🌷🕊🌷🍃🌷🍃🕊🌷
#مناسبت_شهادت_شهدای_شمالغرب
سلام بر #شهــدا🌷
آن مهــدی باوران و #یاوران
که لبیک✊ گفتند به #نائب_المهدی
و #مهدی نیز
ادرکنی شان را خریدار شد✅
ای کاش ادرکنیِ ما #جاماندگان نیز با لبیک شهدا🌷 اجابت گردد😔
و #شهید_شویم!
#شهدای_شمالغرب
#سالروز_شهادت ۹۰/۴/۳۰
#یادشان_گرامی_با_ذکر_صلوات
🌷🍃🌷🕊🇮🇷🌷🕊🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🌷🕊🌷🕊🍃🌷
🌷🍃🕊🌷🇮🇷🌷🍃🌷🍃
#دل_نوشته_همسر_شهید
✍از قدیم گفته اند: "خاک سرد است؛
وقتی آنهایی را که خیلی دوستشان دارید♥️ از دست بدهید، کم کم #آرام میشوید"
۹سال از#رفتنت میگذرد
داغ رفتنت هنوز تازه است #آقا_سید
این داغ، روی سینهمان سنگینی میکند.
خاکِ شهید که سردنمیشود است وروز به روز یادونامش میجوشد ❌
#خاکش همیشه گرمِ گرم است..
#شهید_موسوی_نژاد
@shahidmosavinejad
🌷🍃🕊🌷🍃🌷🕊🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🕊🍃🌷🍃🕊🌷
🔴 طراحی زیبای یک کاربر فلسطینی که با استقبال فعالان فضای مجازی همراه شده است.
🌷🍃🌷🍃🍃🌷🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
نزديكي هتل محل اجلاس مي كوبد .
عمليات به نتيجه رسيد.
با نا امن شدن بغداد، اجلاس سران عدم تعهد نيز به دهلي نو منتقل شد.
بقاياي پيكر مطهر #شهید_عباس_دوران ٢٠ سال بعد در ٣٠ تيرماه ٨١ به ميهن بازگشت و در زادگاهش شيراز به خاك سپرده شد .
#روحش_شاد_یادش_گرامی_با_ذکر_صلوات
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🌷🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🕊🌷🕊🌷🍃🌷
حاج جاسم به همراه یکی از دوستان عازم منطقه می شود تا از نزدیک شرایط را بررسی کند . در قرارگاه کربلا یک سری کارها را انجام داد و با وجود تلاش زیاد و انجام کارها از خیلی ناهماهنگی ها رنج میبرد اما هرگز لب به سخن نمی گشود . در حین صحبت با دوستشان به چهار راه امام زمان" عج " میرسد که دژبانی اطلاع می دهد جلوتر نروید، عراق حمله کرده است ولی پس از وقفه ای کوتاه رضایت می دهند که به سمت پادگان حمیدیه بروند . دیگر اجازه رفتن نمیداند ولی حاج جاسم بخاطر شرایط منطقه تصمیم به رفتن میگیرد . یک کیلومتر دور نشده بودند که گلوله مستقیم تانک به سمت ماشین حاج جاسم و همراهش شلیک می شود ، در ابتدا فکر می کنند که دشمن حمله شیمیایی کرده است . لذا رو به دوستش می کند و می گوید که ماسک بزن وبعد فرمان ماشین را بگیر تا من هم ماسک بزنم ، در حین گفت و شنود گلوله ی دیگر به سمت ماشین شلیک می شود . با خواندن《 آیه وجعلنا .....》 گرد و غبار زیاد می شود و حاج جاسم بی اطلاع خط دفاعی دشمن بعثی را رد می کند که دشمن ماشین را به رگبار می بندد . فرمان از دست حاج جاسم خارج و ماشین چپ می کند . چون حاج جاسم راننده بود با واژگون شدن ماشین فرمان به سینه وی فرو می رود و خون زیادی از دهان او بیرون می ریزد . همراه وی نیز دچار آسیب می شود اما برای رهایی حاج جاسم با شکستن شیشه ماشین او را بیرون می کشد و از عراقی ها درخواست آمبولانس می کند اما هیچ کدام توجه نمی کنند . از حاج جاسم خون زیادی رفته بود تشنگی بسیار شدید به او فشار آورده بود اما دشمن همچنان بی تفاوت نگاه میکرد . با دادو بیداد دوست حاج جاسم ماشین وانتی آوردند و ایشان را در پتویی پیچیده و سوار وانت کردند . در راه شدت درد و خون ریزی شدید حال حاج جاسم را وخیم کرده بود ، همراهش از وی میخواهد تا به حضرت زهرا علیها سلام متوسل شود که هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی تسکینش می دهد بیشترین ناراحتی حاج جاسم از بابت جراحات شدیدش نبود بلکه بیشتر نگران جنگ بود . در حالیکه به حضرت زهرا توسل کرده بود سرش را روی پای دوستش می گذارد و پس از طلب حلالیت چشمانش را می بندد ودر تاریخ ۱۳۶۷/۴/۳۱ روحش به ملکوت اعلی پر می کشد ، دشمن تصمیم میگیرد حاجی را همچون دیگر اجساد شهداء در گودالی بیندازد که دوستش درخواست می کند تا اجازه دهند ایشان را دفن کنند به هر شکلی که بود موافقت کردند و سعی در کندن گودالی می کنند و پیکر مطهر شهید را پس از اینکه در پتویی پیچیده شده با کمک چند سرباز عراقی، چند قدم تشیع وبا گفتن لا اله الاالله به خاک می سپارند و پس از سیزده سال پیکر مطهر شهید در۱۳۸۰/۳/۴ مصادف با شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به ایران بازمیگردد و پس از تشیع با شکوه توسط مردم شهید پرور قم در گلزار شهدای علی بن جعفر علیه السلام در کنار برادر کوچکترشان به خاک سپرده می شود .
📜 فرازی از وصیت نامه شهید؛
شما ای ملت مسلمان ، تفاله های آمریکا ، شیطان بزرگ و سوسیال امپریالیسم شوروی و تمام اقمارشان را شناسایی و معرفی کنید و ننشینید تا جایی را به اتش بکشند و سینه و مغزی اندیشمند را ترور ، دیواری را خراب و توطئه ای بر پا، یا بمبی را منفجر کنند .
ای امت ، همواره بیدار باشید، ای سیل خروشان ، شما را به مقدسات عالم سوگند،مبادا روزی پیش بیاید که ازروحانیت متعهد و مسئول که هدفی جز الله ندارند سرپیچی کنید و دشمن را شاد و دوستان را رنجور سازید ، چرا که دشمن میخواهد ما را از نیروی محرکمان جدا کند و شیعه را از سنی و سنی را از شیعه ، کرد را از بلوچ و بلوچ را از کرد و فارس را از عرب و عرب را از فارس و خلاصه امت متحد و منسجم ما را پاره پاره کند و شما باید بهای این استقلال و اتحاد را هرچند که سنگین باشد بپردازید و شعار نه شرقی و نه غربی را که ادامه راه شهداست نصب العین خود قرار دهید و غم از دست دادن برادر حتما بر هوشیاری و تحرک شما خواهد افزود .
⚘روحش شاد و یادش گرامی⚘
⚘نثار ارواح طیبه شهداء . امام شهداء و اموات صلوات ⚘
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🕊🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🍃🌷🕊🌷🍃
#شهید_بشیر_اکبری
#ولادت: ۱۳۴۵/۷/۲
#شهادت:۱۳۶۱/۴/۲۵
#رجعت پیکر:۱۳۷۷/۲/۱۱
#نام_عملیات: رمضان
#منطقه_عملیاتی:شرق_بصره
#روحش_شاد_یادش_گرامی_با_ذکر_صلوات
🌷🍃🕊🌷🕊🌷🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🌷
🌷🍃🌷🕊🍃🌷🕊🌷🍃🌷
#ازدواج_به_سبک_شهداء
راوی:همسر شهید
#شهید_والامقام
#حمید_ایرانمنش
من و #حمید به #کمترین_چیزها راضی بودیم .
به همین خاطر بود که #خریدمان، از یک دست آینه وشمعدان و حلقه ازدواج بالاتر نرفت!
برای #مراسم، پیشنهاد کردم #غذا طبق رسم معمول تهیه شود که به شدت #مخالفت کرد!
گفت: کی رو #گول می زنیم، خودمون یا بقیه رو؟
اگر قراره #مجلسمون رو این طوری بگیریم، پس چرا #خریدمون رو اونقدر ساده گرفتیم؟!
#مطمئن باش این جور بریز و بپاش ها #اسرافه و #خدا راضی نیست.
تو هم از من نخواه که بر #خلاف خواست #خدا عمل کنم.
با این که برای مراسم، #استاندار، #حاکم_شرع وجمعی از #مسئولین_کرمان آمده بودند، نظرش تغییری نکرد وهمان شام ساده ای که تهیه شده بود را بهشان داد!
#حمید می گفت: #شجاعت فقط توی #جنگیدن و این چیزها نیست .
#شجاعت یعنی همین که بتونی کار درستی رو که #خلاف رسم و رسومه، انجام بدی.
