eitaa logo
شـھیـــــــدانــــــہ
1.2هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
37 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم تبلیغات ارزان در کانال های ما😍😍 مجموعه کانالای مذهبی ناب👌👌 💠 تعرفه تبلیغات 👇 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 🍂 🍂 🌸🌷🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
🔷🔹🔹 #فرازےازوصیتـــــنامہ 💢 اگر روزی پیکر من را آوردند حتما بگذارید یک بوسه به روی من، فاطمه‌ی بابا بزند... آره! عشق قیمت نداره... ● جاویدالاثر ▫️مدافـــــع حـــــرم▫️ #شهیـد_مهـــــدی_ثامنـــــی🌹 #یاد_شهدا_با_صلوات ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_از_سوریه_تا_منا ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ #قسمت_ششم 🔹فردای آن روز سلما با توپ پر
══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 🔹از همان اول صبح با هر چیزی که تصورش را بکنی زهرا بانو را دیدم که روی سرم می‌ایستاد و مرا بیدار می‌کرد نان بربری... کارد پنیرخوری... کفگیرملاقه... حتی با دسته‌ی جارو برقی اما من دوست نداشتم از تختم جدا شوم.🛌 🔸اواخر شهریور بود و هوا حسابی خنک شده بود. بخصوص اوایل صبح که از سرما پتو را دور خودم می‌پیچیدم. حس لذتبخشی بود. بالاخره با هزار ترفند و توپ و تشر زهرا بانو، دل کندم و بلند شدم. هنوز درست و حسابی دست و رویم را خشک نکرده بودم که دستمال گردگیری توی دستم جای گرفت. 🔹همیشه اینطور بود. کافی بود مهمان به منزل ما بیاید کل خانه را پوست می‌کَند بسکه گردگیری می‌کرد و جارو و بشوربساب.😱😞 🔸حالا که بحث خواستگار بود و همین امر بیشتر او را حساس می‌کرد. بهتر بود برای آرامش خودم هم که شده بی‌چون و چرا امرش را اطاعت کنم.🙏 🔹نزدیک ناهار بود و من هنوز صبحانه هم نخورده بودم. البته زهرا بانو مجال نمی‌داد. بابا از بیرون ناهار آورده بود که گرما و بوی غذا فضای خانه را دم کرده و داغ نکند. به هزار بدبختی و التماس ناهار خوردیم و بقیه‌ی کارها ماند برای بعد از ناهار. 🔸ساعت از ۲۱ گذشته بود که زنگ🛎 را فشردند. چادر رنگی‌ام را روی سرم مرتب کردم و منتظر ایستادم. 🔹بلوز و دامن بنفش رنگی پوشیده بودم و روسری لیمویی رنگی که خیلی هم به چهره‌ی ساده‌ام می‌آمد. به اصرار زهرا بانو کمی کرم زده بودم و رژ لب کمرنگ را از همان لحظه، آنقدر خورده بودم که اثری از آن نمانده بود.😊 🔸صالح با شرم همیشگی به همراه پدرش و سلما وارد شد و دسته گلی از نرگس💐 و رز به دستم داد و بدون اینکه سرش را بلند کند با آنها همراه شد. 🔹من هم دسته گل💐 را به آشپزخانه بردم و توی گلدانی که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم. 🔸کت و شلوار سورمه‌ای و پیراهن آبی کمرنگ، چهره و قیافه‌ای متفاوت از بقیه‌ی ایام به او داده بود. ریشش آنکادر شده بود و بوی عطر ملایمی فضا را گرفته بود.😍 🔹با صدای زهرا بانو سینی چای را در دست گرفتم و رفتم. حتی لحظه‌ی برداشتن چای سرش را بلند نکرد. حرصم گرفته بود. خواستم دوباره به آشپزخانه بروم که به دستور زهرا بانو توی مبل فرو رفتم و چادرم را محکم به خودم پیچیدم.😐 🔸ــ بشین دخترم... سلما هم جدی بود. سعی می‌کرد با من رو در رو نشود چون قطعا خنده‌مان می‌گرفت.