🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷
#یاد_یاران
#سردار_دلها
#سپهبد_شهید
#حاج_قاسم_سلیمانی
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
💠خاطره ای از دزدیده شدن حاج قاسم
قاسم مجروح شده بود. برای درمان ،او را به مشهد فرستاده بودند. چون شکمش ترکش خورده بود از زیر قفسه ی سینه اش تا روی مثانه اش را بازکرده بودند و وضع بدی داشت . ۴۶-۴۵ روز کسی نمی دانست قاسم سلیمانی زنده است یا شهید شده . در آن زمان هم فرمانده ی گردان بود که مجروح شد . بالاخره شهید موحدی کرمانی پسر همین آقای موحدی کرمانی قاسم را در مشهد پیدا کرد و گفت طبقه ی سوم یک بیمارستان در مشهد است.
پزشک حاج قاسم از منافقین بود و می خواست حاج قاسم را بکشد، به همین دلیل شکم قاسم را باز گذاشته بـود که منجر به عفونت شده بود .
یک پرستار با شرف کرمانی بخاطر حس کرمانی و ناسیونالیستی اش قاسم را شب دزدیده بود، جایـش را با دو مریض دیگر در یک طبقه ی دیگر عوض کرد و به دکتر گفته بود قاسم را از اینجا بردند...
قاسم باز یک دوره ی دیگر از ناحیه ی دست مجروح شد تا می گفتند برو دکتر می ترسید، تا می گفتند برو بیمارستان در می رفت . فضای ما در جنگ این بود . من از هویت ملی و اعتماد به نفسی صحبت می کنم که جنگ با خودش آورد و این ملت را آبدیده کرد .
📚من#قاسم_سلیمانی هستم
#ناصر_کاوه
#ادامه_دارد ...
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#خار_و_گل_میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
فصل چهاردهم
در این دوره بود که جنگ داخلی در لبنان شروع شد و شدت گرفت و فلسطینیان در لبنان به بخشی از آن نفوذ و تأثیر گذاشتند. خبر جنگ از لبنان در سرزمین های اشغالی که در حال اجرا شدن بود هیچ خانه و خانواده ای نبود که در آن جنگ سهمی نداشته باشد مردم فلسطین دو بار متفرق ،شدند اولی نکبت 1948 و دومی نکبت سال 1967 که منجر به تقسیم خانواده های زیادی شد. نیمی از خانواده ها در اردوگاه های کرانه باختری و نیمی دیگر در لبنان، نیمی از آن در اردوگاه های نوار غزه و نیمی دیگر در اردوگاه های اردن خواهند بود.
نه آنهائیکه در این سالها رفتند یا یا به دلایل مختلف میروند مانند کار و چیزهای دیگر و امکانات خود را از دست دادند و دیگر نتوانستند برگردند ما در آن زمان اقوام و خویشاوندی در لبنان نداشتیم اما بسیاری از همسایه های ما در آنجا پسر، برادر یا اقوام درجه یک داشتند این همسایه ها با پیگیری اخبار و گهگاهی غمگینانه خود زندگی میکردند. از میان این زنان کسانی هم بودند پسرانی داشتند که به انقلاب پیوستند و به لبنان رفتند و این زنان در فلسطین .ماندند مشکل این بود که در آن زمان فضایی برای ارتباط تلفنی وجود نداشت و سفر به لبنان پرهزینه و پیچیده بود زیرا هر کسی که می خواست به آنجا سفر کند باید از اردن عبور میکرد جایی که اسرائیل نه رابط های با لبنان داشت و نه گذرگاهی بین آنها بود علاوه بر این، هرکسی که میخواست سفر کند ممکن بود در معرض مشکلات اطلاعاتی اشغالگران قرار گیرد.
یکی از همسایه های ما با انقلاب لبنان دو پسر داشت این زن تقریباً عقل خود را از دست داد و یا حتی از دست داد، و در آن دوره غیبت و رنگ پریده باقی ماند و به جز به ندرت از غذا خوردن خودداری کرد و بدنش ضعیف و نحیف شد. و کابوسهای خواب و بیداری ادامه یافت او را با سرنوشتی ناگوار برای فرزندانش گرفتار کرد و زنان همسایه سعی می کردند به هر طریق ممکن او را دلداری دهند تا آخرین چیزی که باقی مانده او قدرت ادامه زندگی و ذهن برای درک آنچه در اطراف او به وقوع می پیوندد را درک کند او را متقاعد می کردند که کمی غذا بخورد.
با ادامه و طولانی شدن جنگ یک روز صبح اردوگاه بدون اطلاع از سرنوشت دو پسرش با خبر مرگ او از خواب بیدار شدند. و با فارغ التحصیلی پسر عمویم ابراهیم از دور ثانویه او خود را با انتخاب بیرون رفتن از خانه مواجه کرد. تحصیل در یکی از دانشگاه های کرانه باختری به طور خاص در آنجا یا بیرزیت یا تحصیل در دانشگاه کالج اسلامی که اولین سال خود را با حدود بیست دانشجو افتتاح .کرد امسال صحبت از پذیرش فقط دهها نفر و افتتاح دانشکده زبان عربی در کنار دانشکده های شرعیه و مبانی دین بود چشم انداز این دانشگاه نوپا روشن نبود و در آن زمان هیچ انسان منطقی و عاقل وجود نداشت که مسوولیت آنرا به عهده گیرد فکر میکردم که به شکست حتمی منتهی می شود زیرا هیچ ساختمانی نداشت و دانش آموزان آن در ساختمان الازهر درس می خواندند ممیزات تدریسی هم موجود نبود و هیچ بودجه یا هیچ چیز قابل توجهی برایش وجود نداشت.
حداقل شرایط دانشگاه بلافاصله پس از پایان تحصیلات ابراهیم و ارائه امتحانات که نشان دهنده برتری چشمگیر او بود، همانطور که او (91) در بخش علمی کسب کرد مادرم با برادرم محمود در مورد تحصیلات دانشگاهی ابراهیم صحبت کرد و به او پیشنهاد کرد که نزد محمد در دانشگاه بيرزيت تحصیل کند آن روز عصر وقتی در خانه جمع شدیم محمود با ابراهیم حرف زد و از او خواست که در روزهای آینده به رام الله برود و در دانشگاه بیرزیت ثبت نام کند.
محمود با ترس و سوءظن از جاه طلبی که توانایی مالی ما تاب تحمل آن را دارد پرسید پس کجا میخواهی درس بخوانی؟ ابراهیم با عکسی پاسخ داد مطمئن نیستم ممکن است در دانشگاه اسلامی ثبت نام کنم.
با تعجب پرسید دانشگاه ،اسلامی یعنی دانشگاهی که در الازهر افتتاح کردند؟
مادرم وارد اتاق شد و داشت به صحبت ها گوش میداد و میگفت: چی شده ابراهیم، انگار از ترس هزینه ها نمیخواهی در بیرزیت درس بخوانی پسرم تو و پسر عمویت مثل برادر هستید و یکی برای هر دو کافی است رزق ما و شما از آن خداست و حال ما الان الحمد لله خوب است. معلوم بود مادرم فهمید که در سینه ابراهیم چه خبر است سعی کرد با غر زدن آن را پنهان کند و اشک در چشمانش حلقه زد زن عمو خدا تو را از شر حفظ کند، اما من نمی خواهم غزه را ترک کنم."
ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰🌷