد حمایت خود صحبت می کردند. موج حمایت های آنها به هیئت هم کشیده شده بود. این سیاسی کاری ها باعث شد عده ای از هیئت جدا شوند. یک شب دوباره دور هم جمع شدند و بحث سیاسی را پیش كشیدند. یکی از دوستان سید که به کار خود در حمایت از آن نامزد اصرار می کرد، گفت: «والله قسم، اگر خود سید هم بود به ... رأی می داد.» گفتم: چی داری میگی؟! چرا بی خود قسم می خوری.» بعد شروع کردم به صحبت. تا توانستم بر علیه کاندیدای مورد حمایت او حرف زدم. هر چه دلم خواست گفتم! آن شب با ناراحتی جلسه را ترک کردم، شب هم خیلی زود خوابیدم.
🌷 ایستاده بود در مقابلم. با چهره ای بسیار نورانی تر از زمان حیات. اخم کرده بود. فهمیدم از دست من ناراحت است. آمدم حرف بزنم که سید گفت: «می دونی اون طرف چه خبره؟! چرا به این راحتی غیبت می کنی؟! می دونی اهل غیبت چه عذابی دارند. بعد به حرف آن دوستان اشاره کرد و گفت: والله قسم اگر بودم، به آن آقا رأی نمی دادم.»
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ چهل و هشت: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ مدت زیادی از شهادت سید نگذشته بود. جو سیاسی همه
#خاطرهـ شمارهـ چهل و نه:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ خیلی با هم رفیق شده بودیم. کار خاصی هم در منطقه خوزستان نداشتیم، سید می گفت: «از این فرصت باید برای خودسازی استفاده کرد. از همین دوران شروع کرد و برای خودش قوانینی نوشت و به آن ها عمل می کرد.» در تابستان روی پشت بام می خوابید. نیمه های شب بلند می شد و آماده نماز شب می شد. از فضائل نماز شب برای من هم می گفت، اینکه در احادیث آمده: بر شما باد به نماز شب حتی اگر یک رکعت باشد. زیرا انسان را از گناه باز می دارد. خشم پروردگار را خاموش می کند، سوزش آتش را در قیامت دفع می کند. بعد درباره نماز شب خواندن شهدا می گفت.
🌷 سید اهل عمل به دستورات دین بود. برای همین کلام او بسیار تأثیرگذار بود. افرادی که با او کار می کردند، بعد از مدتی همگی به نماز جماعت و یا نماز شب مقید می شدند.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ چهل و نه: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ خیلی با هم رفیق شده بودیم. کار خاصی هم در منطقه
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ تمام اخلاق و رفتار سید مجتبی درس بود، همه كارهایش برای ما آموزنده بود. فراموش نمی كنم اولین باری که او را دیدم سال ۱۳۶۵ در هفت تپه و گردان مسلم بود. سید از نیروهای گروهان سلمان بود، رفتار و ظاهرش برایم جالب بود. همیشه تمیز و آراسته، پیراهن سرشانه دار، شلوار شش جیب، کلاه کوچک مشکی و شال سبز نشانه ظاهری او بود، فوتبال هم خیلی خوب بازی می کرد. سید هیبت عجیبی داشت، چهره ای نافذ و گیرا داشت. با یک نگاه انسان را جذب می کرد. صدای او در مداحی سوز عجیبی داشت. همین عوامل باعث می شد همه تقاضای حضور در گروهان سلمان را داشته باشند. بعد از آن ایام، دیگر سید را ندیدم تا جنگ به پایان رسید. من در خوزستان در مقر تیپ سوم لشکر ۲۵ کربلا بودم.