😂 🔹مقدمات گفتگو سپری شد و پدر در مورد شغل صالح پرسید. صالح با دستمال عرق پیشانی‌اش را خشک کرد و گفت: ــ والا ما که توی سپاه خدمت می‌کنیم و خودتون بهتر شرایط رو می‌دونید. 🔸پدرم گفت: ــ ماموریتتون زیاده؟ البته برون مرزی... ــ بستگی داره. فقط اینو بگم که هر جا لازم باشه بی‌شک میرم حتما. چی بهتر از دفاع⁉️ 🔹پدرم لبخندی زد و سکوت کرد اما زهرا بانو درست مثل دیشب پکر شد. 🔸آقای صبوری گفت: ــ دخترم... مهدیه جان... نظر شما چیه❓ صورتم گل انداخت. نمی‌توانستم چیزی بگویم آن هم جلوی این جمع⁉️ ــ والا چی بگم⁉️‼️ 🔹سلما به فریادم رسید و گفت: ــ آقاجون اجازه بدید این مسئله رو بین خودشون حل کنند. اگه پدر و مادر مهدیه اجازه میدن که برن حرفاشونو بزنن.💑 🔸پدرم اجازه را صادر کرد و من و صالح به اتاق من رفتیم و به خواست او درب را نیمه باز گذاشتم. "واقعا که... خودم باز می‌گذاشتم احتیاجی به تذکر جنابتون نبود" ✍ ادامه دارد ... ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 👇👇 ➣ @MODAFEH14 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌⬛️◼️◾️▪️ #ڪلیپ #شـــــب_قـــــدر ‌‌■آقا اگہ لایق بدونے ما خاڪــ پاتیــــــم ■از عمق وجود وقتی میگیم یاعلی‌مولا ■انگـار توی‌ آغوش ایــــوون طلاتیــــــم 🎙با نوای به یاد ماندنی #شهید_حسیـــــن‌_معزغلامـــــی🌹 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
⬛️◼️◾️▪️ #شـــــب_قـــــدر شب قـــــدر است و دلم شوق #شهــــــادت دارد بی هوا باز مضامین دعا #زینـــــــــــــــب شــــــد ناگهــــــان در وســـــــط گریـــــه و زاری دیــــدم بک یـــارب، بک یــــارب 《بك #یـــــازینــــــب شد》 🏴……🏴……🏴 🔻اشک‌های مدافع حرم🔻 #شهید_محمدهــــادی_کجبــــاف🌷 《 در شبِ تعیینِ سرنوشتش》 #اَللّهُمَّ‌ارْزُقْنا‌تَوْفِیقَ‌الشَّهادَةِ‌فِی‌سَبِیلِکَ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
Fadaeian_Ramazan_Sh20_98_5.mp3
20.62M
🎧🎧🎧 #زمینه 《صل‌علی‌مولی‌الموحدین》 🎤سیدرضا #نریمانی #شب_قـــــدر #التماس_دعای_فرج_و_شهادت ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
⬛️◼️◾️▪️ #شب_قدر است شب تقدیر و ثبت سرنوشت است یا رَبْ! مقدر نما در این شـــب قـدر یک جـرعه از اخـلاص و آن حـالِ شهیـدان را... به حق شهــ🌷ـدا ، الهی العفو العفو العفو .... 🍃 دعـــــا برای سلامتی و فرج آقا امام زمان (عج) شفای بیماران و عاقبت بخیری جمیع مؤمنین و مؤمنات فراموش نشود.. #التماس_دعای_فرج_و_شهادت #شبتــــــون_حیــــدرے ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
Tahdir-(www.DaneshjooIran.ir) joze23.mp3
8.07M
🍃✨🍃✨🍃 💿 #تحدیر_قرآن_کریم ⇧⇧ 《تندخوانی》 ◀️ #جزء_بیست‌وسوم 🎙 استاد #معتز_آقایی ✨التماس‌ دعا✨ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
﷽ #حدیـــــث_روز ⇧⇧ #چھارشنبـــــہ ☀️ ۸ خــرداد ۱۳۹۸ 🌙۲۳ رمضـان ۱۴۴۰ 🌲29 مــــــــہ 2019 ذڪــــــر روز ⇩⇩ 《 #یاحَـــــےّیـاقَیـّــــوُمـ 》 ✨روز زیارتی ⇩⇩ ▫️امام ڪاظم (ع) ▫️امام رضــــا (ع) ▫️امام جــواد ‌(ع) ▫️امام هــادی ‌‌(ع) #السلام‌علیک‌یا‌اباصالح‌‌المهدی #الّلهُــمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَــ‌الْفَـــــــرَج ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
