eitaa logo
امام زادگان عشق
90 دنبال‌کننده
15.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
352 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
۶۲ ادیمی شهر کوچکی بود. خیلی‌ها آقامصطفی را می‌شناختند. بعد از مراسم، عده‌ای که مانده بودند از فضایل آقامصطفی می‌گفتند. پیر‌زنی گریه‌کنان می‌گفت: «آقامصطفی زیاد به من سر می‌زد. همیشه هم با دست پر می‌آمد.» پیرمردی در حالی که با یک دست محکم روی زانویش می‌زد، آه‌کشان گفت: «چندین بار به عیادت من آمده بود.» دوستان و آشنایان از تعمیر وسایل برقی‌شان بدون مزد و منت توسط آقامصطفی می‌گفتند. بعد از شهادت آقامصطفی مادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد تا اینکه یک شب حضرت زهرا؟س؟ به خواب‌شان می‌رود و می فرمایند: «چرا بی‌تابی می‌کنی؟ می‌دانی دخترم زینب بعد از شهادت دامادت دست صبوریش را بر قلب زینب تو گذاشته؟ پس تو هم آرام باش!» یک روز طاها هیجان‌زده آمد سراغم و گفت: «مامان ببین توی این سایت چی نوشته!» گفتم: «بلند بخون پسرم.» طاها خواند: «آقای ...، هم‌رزم شهید مصطفی عارفی دربارۀ شهادت ایشان نقل کرده: ابوطاها در جریان آزادسازی تدمر از ارتفاعات جبل‌المزار از بقیه جلوتر بود. جبل‌المزار آرامگاه امام‌زاده‌ای بود که داعش آن را با خاک یکسان کرده بود و ما آنجا را پس گرفته بودیم. متأسفانه جاده مورد حملۀ تروریست‌ها قرار گرفت و درگیری سنگینی رخ داد. در اثنای این درگیری، داعشی‌ها یک نارنجک به داخل سنگر او پرتاب کردند که موجب مجروحیت دست و پهلویش شده بود. به دلیل حجم آتش دشمن و بُعد مسافتی که با دیگر رزمندگان داشت، پیکرش داخل سنگر ماند. پس از سی ساعت پیکر او را آقای حسین هریری به عقب منتقل کرد.» طاها گفت: «مامان شما می‌دونستی که اگه می‌تونستن زودتر برن پیش بابام ممکن بود زنده بمونه؟» گفتم: «آره پسرم، متأسفانه داعشی‌ها بی‌رحمن، ما توی جنگ با صدام به مجروح‌ها رسیدگی می‌کردیم. اسرا رو اذیت نمی‌کردیم.» آقامصطفی هنگام خرید لباس برای بچه‌ها خیلی دقت می‌کرد که مبادا مشکلی داشته باشد. یک روز بعد از شهادت ایشان یک تی‌شرت به رنگ سبز سپاهی با نیمه‌آستین‌های پلنگی برای طاها خریدم. قیمت تی‌شرت نسبت به جنس مرغوب آن بسیار مناسب بود. شب آقامصطفی به خوابم آمد و با ناراحتی گفت: «این چه لباسیه که برای طاها خریدی؟ برو پسش بده.» روز بعد، خاله و خواهر آقامصطفی آمدند خانۀ ما مهمانی. تی‌شرت طاها را نشان دادم و گفتم: «لباس به این قشنگی نمی‌دونم چرا آقامصطفی توی خواب بهم گفت برو پسش بده!» گفتند: «طاها بپوش ببینیم چه‌طوره. شاید چسبه!» طاها پوشید. به مارک روی لباس دقت کرد و گفت: «یادمه بابا می‌گفت این پرهای عقاب نشونۀ سربازهای آمریکاییه!» گفتم: «راست میگی اصلاً به عکسش توجه نکردم!» عکسش را فرستادم برای یکی از دوستان آقامصطفی به نام آقای ابوالفضل حقیقی. ایشان گفت: «بله این لباس مشکل داره، آرم و نوشتۀ روی تی‌شرت نشونۀ شیطان‌پرستیه!» یک هفته مانده بود به عید نوروز که خواب دیدم مقام معظم رهبری آمده‌اند خانۀ ما. من زانو زده بودم جلو ایشان و از مشکلاتم می‌گفتم. ایشان دستی روی سر طاها و امیرعلی کشیدند و عزم رفتن کردند که صدای اذان آمد. خواهش کردم نماز را در خانۀ ما بخوانند. با لبخند قبول کردند. برای تجدید وضو رفتند داخل آشپزخانه. من توی ردیف اول خانم‌ها ایستادم و به ایشان اقتدا کردم. وقتی بیدار شدم یقین کردم این رؤیا به حقیقت خواهدپیوست. البته این اولین بار نبود. قبلاً هم خواب دیده بودم که مقام معظم رهبری قدم به منزل ما گذاشته‌اند. گاهی که سختی‌های زندگی جانم را به لبم می‌رساند، فقط امید دیدن رهبرم بود که سرپا نگه‌ام می‌داشت. صبح، خوابم را برای مادرشوهرم تعریف کردم و چون احساس کردم این خواب با بقیۀ خواب‌هایم فرق دارد، گفتم: «من میرم زابل، اگه خواستن خانواده‌های شهدای حرم رو ببرن برای دیدار با رهبری به من اطلاع بدین سریع برگردم.» ⬅️ ادامه دارد .... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeاynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
۶۴ پدرشوهرم با چشمی گریان و لبی خندان به پیشواز آقا رفت. خودش را روی دست‌های آقا انداخت و سر و صورت ایشان را بوسید. مقام معظم رهبری هم متقابلاً او را بغل کردند و با دست اشاره کردند که کسی مزاحم نشود. قبلاً صحبت‌هایی از سادگی رهبر شنیده بودم و زمانی که ایشان وارد منزل شدند، به‌عینه دیدم. خیلی بی‌ریا روی صندلی نشستند آن‌قدر در حال و هوای خودم غرق بودم که به خاطر ندارم چه لباسی به تن داشتند. حتی صحبت‌هایشان را هم به خاطر ندارم. همان‌قدر می‌دانم که اول با پدر و مادر شهید صحبت کردند و گفتند: «خدا شما را برای ما حفظ کند.» سپس از تربیت مادر شهید تمجید کردند. بزرگ‌ترین آرزویم این بود که ایشان را از نزدیک ببینم، ولی نه تا این حد که بیایند خانه. این موهبت شگفت‌زده‌ام کرده بود. در حالتی از ناباوری، چشم‌هایم از چهره‌ای به چهره‌ای و گوش‌هایم از کلامی به کلامی در گذر بود. آنچه را که می‌دیدم و آنچه را که می‌شنیدم در مخیله‌ام نمی‌گنجید. صدای نوازشگر ایشان را شنیدم: «همسر شهید!» گفتم: «منم آقا!» فرمودند: «شما مطمئن باشین پا به پای شهیدتون قدم برداشتین. هر ثوابی که ایشان توی این مسیر داشتن شما هم شریک هستین، شما با گریه و زاری می‌توانستین اونها را از مسیر و هدف برگردونید اما شما بچه‌ها را نگه داشتین و با صبوری با سختی‌ها ساختین.» ناگهان خستگی تمام سختی‌هایی که این مدت کشیده بودم، مخصوصاً این چند سال اخیر از تنم رخت بست و کلام ایشان مرهمی شد بر روی تمام زخم‌هایم. مقام معظم رهبری نگاهی پدرانه به طاها کردند. پرسیدند: «طاها کلاس ششم است نه؟» گفتم: «بله!» فرمودند: «مدرسه‌اش کجاست؟ همین اطرافه؟» گفتم: «نزدیک حرم می‌بریم، طرح مسجد محور!» پرسیدند: «چه طرحیه؟» گفتم: «از وقتی متوجه شدیم که ممکنه سند2030 در مدارس اجرا بشه، از ترس اینکه مبادا این سند توی مدرسۀ بچۀ ما هم اجرا بشه طاها را از مدرسه برداشتیم. طاها توی مسجد تعلیم احکام و اخلاق دینی می‌بینه. معلم‌هاشون روحانی هستن.» آقا لحظه به لحظه چهره‌شان بازتر می‌شد و نگاه‌شان مهربان‌تر. به من اشاره کردند و فرمودند: «به اینها می‌گن زیرک و باهوش. برخی با تلاش بسیار می‌خواهند این سند وارد کشور بشود و برخی نگران اجرا شدن این طرح هستند.» بعد از صحبت‌های مقام معظم رهبری چون قبلاً محافظ‌هایشان گفته بودند اگر خواسته‌ای دارید به خود آقا بگویید من برای میمنت و تبرک از ایشان انگشتری برای طاها خواستم. ایشان هم انگشتر بزرگ عقیق‌شان را از انگشت مبارک بیرون آوردند و با لبخندی به طاها هدیه دادند. بعد گفتم: «تا به حال چند بار خواب دیدم شما به منزل ما تشریف آورده‌اید. اولین باری که خواب دیدم، خبر نداشتم که آقامصطفی اسمش را برای دفاع از حرمین نوشته است. خواب دیدم شما آمده‌اید منزل ما. چهارتا هدیه دادید به من که بدهم به آقامصطفی و خوابم این‌طور تعبیر شد که او چهار بار برای رویارویی با تروریست‌های تکفیری به عراق رفت و یک هدیه هم به طاها دادید که انشاءالله برایش محقق...» هنوز نگفته بودم: «بشود» که ایشان فرمودند: «انشاءالله انشاءالله» از اینکه آقا دعا کردند که طاها راه پدرش را ادامه بدهد و جزو سربازان امام زمان باشد بسیار خوشحال شدم. از مقام معظم رهبری خواهش کردم اتاق طاها را ببینند. ایشان قبول کردند وارد اتاق شدند. نگاهی به دیوارهای اتاق که با گونی پوشانده شده بود و چفیه‌ای که به صورت لوزی وسط دیوار زده بودم کردند. روی زاویۀ بالای چفیه تصویر رهبر بود و روی زوایای دیگر تصویر سه شهید را چسبانده بودم. دیوارها پر بودند از عکس شهدا. آقا روی عکس طاها و امیرعلی که لباس رزم بر تن داشتند تأملی کردند و احسنت گفتند. گفتم: «ما توی این اتاق آرامش زیادی داریم و دوست دارم بچه‌هام با این روحیه بزرگ بشن. ولی بعضی‌ها میگن این فضا مناسب بچه‌ها نیست.» ایشان فرمودند: «حرف شما درسته.» بعد روی تصویر هر شهیدی که به دیوار بود مکثی می‌کردند و من معرفی می‌کردم: « شهید جاودانی، شهید اسدی، شهید کوهساری!» و ادامه دادم: «این سه بزرگوار و همسرم از ابتدا با هم بودند و یکی‌یکی شهید شدند.» بعد اشاره کردم به عکس شهید هریری و گفتم: «ایشون پیکر همسرم رو به عقب منتقل کردند. آن هم بعد از سی ساعت که توی تله دشمن بوده است.» عکس شهید سید جواد حسن‌زاده را نشان دادم و گفتم: «پدر ایشون توی جنگ با صدام شهید شدن. دو تا دختر دارن. دختر دوم‌شون سه ماه پس از شهادت سید جواد به دنیا آمد. بعد از تولد دخترشون یک روز من به دیدن‌شون رفتم خانم‌شون گفتن دیروز که داشتم زهرا‌سادات رو شیر می‌دادم از خستگی خوابم بُرد، تو خواب سید جواد بهم گفت که این روزها، دست‌تنها با بچۀ کوچیک خیلی اذیت میشی، قراره فردا برات مهمون بیاد.... ⬅️ادامه دارد 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
عکس شهید سید جواد حسن‌زاده را نشان دادم و گفتم: «پدر ایشون توی جنگ با صدام شهید شدن. دو تا دختر دارن. دختر دوم‌شون سه ماه پس از شهادت سید جواد به دنیا آمد. بعد از تولد دخترشون یک روز من به دیدن‌شون رفتم خانم‌شون گفتن دیروز که داشتم زهرا‌سادات رو شیر می‌دادم از خستگی خوابم بُرد، تو خواب سید جواد بهم گفت که این روزها، دست‌تنها با بچۀ کوچیک خیلی اذیت میشی، قراره فردا برات مهمون بیاد، برای مهمون‌هات از آشپزخونۀ سر کوچه غذا بگیر! شب که از خونه‌شون برگشتم اومدم توی همین اتاق مقابل عکس‌شون ایستادم و گفتم شهدایی که عکس‌شون توی این اتاق هست کثراً به خوابم اومدن ولی شما با اینکه من زیاد خونه‌تون اومدم اصلاً به خوابم نیومدین. چند روز بعد، خانم‌شون اومدن خونۀ ما و گفتن جواد دیشب به خوابم اومد و گفت بیا با هم بریم خونۀ شهیدعارفی. بعد با جواد