🌷 اواخر سال ۱۳۶۷ بود، پس از بهبودی سید، او هم به خوزستان آمد. سید در اطلاعات عملیات لشکر مشغول شد. البته اوایل کار پیش هم نبودیم. مدتی بعد او هم به تیپ سوم آمد. سعی می کردم یک لحظه از او جدا نشوم. تمام اخلاق و رفتار او برای من درس داشت. بسیار در من تاثیرگذار بود. هیچ گاه ندیدم که ما را به کاری امر و نهی کند، بلکه همیشه غیر مستقیم حرفش را می زد؛ مثلاً، آخر شب می گفت: «من می روم وضو بگیرم. در روایات تأکید شده کسی که با وضو بخوابد شیطان به سراغ او نمی آید و ...» ناخودآگاه ما هم ترغیب می شدیم و به همراه او برای وضو گرفتن حرکت می کردیم.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ تمام اخلاق و رفتار سید مجتبی درس بود، همه كارهایش ب
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و یک:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ همان ایام حضور در خوزستان بود. با سید و دیگر پرسنل رسمی دور هم نشسته بودیم. هر كسی چیزی می گفت. چند نفر از رفقا به موضوع سربازهای وظیفه اشاره كردند و گفتند: «بزرگ ترین مشكل ما این سربازها هستند! نه نماز می خوانند. نه حرف گوش می كنند نه ... سید با تعجب گفت: «من باور نمی كنم! چرا سربازهای ما این طور نیستند؟! سربازهای واحد ما از خود ما هم بهترند!» دوستانی كه این موضوع را مطرح كرده بودند گفتند: «خب تو شانس داری، هر چی سرباز خوبه گیر تو میاد.» اما من می دانستم چرا سربازان واحد اطلاعات كه با سید كار می كنند این قدر خوب هستند! همان جا گفتم: «موضوع شانس نیست. سید با سربازها مثل بسیجی های دوران جنگ برخورد می كنه. آن قدر با محبت هست كه اون ها شرمنده می شن. هیچ وقت ندیدم به سرباز بی احترامی كنه. در مسائل شخصی و كارهایی مثل نماز، هیچ وقت امر و نهی نمی كنه. بارها دیدم که سید، جیره میوه خودش را برای سربازها می بره و... این مسائل باعث شده كه سربازهای سید مجتبی، حتی بعد از اتمام خدمت از سید جدا نمی شن!»
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و یک: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ همان ایام حضور در خوزستان بود. با سید و دیگر پ
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و دو:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ یکی از بچه های كارگزینی سید را صدا كرد و گفت: «دو تا سرباز داریم كه همه را خسته كرده اند. سه بار تا حالا واحد آن ها را عوض كردیم، یک بار هم پرونده این ها به واحد قضایی ارسال شده اما بی فایده بوده. می تونی این ها رو ببری تو واحد خودت.» سید گفت: «باشه مشكلی نیست. از این به بعد هر سربازی كه فكر می كنی مشكل داره بفرست پیش من!» سربازها همان شب به واحد ما آمدند. به محض اینكه وارد اتاق شدند سید بلند شد و به استقبالشان رفت. بعد با هر دوی آن ها دست داد و روبوسی كرد. موقع شام بود. بر خلاف برخی از پرسنل، با سربازها سر سفره نشستیم. بعد از صرف غذا سید ظرف ها را جمع كرد. اصرار من و آن سربازها بی فایده بود. همه ظرف ها را شست و برگشت، بعد گفت: «شما خسته اید تازه هم به این واحد آمدید. امشب را استراحت كنید.»
🌷 صبح فردا كه می خواستیم نماز بخوانیم این دو سرباز هم بلند شدند. با هم جماعت خواندیم. از آن روز دیگر لازم نبود كاری را به آن ها بگوییم. قبل از اینكه ما حرفی بزنیم این دو سرباز كارها را انجام می دادند. سید طوری با آن ها برخورد می كرد كه گویی برادر آن هاست، با آن ها می گفت، می خندید. به آن ها اعتماد می كرد. آن ها هم پاسخ اعتماد سید را به خوبی می دادند. حتی یک بار ندیدم كه سید به آن ها بگوید كه مثلاً برای نماز صبح بلند شوید، بلكه غیر مستقیم پیام خود را منتقل می كرد؛ مثلاً، از فضیلت اول وقت می گفت. اینكه انسان اگر سحرخیز باشد، چقدر در روح و روان او اثر دارد. از سخنان دانشمندان مثال می زد و ... البته ناگفته نماند که اطلاعات عمومی سید بسیار بالا بود. در اوقات بیکاری بیشتر مطالعه می کرد. یک بار در تلویزیون مسابقه ای بود که صد سؤال اطلاعات عمومی مطرح شد. سید به نود سؤال پاسخ صحیح داده بود.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و دو: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ یکی از بچه های كارگزینی سید را صدا كرد و گفت:
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و سه:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ یک شب در بین نیروها مسابقه انداختند. قرار شد سید با یکی دیگر از پرسنل کشتی بگیرد. سید گفت: «هر کسی که باخت باید ظرف شام همه نیروها، حتی سربازها را بشورد.» سربازها همه جمع شدند تا سید را تشویق کنند. طرف مقابل بدن بسیار ورزیده ای داشت. از آن هایی بود که سربازها رابطه خوبی با او نداشتند. این مسابقه به سی ثانیه نکشید، سید مجتبی با ضربه فنی پیروز شد. بارها شده بود كه وقتی فوتبال بازی می کردیم با تیم سربازها می ایستاد. شده بود رازدار آن ها. هر كدام از سربازها كه مشكلی داشت با سید مطرح می كرد، می دانست كه سید بهترین مشاور است، آن سربازها می گفتند: «تا حالا هیچ یک از پرسنل با ما این طور برخورد نكرده. هیچ كس مثل سید به ما اهمیت نداده.»