🌷🍃🌷🕊🍃🌷🕊🌷🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🕊🌷🍃
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🌷🕊🍃🌷🍃
*📚#خاطرات_طنز_جبهه
بیگودی های خواهر کاتبی😌
✍️حدودا 18.19ساله بودم
که در مســــــ🕌ــــجد محل یک شب حاج اقا
خانما رو جمع کرد و گفت
رزمنده ها لباس ندارند و یه سری کارای تدارکاتی رو خواست که انجام بدیم
من و چند از خواهران✋🏻
که پزشـ🔬ـکی میخوندیم
پیشنهاد دادیم برای جبران نیروی پرستاری بریم بیمارستان های صحرایی🏩
و ما چمدون رو بستیم و راهی جنوب شدیم🚌
من تصور درستی از واقعیت جنگ نداشتم و کسی هم برای من توضیح نداده بود🤐
و این باعث شد که یک ساک دخترونه ببندم شبیه مسافرت های دیگه ، و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ســ🛍ـــاک
یعنی بیگودی هام😲
و چند دست لباس👚
و کرم دست و کلی وسایل دیگه😶 ...
غافل از اینکه جنگ ، خشن تر از اینه که به من فرصت بده موهامو تو بیگودی بپیچم؟
یا دستمو کرم بزنم.👐🏻
به منطقه جنگی و نزدیک بیمارستان رسیدیم.
نمیدونم چطور شد که😰
ساک من و بقیه خواهران از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی که تو منطقه بود
محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو منطقه😰
ما مبهوت به لباسامون که با باد این ور و اون ور میرفتن نگاه میکردیم.🌬
و برادران افتادن دنبال لباسا😱
ما خجالت زده 😥.
برادران بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما😅
دلمون میخواست انکار کنیم😣
اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم😑😐😶
و بعد
بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود و خانما اشاره کردند که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه😂
از اون لحظه که بیگودی ها رو گرفتم. تصمیم گرفتم اونا رو منهدم کنم.❌
شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان☺
صبح یکی از برادرا اومد سمتم با کیسه بیگودی
گفت در حال کیشیک بودن
این بسته مشکوک رو پیدا کردند
گفتن بیگودی های خواهر کاتبیه😮
شب که همه خوابیدن
تصمیم گرفتم
چال کنم پشت بیمارستان صحرایی😊
چال کردم و چند روز بعد یکی از برادرا گفت ما پشت بیمارستان خواستیم سنگر بسازیم
زمین رو کندیم
اینا اومده بالا
گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😐😒
و من
هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم😡
دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا میدیدم که داره میاد سمتم🏃
خواهر کاتبی🗣
خواهر کاتبی🗣
بیگودی هاتون
داستان فوق بر اساس خاطرات بانو کاتبی یکی از امدادگران وجهادگر ۸ سال دفاع مقدس می باشد.😌
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🍃🍃🌷🍃🌷
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
#تشرف_شهداء
#محضر_امام_زمان_عج
#شهید_مهدی_فضل_خدا
در دست نوشته هایش آورده بود:
از ناحیه چشم #مجروح شده بودم.
در بیمارستان بعد از عمل گفتند دیگر #بینایی خود را بدست نمی آورید.
امیدم برای رفتن به #جبهه از بین رفته بود. گریه می کردم و ناراحت بودم.
غروب یکی از روزهای #جمعه در اوج ناامیدی به #مولایم متوسل شدم.
از عمق جان #مولایم را صدا می کردم. در حال زمزمه بودم که صدای پایی شنیدم.
تازه وارد سلام کرد و گفت:
#آقا_مهدی، حالت چطوره؟!
با بی حوصلگی گفتم:
با من چکار دارید. ولم کنید. راحتم بگذارید.
فرمودند:
#آقا_مهدی، شما با ما کار داشتی، مگر بینایی چشمت را نمی خواستی!؟
یک لحظه زبان بند آمد.
دستی روی صورتم حس کردم. چشمانم یکباره باز شد. آنچه می دیدم وجود نازنینی بود که در مقابلم قرار داشت. به اطراف نگاه کردم. در همین حین احساس کردم #آقا در حال خروج از اتاق است.
شتابان به دنبالش دویدم. همین طور که می رفتم فرمود : "برگرد
گفتم: نه #آقا. بگذارید من با شما بیایم...
سراپا نشناخته به دنبالش از اتاق بیرون رفتم. اما کسی را ندیدم.
جلوی راه پله پایم پیچ خورد و از پله ها افتادم.
وقتی چشم گشودم روی تخت بیمارستان بودم.
آنها با تعجب به چشمان #شفا یافته من خیره شده بودند و من دنبال گمشده ام بودم.
📚کتاب وصال، صفحه ۱۰۹ الی ۱۱۱
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🌷🕊🌷
#امام_زادگان_عشق_محله_زینبیه
🌷🍃🌷🕊🌷🍃🕊🌷