اومدیم خونه‌تون و دیدیم از توی این اتاق یک نور سبز به بیرون می‌تابه.» آقا با لبخند سر تکان دادند. پدرشوهرم گفت: «مصطفی خیلی ولایت‌مدار و عاشق شما بود.» آقا فرمودند: «انشاءالله اون دنیا هم هوای ما رو داشته باشن.» وقتی از اتاق آمدند بیرون، به محافظ‌شان گفتم: «من هم برای توی سجاده‌ام یک انگشتر می‌خوام، ولی روم نمیشه بگم.» محافظ‌شون راه را باز کردند و گفتند: «آقا همسر شهید یک درخواستی دارن.» من پشت سرشان داشتم از اتاق بیرون می‌آمدم. آقا سمت من چرخیدند. گفتم: «شرمنده یک انگشتر برای تبرک می‌خوام.» ایشان با نگاهی از سر مهر فرمودند: «به شما می‌خواهم انگشتر مخصوص بدهم.» و از داخل جیب‌شان یک انگشتر زیبای شرف‌الشمس را که سورۀ توحید روی آن حک شده بود، بیرون آوردند و سمت من گرفتند و گفتند: «روی این انگشتر دعا خواندم. مخصوص خودم است، تقدیم به شما!» آن لحظه انگار تمام دنیا را به من دادند. احساسی که در آن لحظه داشتم وصفش در قالب کلمات قابل بیان نیست. مقام معظم رهبری رفتند داخل هال و ما دایره‌وار دور ایشان ایستادیم. ابتدا به من، مادر و مادربزرگ آقامصطفی نفری یک قرآن هدیه دادند، بعد ساراخانم جلو رفت و گفت: «یک یادگاری برای تبرک می‌خوام.» آقا فرمودند: «چی می‌خواین؟» ساراخانم گفت: «هر چی صلاح بدونین!» آقا یک چفیه و یک قرآن به او تقدیم کردند. ساراخانم گفت: «یک انگشتر هم برای همسرم می‌خوام.» آقا یک انگشتر هم به ایشان هدیه دادند. لیلاخانم خواهر بزرگ آقامصطفی هم انگشتر خواستند که تقدیم شد. نثار ارواح طیبه شهداء و#صلوات 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
و ۳۸ : همکار خاموش در دوران دفاع مقدس منزل ما به محل رفت و آمد بچه‌های سپاه تبدیل شده بود. علی شریفی، علی صفایی، حاتمی، ابوالقاسم، یعقوب، ستاری و مرتضی که فکر کنم اسامی ‌مستعارشان بود می‌آمدند و مأموریت‌ها‌ی جاری را چک می‌کردند. برایشان چای و غذا درست می‌کردم و در کارشان دخالت نمی‌کردم. وقتی هم به منزل پدرم در بانه می‌رفتم با صحنه‌ها‌ی وحشتناکی از جنگ و خونریزی و بمباران مواجه می‌شدم. یک بار مردی را دیدم که دست و پایش شکسته و چشماش بیرون زده بود. یک لحظه فکر کردم پدرم است. وحشت تمام وجودم را گرفته بود که پدرم روبه‌رویم آمد و از سکته نجاتم داد. خالۀ مادرم رفته بود روستا تا از بمباران در امان باشد ولی همان‌جا در اثر بمباران شهید شد. سعید همیشه در عملیات‌ها‌ی داخلی و خارجی بود. گاهی وقت‌ها‌ یک ماه از مرز خارج می‌شد. از کارهایش سر در نمی‌آوردم. اگر نیروهای بسیجی اعزامی‌ شهرستان‌ها در پادگان سپاه و ارتش مستقر می‌شدند، مکانشان‌ برای ضد انقلاب و عراقی‌ها‌ شناخته‌شده بود و در تیررس قرار می‌گرفتند. سپاه مجبور است آن‌ها را در مساجد و مدارس اسکان دهد. ضعف پدافند هوایی هم باعث شده هواپیماهای عراقی در آسمان سردشت جولان دهند و محل تجمع نیروها را بمباران کنند. علاوه بر بمب و راکت هواپیماهای عراقی، ضد انقلاب هم مردم بی‌دفاع را به خاک و خون می‌کشد و ترور می‌کند اما مدتی است حادثه‌ای‌ غم‌انگیز دامن مردم شهر را گرفته و روزانه تعدادی از مردم بی‌دفاع را به خاک و خون می‌کشد و ترور می‌کند اما مدتی است حادثه‌ای‌ غم‌انگیز دامن مردم شهر را گرفته و روزانه تعدادی از مردم بی‌دفاع سردشت را به خاک و خون کشیده و دست از سرشان برنمی‌دارد. هر روز عصر، توپخانه‌ای‌ شلیک می‌کند و ده‌ها‌ نفر را به کام مرگ می‌کشاند. هیچ کس ‌نمی‌داند محل استقرار توپخانه کجاست و از کجا شلیک می‌کند. هر چه گروه‌ها‌ی شناسایی و دید‌بانی به مأموریت می‌روند، نمی‌توانند مکان توپخانه را کشف کنند.