🌷 فراموش نمی کنم یكی از آن ها تا پاسی از شب بیرون محوطه با سید مشغول صحبت بود. می گفت: «عاشق شدم! همه هوش و حواسم جای دیگری است! سید ساعت ها با او صحبت كرد. او با كلامش به عشق او جهت داد.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و سه: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ یک شب در بین نیروها مسابقه انداختند. قرار شد س
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و چهار:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ مدتی بعد از ارتحال امام دوباره به منطقه خوزستان برگشتیم، در منطقه اروندكنار مستقر بودیم. آن زمان سید در طرح و عملیات تیپ مشغول شده بود. تا اواخر سال ۶۹ در آن منطقه مستقر بودیم. یک روز ساعت شش صبح من را صدا كرد و گفت: «بریم شناسایی؟! » من هم بلند شدم. زمستان بود و هوا بسیار سرد. حسابی خودمان را پوشاندیم. با موتور هوندا ۲۵۰ به سمت جاده ساحلی رفتیم. از پشت ساختمان قدیم صدا و سیمای آبادان عبور كردیم، یک دفعه سید موتور را نگه داشت! پیاده شد و آرام به سمت خاكریز ساحلی رفت. خیره شد به ساحل عراق. آن ایام جنوب عراق در جریان جنگ خلیج فارس مورد حمله آمریكا قرار گرفته بود. بنابر این وظیفه ما سنگین تر بود. آمدم كنار سید، با دست ساحل عراق را نشان داد و گفت: «اونجا رو نگاه كن!» مردی به سختی از میان گل و لای خود را به آب اروند رساند، بعد یک تویوپ بزرگ را داخل آب قرار داد و بعد هم همسر و دو فرزندش را آورد و روی آن نشاند، خودش هم روی تویوپ ایستاد. با یک چوب بلند شروع كرد به پارو زدن! می خواست به سمت ساحل ایران بیاید اما جریان آب اروند آن ها را به سمت خلیج فارس می برد.
🌷 سید پایین خاکریز كنار ساحل می دوید. من هم با موتور حركت كردم. دقایقی گذشت، آن ها به هر سختی كه بود به ساحل ما رسیدند. با دشواری از میان گل و لای ساحل عبور كردند. همین كه روی خاکریز ساحلی آمدند سید جلو رفت و گفت: «السلام علیكم، اهلاً و سهلاً، کیف حالک؟»
🔴 ادامه دارد ...
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و چهار: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ مدتی بعد از ارتحال امام دوباره به منطقه خوزس
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و پنج:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍... مرد عرب، كه تمام بدنش خیس و گِلی شده بود، چند قدمی به عقب رفت. زن و دختر و پسر خردسال او در پشت سر پدر مخفی شدند. مرد، كه خیلی ترسیده بود، دستانش را به عقب گرفته بود و از آن ها محافظت می كرد. من لباس فرم سپاه به تن داشتم. اما سید یک كاپشن و یک اوركت پوشیده بود. سید سرش را پایین گرفت و به عربی گفت: «نترسید، ما مسلمانیم ما مثل شما شیعه هستیم، ما سربازان اسلام هستیم، شما میهمان ما هستید، مهمان اسلام هستید.» بعد رو كرد به من و گفت:«سریع برو ماشین رو بیار.» سریع رفتم به سمت مقر موتور را گذاشتم و با یک ماشین برگشتم.
