#کتاب
#عصرهای_کریسکان #خاطرات_امیر_سعیدزاده #رزمنده_کرد_اسیر_در_چنگال
#ضد_انقلاب_کومله
#نویسنده_کیانوش_گلزار_راغب
#فصل_دهم_و_یازدهم
#قسمت ۳۵
پیغام میفرستم و میگویم: «من خاک کشورم را با پول و دینار و دلار عوض نمیکنم!»
ایمان و وجدانم زمانی بیشتر قوت میگیرد که میفهمم راهم را درست انتخاب کردهام و یکی یکی دوستان و یاران دوران مبارزه و انقلاب به خیل شهدا پیوستهاند. حاج احمد علیپور نمایندۀ مردم سردشت در مجلس شورای اسلامی هم در حال عبور از جادۀ تاکستان در یک سانحه تصادف به طرز مشکوکی ماشینش واژگون میشود و همراه چهار تن از محافظانش در تاریخ سیزدهم مرداد 1363 به جوار فرزند شهیدش رحمتالله علیپور میپیوندد.
#فصل_دهم : خانواده
اسب و اجناس مامرحمان را کومله مصادره میکند، خیلی آزارش داده بودند. دیگر امنیت جانی نداشت و نمیتوانست کاسبی کند. رفت و آمدش در روستاها محدود شده و جانش به خطر افتاده بود. چون سعید پدرش را با زور و گروگانگیری آزاد کرده بود هر لحظه امکان داشت مامرحمان را در مسیرهای روستایی به دام بیندازد و دستگیرش کنند. سعید هم جانش در خطر بود و خیلی کم به منزل میآمد. هر وقت هم میآمد، سرکشی کوتاهی میکرد و زود به سپاه برمیگشت.
یکی دو بار شبانه به منزلمان حمله کردند و میخواستند با نارنجک بچههایم را قتل عام کنند ولی با پادرمیانی همسایهها و نبودن سعید در منزل منصرف شدند. وقتی هجمۀ گروهکها به مال و جان و ناموس مردم بیشتر شد مامرحمان هم به بسیج عشایری پیوست و مسلح شد. اصولاً مسلح شدن مردم باغیرت برای دفاع از حریم خانواده و امنیت شهرشان به امری عادی و معمولی تبدیل شده بود. مامرحمان هم احساس تکلیف کرد و اسلحه به دست گرفت و وارد کارزار جنگ با ضد انقلاب شد. او هم هفته به هفته به خانه نمیآمد و در بسیج خدمت میکرد.
در سال 1362 زهرا هم به دنیا آمده بود و سعید دوست داشت صاحب پسر شود. با عشق و علاقهای که به حضرت امام رضا(ع) داشتیم راهی زیارت مشهد مقدس شد و از امام بزرگوار خواسته بود پسری نصیبمان کند تا جای خالی برادرش مصطفی را پُر کند. یک سال بعد خداوند پسری به ما عطا کرد و به عشق امام رضا(ع) نامش را محمدرضا گذاشتیم.
علی نوجوان، محمدرضا را کولش میکرد و میبرد و با خودش میچرخاند و سرگرمش میکرد. نمیگذاشت خواهرهایش داخل کوچه بروند و همبازی پسرها شوند. به حجاب خواهرهایش خیلی حساس بود. دائم سرش میجنبید هیچ پسری به خواهر و برادرزادههایش کج نگاه نکند. با پسرهای محل درگیر میشد و کم نمیآورد.
#فصل_یازدهم : آلان
آرامآرام نیروهای منطقه آموزش دیده و تقویت میشوند. عملیات پاکسازی اطراف سردشت به راهها و جادههای اصلی کشیده میشود. بعد از ورود صیاد شیرازی به سردشت، مسیر بانه سردشت دوباره ناامن بود و زمانی که من اسیر کومله بودم دوباره پاکسازی شده بود.
برادر غفاری بسیاری از عملیاتها را فرماندهی میکند. محور پیرانشهر، سردشت و محور سردشت، مهاباد آزاد میشود. در بعضی از عملیاتها حضور ندارم ولی در عملیاتهایی که شرکت میکنم، شبها چراغ و بوق ماشینها را باز میکنیم تا الکی دست راننده روی بوق و چراغ نرود و عملیات لو برود. روستای سیسر را در زمستان آزاد میکنیم و سری به منزل خان سیسر که محل زندانم بود میزنم. به شکر خدا به آرزویم میرسم و سرافرازانه دوری در روستا میزنم و خاطرات اسارت را مرور میکنم.
عملیات آزادسازی جادهها و روستاها تا لب مرز از سه مسیر آغاز میشود. مسیر اول، مسیر بردهسور و زندان کومله است که به فرماندهی حاج رشید آغاز میشود. من هم همراهش هستم.
مسیر دوم مرز آلان به فرماندهی عمرملا است که به آلوت میرسد. عمرملا مسئول گروه ضربت است. مسیر سوم بازارچه مرزی است.
شبها پیاده میرویم و در هر منطقهای که آزاد میکنیم، پایگاه زده و نیرو میکاریم تا امنیت برقرار شود. بعد نیروهایی پشتیبانی و زرهی و تدارکاتی پشت سرمان میآیند و با لودر و بلدورز جاده میکشند. در قلهها و تپّههای مشرف بر جادهها نیز نیرو میکاریم و امنیت برقرار میشود. هم مسیر تثبیت میشود و هم ابتکار عمل از دست ضد انقلاب خارج میشود. از پشت روستاها میرویم و ضد انقلاب را دور میزنیم و به دام میاندازیم.
با پشتیبانی توپخانه به سمت بردهسور و زندان مرکزی کومله پیشروی میکنیم. عراق هم با توپخانه از ضد انقلاب حمایت میکند و ما را میکوبد. جادۀ آغلان دست کومله است و مجبوریم از مسیر بیراهه و میانبر کومله را دور بزنیم. تا زیر کوه گیاهرنگ پیشروی کرده و عصر به زندان کومله میرسیم.قبل از رسیدن ما، نیروهای کومله زندان را تخلیه کرده و به عراق متواری شدهاند. هیچ کس آنجا نیست و با کمترین تلفاتی زندان تصرف میشود . . .
⬅️ ادامه دارد. . . . .
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