⬛️◼️◾️▪️ #سݪام_بر_شھـــــدا دنیایم را با شما آذین بستہ‌ام.. تا با شما نفس بڪشم... با شما زندگے ڪنم تا مگر روزے مثل شما بشوم... روزی ڪنار نامم بنویسند #شهیــد... #ســــــلامــ #صبحتـــون_بخیـــــر #دلاتـــــون_شھـــــدایـــــے🌷 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌹🌸🍃 💌 ↯↯ 🖊 《ان‌شاءالله پرهیزگار باشید و تقوا پیشه کنید و بدانید کلید اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ حیا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلامی و همه را به خوردن لقمه حلال وصیت می‌کنم؛ همه شما عزیزان را به سبقت در کارهای خیر و صله رحم سفارش می‌کنم》↻ ▓ مــــدافــع حــــــرم 💔 《ســــالــــروزولادتــــــــــ♡》 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🔷🔹🔹 #ڪلام_شهیـــــد ▫️ڪاری نڪنید ڪه لیاقت یاوری امام زمان(عج) را از دست بدهید ▫️تا می‌توانید مراقب و محاسب اعمال و اقوال خودتان باشید و خود را در محضـر خـدا حس ڪنید ڪه اگر شما او را نمی‌بینید، او شما را می‌بیند و رئوف و رحیم و قادر و قهار است، و حلم و صبر او شما را ظلوم و جهول نڪند ..... #نوجوان_پانزده_ساله #پهلوان_بسیجی #شهید_سعیـــــد_طوقانـــــی🌹 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_از_سوریه_تا_منا ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ #قسمت_هفتم 🔹از همان اول صبح با هر چیزی
══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 🔹سکوت را صالح شکست. ــ نمی‌خواید سؤال آقاجونم رو جواب بدید؟ ــ بله⁉️‼️ لبخندی زد و گفت: ــ شما مشکلی با شغل من ندارید❓ ــ نه... 🔸از جواب سریعم خنده‌اش گرفت. خودم را جمع کردم و گفتم: ــ البته که سخته اما... خودم عضو بسیجم و برای شغل شما ارزش قائلم. فقط...😔 🔹سرش را بلند کرد و لحظه‌ای چهره‌ام را از نظر گذراند. لبخندی زد و نگاهش را به زمین دوخت و گفت: ــ بفرمایید. هر چی توی دلتونه بگید😊 🔸ــ خب... من می‌خوام بدونم چرا منو انتخاب کردید برای ازدواج⁉️ ــ خب... ملاکهایی که من برای همسر آیندم داشتم تو وجود شما دیدم. ــ مثلا چی؟ ــ حجابتون. حیا و عفتتون. خانواده‌تون. از همه مهمتر اخلاق اجتماعیتون. خیلی وقتا من شما رو تعقیب می‌کردم و از بچه‌های بسیج برادران هم تحقیق کردم هیچ خطایی از شما ندیدم. سلما هم در شناخت شما بی‌تاثیر نبوده..👌 🔹با چشمان متعجبم گفتم: ــ تعقیب می‌کردین⁉️ سری تکان داد و گفت: ــ خدا منو ببخشه. نیتم خیر بود بخدا 🔸چادرم را جلو کشیدم و گفتم: ــ باید منم ببخشم. خندید و گفت: ــ دین و بخشش شما که روز به روز داره به گردنم سنگین‌تر میشه مهدیه خانوم اینم روی بقیه‌اش. 🔹خنده‌ام گرفت و گفتم: ــ اون مورد که حلالتون کردم. منم بودم ماشینارو🚙🚙 اشتباه می‌گرفتم این موردم که به قول خودتون نیتتون خیر بوده پس دینی به گردنتون نیست. حلال... دستی به گردنش کشید و نفس‌اش را حبس شده رها کرد. 🔸ــ شما شرطی برای من ندارید؟ نمی دانستم. واقعا نمی‌دانستم. فقط از این مطمئن بودم که دوستش دارم. ــ اگه اجازه بدید از طریق خانواده‌ام بهتون جواب قطعی رو میدم. فقط تا آخر هفته بهم فرصت بدید فکر کنم.🤔🤔 🔹از اتاق که بیرون آمدیم و پذیرایی شدند مراسم خواستگاری تمام شد. خسته بودم. بدون اینکه حتی روسری را از سرم در بیاورم خوابم برد.😴😴 ✍ ادامه دارد ... ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 👇👇 ➣ @MODAFEH14 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