🌷 سید به همراه آن خانواده كنار جاده ایستاده بود. در حالی كه فقط یک پیراهن به تن داشت! اوركت و كاپشنش را به زن و مرد عرب داده بود سوار خودرو شدیم. سریع گاز دادم و رفتیم سمت مقر. سید دستم را گرفت و گفت: «مجید جان یواش برو! این خانم مسافر داره!»
🔴 ادامه دارد ...
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و پنج: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍... مرد عرب، كه تمام بدنش خیس و گِلی شده بود،
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و شش:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍... رسیدیم مقر، سید یكی از اتاق ها را كه گرم تر بود برای آن ها آماده كرد. بعد هم از جیره خودمان به آن ها صبحانه داد. وقتی نان و پنیر و كره و مربا را در سفره در مقابلشان گذاشتم اشک در صورت آن ها حلقه زده بود، نمی دانید با چه اشتهایی می خوردند. بعدها مرد عرب گفت: «می خواستند من را به زور به جنگ ببرند. من شیعه هستم، مجبور شدم كه با خانواده فرار كنم. ما چند روز بود كه چیزی برای خوردن پیدا نكرده بودیم.» توكل كردم به خدا و دل به دریا زدم. خدا هم شما را در مسیر ما قرار داد. همان روز همسر مرد عرب را به بیمارستان بردیم و روز بعد زایمان كرد، سید هم گفت: «تا اینجا وظیفه انسانی ما بود. از این به بعد پیگیری آن ها با مسئولان قرارگاه سپاه.»
🌷 وقتی از مرد عرب خداحافظی كردیم گریه می كرد. می گفت: «والله خمینی حق. والله صدام باطل. شما ما رو شرمنده كردید.» از روز بعد، مرز ما به روی مهاجران عراقی باز شد. آن ها در اردوگاه موقت خرمشهر، كه به همین منظور تهیه شده بود، اسكان داده شدند. ما هم به همراه سید در نقطه مرزی اروند کنار مستقر بودیم و به نحوه ورود آن ها نظارت داشتیم. مهاجران عراقی همگی گرسنه بودند. سید از هزینه شخصی خودش بیسكویت و كیک و ... می گرفت و به بچه های كوچک تر می داد. می گفت: «این ها میهمان هستند. الان موقع ثواب جمع كردنه!» عراقی ها ... مدتی بعد به كشورشان بازگشتند.
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و شش: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍... رسیدیم مقر، سید یكی از اتاق ها را كه گرم تر
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و هفت:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ نمی دانم چطور سر از ساری درآوردم! چطور به سر مزار سید مجتبی رفتم، چطور برادرش را ملاقات کردم و ... احساس می کنم هیچ کدام این ها دست من نبود. بعد هم توسط یکی از دوستان، پرونده کامل این شهید شامل خاطرات و مصاحبه ها و ... به دستم رسید. اصلاً فکر می کنم هیچ کدام از این جریانات با اراده من نبود! پس از اینکه خاطرات سید تا حدودی جمع شد و آن ها را مطالعه کردم تصمیم گرفتم این کار را متوقف کنم؛ چون می ترسیدم، شک نداشته و ندارم که با چاپ این مجموعه انواع حرف ها را خواهم شنید؛ اینکه شما مقام این شهید را خیلی بالا بردید. کارهایی عجیب را به او نسبت دادید که بعضاً از بزرگان دین سر می زده و خیلی حرف های دیگر. حتی قبل از چاپ کتاب، وقتی مطالب دسته بندی شده را به دوستان خودم دادم تا نظرشان را بگویند، برخی با همین مطالب پاسخم را دادند که فهم و درک جامعه از شهدا خیلی بالا نیست، بنابر این باعث می شود با این کار مخالفت شود؟!
