#کتاب_با_بابا
براساس خاطراتی از
#سردار_شهید_حاج_محمد_طاهری
و فرزندش#مصطفی
#قسمت_پنجاه و یکم
#آخرین_خداحافظی
مادرم، يعني همسر شهید طاهري حکایت آخرین خداحافظي را اینگونه روایت مي کند: در این سفر آخر، تفاوت رفتارهاي حاجي کاملا ملموس بود. او همیشه معنوي بود و نمازشبهاي عجيبي مي خواند. اما در این سفر آخرحسابي از همه چیز دل کنده بود.
حاجي به دوستانش هم گفته بود: تا می توانید خانواده را به خودتان وابسته نکنید تا بتوانید در عملیات ها به راحتي از دنیا دل بکنید.
چند روزي گذشت. یک روز وارد خانه شدم، دیدم حاجي دارد ساکش را مي بندد. بغض گلویم را گرفته بود و قطرات اشک از چشمانم جاري شد. حاجي کمي سرش را بالا آورد، نیم خیز شد و از زیر
چشم، نگاهي به من انداخت. انگار منتظر حرفي بود. گویا ميدانست که باید جواب پس بدهد. همان طور که نیم رخ، مرا میپایید، لباسهایش را در ساکش جابه جا کرد. بغضم ترکید. دیگر نتوانستم خودداري کنم. گفتم: آخه این چه وضعشه؟ غربت و سه تا بچهي قد و نیم قد و این همه مشکل، تو هم که دائم در جبهه اي و...
خلاصه شروع کردم به غرزدن و گله کردن، هر چه در دلم تلنبار شده بود، ریختم بیرون. حاجي صبر کرد. خوب به حرفهایم گوش داد. سپس آرام و شمرده شمرده گفت: شما هم حق داري، شما هم عزيزي. ميدونم خیلی مشکل داري، اما اسلامم عزیزه،