در زمان شلیک توپ، مردم فقط چند ثانیه فرصت دارند به پناهگاه رفته و در امان بمانند. بعد از شلیک توپخانه، چند ثانیه قبل از اصابت توپ، سوتش در شهر می‌پیچد و لحظاتی بعد محله‌ای‌ را منهدم می‌کند. این برنامه هر روزه آن‌ها‌ست و مردم نامش را به اصطلاح محلی «توپه کوره» یا توپ کور گذاشته‌اند‌. تا صدایش بلند می‌شود همه پناه گرفته و منتظر انفجارش می‌مانند. روزی پنج تا ده گلوله شلیک می‌کند و خاموش می‌شود. عصر روز بعد دوباره کارش را از سر می‌گیرد. همه نگرانند مبادا توپ کوره به محل اسکان نیروهای نظامی ‌بخورد و فاجعه به بار بیاورد. در مواقع اصابت توپ کوره همراه گروهی از بچه‌ها‌ی سپاه با لباس شخصی به محل انفجار می‌رویم و به حادثه‌دیدگان و مجروحان کمک می‌کنیم. با حضور در محدوده انفجار، ورود و خروج افراد مشکوک و کنجکاو و ستون پنجم را تحت نظر گرفته و رفتارشان را می‌سنجیم تا گزارش محل انفجار را به عراقی‌ها‌ نرسانند.یک بار محلۀ مخابرات را می‌زند. منطقۀ حساسی است که نیروهای نظامی ‌و سپاهی زیادی به آنجا رفت و آمد دارند. با نادر مسئول عملیات سپاه در آنجا هستیم که انفجار رخ می‌دهد و پای نادر قطع می‌شود. نادر را سوار ماشین می‌کنم ولی آن‌قدر هول شده‌ام‌ که یادم می‌رود پای قطع‌شدۀ نادر را داخل ماشین بیاورم. خودش اشاره می‌کند و می‌گوید: «‌پام جا مونده، بی‌زحمت اونم سوار کن!»روز دیگری توپ کوره به منزل قاضی اسماعیل اشکانی اصابت می‌کند. روز دیگر دو نوجوان به نام‌ها‌ی یوسف پسر محمد و دختر حاج سعید گوهری به شهادت می‌رسند. همزمان دموکرات هم از روستاهای اطراف شلیک می‌کند و کورکورانه مردم را به شهادت می‌رساند. یک شب توپ کوره بیش از هفتاد گلوله شلیک می‌کند و هر بار تلفات زیادی می‌گیرد. مردم احساس ناامنی می‌کنند. آن‌ها‌یی که تمکن مالی دارند شهر را ترک کرده و مهاجرت می‌کنند. ولی عمدۀ مردم ضعیف و ناتوان امکان مهاجرت ندارند و در شهر مانده و دفاع می‌کنند. حضور مردم باعث افزایش روحیۀ رزمندگان می‌شود ولی تلفات زیاد با هجوم هواپیماها و توپ کوره و کومله و دموکرات، مردم را وادار به خروج از شهر می‌کند. خانه‌ها‌ی خالی به محل اختفای ضد انقلاب تبدیل می‌شود. باید به هر طریق ممکن جلو آوارگی و خروج مردم از شهر را گرفت تا روحیه رزمندگان حفظ شود. توپ کوره، مسیر کوری را می‌زند که نه جایش معلوم است و نه هدف مشخصی دارد. فقط شلیک می‌کند و کورکورانه اماکن و محلات را به آتش می‌کشد. مردم به صدایش عادت کرده و به آن خو گرفته‌اند‌. ⬅️ ادامه دارد. . . . . 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
خاطرات آیت الله خامنه ای15.فصل15.mp3
زمان: حجم: 14.81M
«بسم الله الرحمن الرحیم» کتاب خون دلی که لعل شد خدمت شما دوستان گرامی مروری بر زندگی امام خامنه ای «حفظ الله» به روایت خود حضرت آقا 👌 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