🌷 نمی دانم. شاید آن ها راست می گویند. شاید ما آن قدر زمینی و دنیایی و آلوده هستیم که نمی توانیم جایگاه آن ها را تشخیص دهیم و یا هزاران دلیل دیگر. ساعت ها با خودم فکر کردم. چه باید کرد. آیا خاطرات ناب او را در حافظه خود بایگانی کنیم. یا برای قضاوت و هدایت آیندگان بر روی برگه های کاغذ پیاده كنیم. از خود سید کمک خواستم. من برای اینکه مطالب را آن گونه که هست بیان کنم مجبورم به رویاهای صادقه ای که دیگران در مورد سید دیدند استناد کنم و می دانم تنها پل ارتباطی ما با عالم بالا، رویاهای صادقه ای است که اصل دین نیز آن ها را تأیید می کند. برای اینکه اثبات کنم سید به دلیل ارتباط شدید و خالصانه ای که با خداوند و اهل بیت داشته است به مقاماتی رسیده و هم اکنون نیز می تواند گره گشای بندگان خدا باشد باید مثال هایی بیاورم ...
🔴 ادامه دارد ...
✅ شبهای جمعه خاطرات
🌹 انتشار مطالب کانال همراه با ذکر صلوات و منبع جایز است.
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir
شهید سید مجتبی علمدار "بهشت علمدار"
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و هفت: @shahidalamdar_ir 👇👇👇👇👇👇 ✍ نمی دانم چطور سر از ساری درآوردم! چطور به سر
#خاطرهـ شمارهـ پنجاه و هشت:
@shahidalamdar_ir
👇👇👇👇👇👇
✍ خداوند در قرآن شهدا را زنده خوانده. آن ها زنده اند و نزد پروردگار خویش روزی می خورند. در جایی دیگر آنها را بهترین رفقای انسان خوانده. همچنین علمای ما طبق روایات می گویند: شهید بعد از عروج از بند تعلقات دنیایی قدرت بیشتری میابد و تأثیر گذار تر خواهد شد. از طرفی همه ما به کراماتی که از علمای دین و امامزادگان عزیز (بعد از ارتحال آن ها) رخ می دهد اعتقاد داریم، حال به قرآن مراجعه می کنیم و می بینیم که خداوند، مجاهدان در راه خودش را نسبت به آن ها که در جهاد شرکت نکردند به اجر عظیم برتری بخشیده. و کسی چه می داند که اجر عظیم خدا چیست!؟
🌷 آری، دوستان عزیز. سید مجتبی، از اولاد امامان معصوم بود. اهل علم بود. در لحظات فراقت، همواره مشغول کسب علم بود. اهل عبادت و اخلاص و تقوا بود. هیچ گاه دامن خود را با گناه آلوده نکرد. ذاکر و مداح اهل بیت او اهل جهاد بود. پیکر زخمی او گواه بر سختی هایی بود که در دوران جهاد تحمل کرد. او از آنچه تصور می کنیم بالاتر بود؛ چون هر آنچه کرد، فقط خدا را در نظر گرفت. او در یک كلام «عبد» بود، بنده شایسته برای خدا. حالا شاید قبول کنیم آنچه را که سید بعد از عروج خود می گوید؛ در عالم رویا به آن جانباز گفت: «تا چند روز هر کس بر سر مزار من آمد، هر چه خواست از خدا گرفت چون مادرم حضرت زهرا چند روز در کنار مزارم حضور داشتند.» مدتی بعد با خوشحالی به دیدن یکی دیگر از دوستان می آید و با او سخن می گوید. وقتی از علت خوشحالی سید سؤال می کند پاسخ می شنود: «دیشب مزارم نورانی شد؛ چون میزبان آقا ابوالفضل بودم.» و یا هزاران ماجرای مشابه دیگر...
🌷 آری، سید را آن ها شناختند که خود آسمانی اند. آن ها که خود مسافران من الحق الی الخلق هستند. علامه حسن زاده آملی او را شناخت. زمانی که این عارف و عالم جلیل القدر در یکی از یادواره های شهدا در آمل حضور یافتند، سید مجتبی را مثال زدند و فرمودند: «سید مجتبی مثل كبوتری بود كه یک بالش را با تیر زده بودند، با یک بال آن قدر بال بال زد تا به جایی رسید كه خیلی از علمای هشتاد ساله به آن درجه نرسیدند!!»
🌹 خاطراتِ درج شده در کانال، از کتاب #علمدار انتشارات شهید هادی برگرفته شده بود که هر هفته تقدیم شما می شد. 🌹
💠با ما همراه باشید💠
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 eitaa.com/shahidalamdar_ir